eitaa logo
وقف‌اولادعلی﴿ع﴾❤️‍🩹
965 دنبال‌کننده
623 عکس
644 ویدیو
3 فایل
بسم‌رب‌علی‌و‌ اولادش:))🖤 غلامی‌ِاین‌خانواده‌دلیل ومرادخدابوده‌ازخلقت‌ما:))💚 افتخارم ؟ با غم اهل بیت گریه و باشادی ِاهل بیت شادی میکنم..🙂‍↕️🤍 کپی؟ به جز اسم و بیوی کانال حلالت؛ فقط کل کانال کپی نشه🗿 شروع نشر نوکری:¹⁴⁰⁵.⁰¹.¹⁷ پایان؟تا ابد نوکر حسینم
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
صدای همهمه‌ی پرسنل همه جا رو پر کرده بود! گوشی توی بشرِ پر از الکل غوطه‌ور بود. پرستار با نگاهی حرصی جیغ و جیغ کرد: «آقای‌دکتر! من خسارت گوشیم رو از شخص شما می‌گیرم!» دستی روی صورت برافروخته‌م کشیدم و نگاهم روی دختری، که غلط کرده بودم و با خودم آورده بودمش بیمارستان رفت!😒 چشم‌هام خط و نشون کشید: «بذار برسیم خونه، بهت می‌گم!» ,ورق۴۹۸,☺️🤭 https://eitaa.com/joinchat/3648127820Cebc683f87f تا 1k ویو بمونه🪵🍃 تبادلات گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از گسترده مائو
بنر و ریپ ساعت ۸ و نیم پاک بشه . زودتر پاک نشه فعالیت هم مجازه. ربع ساعت پست اخر. گسترده مائو
هدایت شده از گسترده مائو
آدمِ درست بودن کافیه نیست! باید بلد باشی درست رفتار کنی.✅ - - - اگه کسی جوابتو نداد، چی بگی؟ اگه یهو سرد شد، دنبالش بری یا فاصله بگیری؟ اگه بهت بی‌احترامی کرد، سکوت کنی یا جواب بدی؟ اگه ازت سوءاستفاده کرد، چطور جلوشو بگیری؟ - - - قراره یاد بگیری کِی مهربون باشی، کِی قاطع، کِی سکوت کنی و کِی محکم وایسی. نه بازی روانی، نه تظاهر؛ فقط رفتار هوشمندانه.💢 [https://eitaa.com/joinchat/244188692C767f543938] بلد باش با هر کسی، چطور رفتار کنی.
هدایت شده از گسترده مائو
🕯 بعضی رفتارها اتفاقی نیستن... اینجا یاد می‌گیری ، آدما رو بخونی، نه اینکه فقط ببینیشون. [https://eitaa.com/joinchat/244188692C767f543938] یک قدم جلوتر از چیزی که نشونت میدن. ♟️
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+نه عمر علی علی به انها سلام میکنم انها جواب نمیدهند....
هدایت شده از  * مکتب‌شهدا ؛
در دنیایي که بي‌حجابي قلب ِامام زمان رو میشکنه ، با حجابم ثابت مي‌کنم من منتظر صبح ِظهورم .
هدایت شده از  * مکتب‌شهدا ؛
منتظر ِفاطمیه هستم ، ك ِ به مادرم بگویم برای نگه داشتن چادرش ؛ و اعتقاداتم چگونه تحقیر شدم .
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
مدت ها از محرمیت و اومدنم به عمارت اعیونی شون می گذشت و من هنوز بدنم در برابر جرقه های کوچک لمس و حرارت دست هاش قبل از اینکه خودم تصمیم بگیرم،خودشو عقب می کشید و هر بار زجر این عقب کشیدن ها رو تو چشمای عسلیش می دیدم...🥺 تا اینکه اون روز تو اتاق اختصاصی خودم بودم و مثل دختر بچه ها ذوق زده لباس هایی که برام خریده بودن دونه دونه تن میزدم وتو آیینه محو اون همه زیبایی شده بودم.خدمتکارم(سودابه)گوشه ای ایستاده بود و زل زده بود بهم... _ مهتاب خانم هزار ماشاالله چشمم کف پاتون مثل ملکه های دربار شدین تو این لباس...بلند بلند می خندیدیم که بی هوا در باز شد و حمید تو آستانه ی در خیره نگاهم می کرد.سودابه عذر خواست و خجالت زده بیرون رفت. در رو بست و آروم بسمتم اومد با مِن مِن گفتم:_ داشتم لباس ها رو تن می زدم ببینم اندازه است یانه! سودابه کمکم کرد و زیپشو بست برام نزدیک شد و فاصله مون رو پر کرد. پشت سرم ایستاد و دستشو برد سمت زیپ لباس... _ خب به خودم می گفتی کمکت می کردم و زیپ لباس رو تا پایین کمرم پایین کشید. و حرارت دستاش به پوستم می نشست. با صدای خش دارش کنار صورتم پچ زد: _دیگه لازم نکرده اتاقت جدا باشه اون اتاق من هم بزرگه و هم دلباز همین الانم وسیله هاتو جمع کن ببریم اون اتاق...از امشبم همون جا می خوابی دیگه، تا من بعد کاری داشتی به خودم بگی... بالاخره باید فرق باشه بین مجردی ومتأهلی...🫠🌱 https://eitaa.com/joinchat/2111439665C0e3116a877
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
این لینک vip داستانه که موقت و رایگانه و فقط و فقط تا 2 ساعت اعتبار داره وچون کانال خصوصی هست،لینک رو که باطل کنند دیگه امکان عضویت وجود نداره😢 پس اگه میخوای این داستان جذاب رو بخونی،تردید نکن و لینک رو لمس کن🙈❤️‍🔥 https://eitaa.com/joinchat/2111439665C0e3116a877 تا ساعت 24 بمونه🪵🍃 تبادلات گسترده لیلیوم🌸