هدایت شده از گسترده تام
اینجا پر از عاشقانههایِ ناگفته ، پر از کلماتی که فقط دل میفهمدشون ، اینجا من هستم و #تراوشاتِ عاشقانهام 💗😔 .
𝑱𝒐𝒊𝒏𝑼𝒔 • 𝑱𝒐𝒊𝒏𝑼𝒔 • 𝑱𝒐𝒊𝒏𝑼𝒔 • 𝑱𝒐𝒊𝒏𝑼𝒔
هدایت شده از گسترده تام
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ⁴ ســـــاعـــــته ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
#جرقه_عشق_نهفته 📕✨️
#فصلدوم 📕✨️
همگی داخل خونه نسسته بودیم ؛ دلشوره ی بدی داشتم، از محمد هم خوشم نمیومد . . .
درست لحظه ای که قرار بود محمد رو به اتاقم ببرم تا باهم حرف بزنیم انگار فرشته نجاتم ظاهر شد !!!
با صدای زنگ به طرف ایفون تصویری خونه رفتم اما فرشتهی نجاتم تبدیل شد به هیولای سه سر !!!
بابا: دخترم کیه ؟!
مامان پریماه اومد کنارم و متعجب گفت : هاکانه !!
بابا : در رو باز کن بیاد بالا حتما کار مهمی داشته الان اومده !!!
در رو با بی جــــــ//ــــونی باز کردم ؛ از این بدتر هم مگه میشد؟!
وایی اگه هاکان شر به پا کنه چی؟!🤭❤️🔥😳
https://eitaa.com/joinchat/1333134022C8352b9a0a6
وایی هاکان الان وقته غیـــــ//ـــــرتی بازی بود؟!😫📕🤦🏻♀️
-به قلم جذابِ دینا 📕✨️🌀
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ⁴ ســـــاعـــــته ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
+واییی هاکان چرا بلند شدی یکاره و بیکاره اومدی اینجا؟ هان؟!
هاکان : هیلدا ساکت شو که به اندازه کافی اعصابم رو خط خطی کردی !!!
+چیکارت کردم مگه؟ حقمه دوست داشتم خواستگار راه بدم به خونه !!!
هاکان : عهه که دوست داشتی ؟ پس منم دوست دارم . . .🤦🏻♀️🔥😳
https://eitaa.com/joinchat/1333134022C8352b9a0a6
-فصل اول رمان غوغا بود ؛ فصل دوم دیگه هلهله برپا کرده !!!😌✨️❤️🔥
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ⁴ ســـــاعـــــته ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
· ִֶָ ⋆ گـــســـــتـــــرده ⁴ ســـــاعـــــته ارکـــــیـــــدهִֶָ ᘎ · ִֶָ ᥴ⃘ᦱ
ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ
-ســـــاعـــــت 16 پـــــاک بـــــشـــــه !💆🏻♀️🕯
-20 دقـــــیـــــقه پـــــســـــت اخـــــر بـــــاشـــــه! 💆🏻♀️🕯
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
+ برو بیرون وگرنه جیغ و داد میکنم حاج بابام بیاد بندازت بیرون!
نیشخندی زد:
- داد بزن بیاد، منم بدم نمیاد حاج بابات بفهمه که دخترش زنِ پسرِ دشمنش شده!
حرصی نگاهش کردم
+ شوهرم بودی، دیگه نیستی طلاق گرفتیم! مهراب تو شوهرم نیستی!
عصبی عربده کشید:
- لامصب هنوز زن منییی فهمیدی؟
ناباور نگاهش کردم که یهو ..😱👻💋
https://eitaa.com/joinchat/3909682755C9e583188f8
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
#دخـتر_حـاجیی😜⛔️💛
+ یک بار دیگه بگو شوهرم نیستی تا بزنم به سیم اخر و بیام..
لبخندی زدم و تخس گفتم:
- مگه دروغ میگم؟ شوهرم نیستی و 2 سال پیش طلاق گرفتیم
با دیدن چشمای برزخیش ..🤫😋🍒
https://eitaa.com/joinchat/3909682755C9e583188f8
تا ساعت 19 بمونه🪵🍃 تبادلات گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
#رد_قلم
ـ «من دیگه باهات حرف نمیزنم!»
ـ «چه خوب... بیمارستان امروز بالاخره یه نفس راحت میکشه.»
ـ «حامیم!»
ـ «جانم؟»
ـ «اعصابمو خورد نکن!»
ـ «من؟! تو پنج دقیقهست داری سر یه خودکار با من دعوا میکنی!»
ـ «چون خودکار منو برداشتی!»
ـ «خب میخواستم ببینم واسه یه خودکار هم همینقدر وحشی میشی یا فقط واسه من.»
ـ «تو واقعاً غیرقابل تحملی.»
ـ «ولی هنوز داری باهام حرف میزنی.»
ـ «چون مجبورم!»
ـ «نه خانوم دکتر...
چون دلت نمیاد ساکت بمونی.»
ـ «خیلی مطمئنی.»
ـ «آره.»
ـ «به چه جرأتی؟»
حامیم یه لحظه مکث کرد و گفت:
ـ «به جرأت کسی که قراره فردا با بابات حرف بزنه.»
ـ «چی؟!»
ـ «گفتم فردا میام خواستگاریت.»
ـ «تو؟! با این قیافه و این اخلاق؟!»
ـ «قیافهم که مشکلی نداره...
اخلاقمم بعداً درستش میکنم.»
ـ «اگه بابام ردت کنه چی؟»
ـ «دوباره میام.»
ـ «اگه دوباره ردت کنه؟»
ـ «باز میام.»
ـ «اگه ده بار ردت کنه؟»
حامیم با خونسردی گفت:
ـ «اون موقع دیگه با خود بابات ازدواج میکنم که حداقل هر روز ببینمت.»
https://eitaa.com/joinchat/2359952890C58631f2ed5
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
#رد_قلم
عشقی که با دعوا شروع شده بود،
با کلکل ادامه پیدا کرد...
و آخرش رسید به عجیبترین خواستگاری ممکن!
https://eitaa.com/joinchat/2359952890C58631f2ed5
عشقی بین دوتا دکتر😭❌👆
هدایت شده از گسترده مائو