eitaa logo
One Step Ahead
2.1هزار دنبال‌کننده
5 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از گسترده تام
😋🚷🙊 دختر 18 ساله‌ی دبیرستانی که به اجب‍ـار عقد دکتـرش ک یه‌ مرد خشـن میشه که به شدت زیاد تعص‍بی و روان‍ی هست، میشه/: پسره انقدر‌ وحش‍ی و غی‍رتیه که  همه نگ‍ران دخترن...🥹🔥 https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc49 _دختره تو این رمانه به پارت 30نرسیده 3قلو ب‍اردار میشه.‌..🥹🦋❌
هدایت شده از گسترده تام
15دقیقه پست اخر بمونه♨️ گسترده 6ساعته تام🌱
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
🌞🌙❤️ کراواتش رو دور گردنش انداخت با بغض لب زدم: _میشه نری؟! خودت می دونی من.. من شب ها تنها بمونم می‌ترسم! زیرلب گفت: _به جهنم! صدای کوبش در و شنیدم حالا که اون میخواست بره ؛ چرا زنده بمونم؟! سمت حموم رفتم و ....📵❗️ .................. صداهایی گنگی از اطرافم میشنیدم آروم چشممو باز کردم که نازی رو بالا سرم دیدم چه غلطی کردی تو ها میخواستم جوابشو بدم که دکتر اومد بالا سرم به به مامان کوچولوی ما بلاخره بیدار شدی خیلی کار خطر ناکی کردی با وجود بچه تو شکمت ولی معلومه خیلی دوست دارن چون چیزیشون نشده با تعجب نگاش کردم و بعد چشامو محکم رو هم فشار دادم حالا من چه غلطی کنم ارمینم که که رفته https://eitaa.com/joinchat/4136502886C9ae2b6cf91
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
. پارت واقعی رمان نفسم باش دختره از عقد با پسر عموش فرار کرده حالا پسره گیرش انداخته و میخواد https://eitaa.com/joinchat/4136502886C9ae2b6cf91 فقط ببین چی میشه 😭😱
هدایت شده از گسترده لیــٰا/چهار ساعت بمونه
+ شیطونی نکن بچه نچی کردم و گفتم: - دوست دارم به تو چه عصبی اشاره ای به خودش کرد: + داری با سیبیلام ور میری نکن جوجه شونه ای بالا انداختم: - شوهرمی دوست دارم عصبی بهم خیره شد و غرید: + بهت هشدار داده بودم شیطونی نکنی! و بعدش یهو ..😵📛🌿 https://eitaa.com/joinchat/907019806C4d3f71e99b
هدایت شده از گسترده لیــٰا/چهار ساعت بمونه
هقی زدم و گفتم: - چرا سرم داد میکشی؟ عصبی جلو اومد و گفت: + خب اذیت میکنی دارم کار انجام میدم میای کرم میریزی کوچولو قطره اشکی از چشمم چکید: - شوهرمی دوست دارم خب شیطون نگاهم کرد و گفت: +عه؟ که اینطور و بعدش ..🙈🌸🌿 Link👀📛: https://eitaa.com/joinchat/907019806C4d3f71e99b
هدایت شده از گسترده لیــٰا/چهار ساعت بمونه
هدایت شده از ˒ گستـرده‌‌⁴ساعتـه‌تـٰابـان‌🌞 ˓
╔═══❖═══╗ 🖤 خاموشی دل 🖤 ✍🏻 به قلم بانو رضوانه ╚═══❖═══╝ «اون عکسی که از خودت تو اینستا گذاشتی پاکش کن ساغر...» صدای فؤاد از پشت تلفن می‌لرزید؛ از خشم، از حس مالکیت، از چیزی که خودش هم نمی‌خواست اسمش را بداند... ساغر اما دیگر آن دختر سابق نبود. «چرا ولم نمی‌کنی؟ من یک غلطی کردم... دوستت داشتم و تموم شده رفته.» فؤاد آمده بود تا انتقام یک زندگیِ شکست‌خورده را بگیرد؛ اما هرچه بیشتر ساغر را از خودش دور می‌کرد، بیشتر به او گره می‌خورد... حتی در کافه، میان اخم‌های ساغر و قاشق بستنی‌ای که با لجبازی به سمتش می‌گرفت، چیزی در دل فؤاد داشت تغییر می‌کرد... او برای انتقام آمده بود، اما قرار نبود عاشق شود... و حالا، کسی که قرار بود قربانیِ کینه باشد، شده تمامِ چیزی که فؤاد می‌ترسد از دست بدهد. 🖤 انتقام | عشق | کینه | پشیمانی | جبران 📖 «خاموشی دل» ✍🏻 بانو رضوانه «گاهی برای گرفتنِ انتقام، آن‌قدر جلو می‌روی که دیگر راه برگشتی برایت نمی‌ماند...» https://eitaa.com/joinchat/2303656375Cf353342ce0
هدایت شده از ˒ گستـرده‌‌⁴ساعتـه‌تـٰابـان‌🌞 ˓
«فکر کردی بلاکم می‌کنی و منم بی‌خیالت می‌شم؟» ساغر خسته بود... از فؤاد، از تهدیدهایش، از مردی که هر بار می‌خواست از زندگی‌اش بیرون برود، دوباره برمی‌گشت. «چی می‌خوای فؤاد؟ دردت چیه تو؟ چرا ولم نمی‌کنی آخه؟» و جواب فؤاد... کوتاه بود. اما سنگین‌تر از تمام حرف‌هایی که تا آن روز زده بود. «دردم تویی... خوشم نمیاد دورم بزنی.» فؤاد آمده بود تا انتقام بگیرد؛ اما حالا خودش گرفتار چیزی شده بود که قرار نبود هیچ‌وقت اتفاق بیفتد... . 🖤 کینه‌ای که تبدیل به دلبستگی شد... انتقامی که خودش تبدیل به تاوان شد... و دختری که قرار نبود هیچ‌وقت برایش مهم باشد. https://eitaa.com/joinchat/2303656375Cf353342ce0