هدایت شده از گسترده لیــٰا/چهار ساعت بمونه
+ اقا خانومتون رو پیدا کردیم و اوردیم!
عصبی سیگارم رو فشردم:
- کجاست؟! آسیبی که به زنم نزدین؟
با ترس به بیرون اشاره کرد:
+ نه اقا ما غلط کنیم.. توی حیاطن! فقط خیلی ترسیده گریه میکنه یک ریز..
پوزخندی زدم و از جام بلند شدم، به طرف حیاط رفتم. با ورودم به حیاط نگاهم به دلبرم خورد، گریه میکرد.
_ ولی هنوز که دعواش نکرده بودم؟! به این آسونیا هم ازش نمیگذشتم! به طرفش رفتم که یهویی با دیدن چشماش ..🥲❌🔥✨
https://eitaa.com/joinchat/907019806C4d3f71e99b
هدایت شده از گسترده لیــٰا/چهار ساعت بمونه
_س... سـلـام آقـا!
ابرویی بالا انداختم سرتا پای لرزونش رو نگاه کردم: _نترس ازم نرمینم! اومدم از بابات خواستگاریت کنم خرگوش کوچولوم ، قراره بشی خانوم خونم!🥹
https://eitaa.com/joinchat/907019806C4d3f71e99b
هدایت شده از گسترده تام
اینجا پر از عاشقانههایِ ناگفته ، پر از کلماتی که فقط دل میفهمدشون ، اینجا من هستم و #تراوشاتِ عاشقانهام 💗😔 .
𝑱𝒐𝒊𝒏𝑼𝒔 • 𝑱𝒐𝒊𝒏𝑼𝒔 • 𝑱𝒐𝒊𝒏𝑼𝒔 • 𝑱𝒐𝒊𝒏𝑼𝒔
هدایت شده از گسترده تام
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
#رد_قلم
ـ اگه یه روز دیگه دوستت نداشتم چی؟
حامیم دست از مرتب کردن آستینش کشید و نگام کرد.
ـ نمیذارم
ـ باز شروع کردی به دستور دادن؟
ـ آره.
ـ مگه میتونی مجبورم کنی؟
چند ثانیه ساکت موند.
بعد با همون غرور همیشگیش گفت:
ـ نه.
لبخند زدم.
ـ پس؟
ـ ولی میتونم هر روز اونقدر دوستت داشته باشم که دوباره خودت انتخابم کنی.
خندهم گرفت.
ـ تو حتی عاشقانه حرف زدنت هم شبیه تهدید کردنه!
ـ تقصیر من نیست.
ـ پس تقصیر کیه؟
لبخند زد.
ـ تو.
ـ من؟!
ـ آره لاکردار...
ـ چرا؟
ـ چون از وقتی اومدی توی زندگیم، این مرد مغرور و بداخلاق رو تبدیل کردی به یکی که برای یه لبخند زنش حاضر میشه غرورش رو بذاره کنار.
ـ یعنی من بردم؟
آروم گفت:
ـ تو از همون روز اول بُرده بودی...
https://eitaa.com/joinchat/2359952890C58631f2ed5
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
#رد_قلم
ـ حامیم...
ـ جانِ حامیم؟
ـ اگه یه روز خیلی خسته باشم چی؟
ـ میای پیش من.
ـ اگه حوصله حرف زدن نداشته باشم؟
ـ حرف نمیزنی.
ـ اگه گریه کنم؟
ـ گریه میکنی.
ـ اگه بگم تنهام بذار؟
چند لحظه سکوت کرد.
ـ اون یکی رو قبول نمیکنم.
نگاهش کردم.
ـ چرا؟
آروم گفت:
ـ چون تو وقتی میگی «تنها میخوام باشم»، بیشتر از همیشه به یکی نیاز داری که کنارت بمونه.
لبخندم لرزید.
ـ خیلی مطمئنی؟
ـ آره.
ـ از کجا؟
دستم رو گرفت و گذاشت روی قلب خودش.
ـ چون منم همینم.
ـ یعنی چی؟
ـ منم وقتی داغونم، اخمو میشم، ساکت میشم، همه رو پس میزنم...
مکث کرد.
ـ ولی اگه تو بری، واقعاً داغون میشم.
چشمام پر شد.
ـ تو که همیشه اینقدر محکمی...
لبخند تلخی زد.
ـ جلوی همه.
بعد پیشونیم رو بوسید و خیلی آروم گفت:
ـ جلوی زنم فقط یه شوهرم..
همین.
و نمیدونم چرا...
ولی همون دو کلمه بیشتر از هر «دوستت دارمی» دلمو لرزوند.
https://eitaa.com/joinchat/2359952890C58631f2ed5
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ⁴ ســـــاعـــــته ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
#جرقه_عشق_نهفته 📕✨️
#فصلدوم 📕✨️
همگی داخل خونه نسسته بودیم ؛ دلشوره ی بدی داشتم، از محمد هم خوشم نمیومد . . .
درست لحظه ای که قرار بود محمد رو به اتاقم ببرم تا باهم حرف بزنیم انگار فرشته نجاتم ظاهر شد !!!
با صدای زنگ به طرف ایفون تصویری خونه رفتم اما فرشتهی نجاتم تبدیل شد به هیولای سه سر !!!
بابا: دخترم کیه ؟!
مامان پریماه اومد کنارم و متعجب گفت : هاکانه !!
بابا : در رو باز کن بیاد بالا حتما کار مهمی داشته الان اومده !!!
در رو با بی جــــــ//ــــونی باز کردم ؛ از این بدتر هم مگه میشد؟!
وایی اگه هاکان شر به پا کنه چی؟!🤭❤️🔥😳
https://eitaa.com/joinchat/1333134022C8352b9a0a6
وایی هاکان الان وقته غیـــــ//ـــــرتی بازی بود؟!😫📕🤦🏻♀️
-به قلم جذابِ دینا 📕✨️🌀
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ⁴ ســـــاعـــــته ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
+واییی هاکان چرا بلند شدی یکاره و بیکاره اومدی اینجا؟ هان؟!
هاکان : هیلدا ساکت شو که به اندازه کافی اعصابم رو خط خطی کردی !!!
+چیکارت کردم مگه؟ حقمه دوست داشتم خواستگار راه بدم به خونه !!!
هاکان : عهه که دوست داشتی ؟ پس منم دوست دارم . . .🤦🏻♀️🔥😳
https://eitaa.com/joinchat/1333134022C8352b9a0a6
-فصل اول رمان غوغا بود ؛ فصل دوم دیگه هلهله برپا کرده !!!😌✨️❤️🔥
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ⁴ ســـــاعـــــته ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ