هدایت شده از ◜𝖨︎ძ𝖾α🍓᎒ توتفرنگـی ◌⃘ֺ
من #ترنج دختر ی خدمتکار بودم اما از وقتی چشم باز کردم، داخل عمارت پدرخوندم (حشمت خان) مثل یک پرنسس بزرگ شدم همه چیز خوب بود…حتی بعد از مرگ مادرمم این زندگی ادامه داشت. تا وقتی که حشمت خان مُرد… بعد از چهلمش، پسرش جانشین شد و همون روز، زندگی منم عوض شد..برادر ناتنیم منو به دیوار کوبید و فریاد زد:مادرت یک کثافت بود… تو هم مثل همون هستی!یا از این عمارت برو یا مثل مادرت کلفتی کن. دنیا دور سرم چرخید…انگار از آسمان پرت شدم پایین…و من مجبور شدم بمونم همون جایی که تا دیروز برام مثل قصر بود. و کلفتی کنم....سالها گذشت…تا اینکه یک روز… بتول خانم، رازی را فاش کرد. رازی که هیچکس جرئت گفتنش را نداشت و فقط در چند ثانیه…همه چیز فرو ریخت…برادر ناتنیم خشکش زد چون فهمید.....
برای خواندن ادامه داستان روی لینک زیر ضربه بزنید👇
https://eitaa.com/joinchat/402130601Cd852fdb3be
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- #Misagh
- 𝗝𝗢𝗶𝗡➜ [ @Octopus_Meme ]
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- #Misagh
- 𝗝𝗢𝗶𝗡➜ [ @Octopus_Meme ]