هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
من برای جاسوسی به خونه ی پسر رفتم.
جورب رفتار میکرد که فکر کردم فهمیده که کاسه ای زیر نیم کاسه ست.
ازش متنفر بودم.دلم میخواست سر به ت.n.ش نباشه.
وقتی داشتم میرفتم سمت حیاط،اومدو جلومو گرفت.وقتی چشمام به چشماش خورد،
قلبم تند تند میزند حس میکردم دارم بهش دل میبندم.داشتم بهش نگاه میکردم که گفت:....
https://eitaa.com/joinchat/1239090706Cdf0800b716
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸