eitaa logo
One Step Ahead
2.1هزار دنبال‌کننده
5 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
_برای اولین سالگرد ازدواج‌مان سنگ تمام گذاشته و با هر چه به دستش می‌رسید، جشنی رؤیایی برایم گرفته بود. «این یک سال کنار تو چه زود گذشت!» _دنبال دلیلی بودم تا فرصتی برای یک عکس تک نفره با جشن پُر رنگ و لعابم پیدا کنم. _چنین عکس زیبا و پُر زرق و برقی فقط یک کپشن کوتاه طلب می‌کرد: «قشنگ‌ترین شبی که عشقم برام ساخت!» _استوری را ارسال کردم و از تصور حس حسادتی که به دل دوستان و دختران فامیل می‌افتد، زیر لب لبخندی زدم. _تا از اتاق بیرون آمدم، دیدم میان سالن پذیرایی خشکش زده و از نگاهش خون می‌چکد... _گوشی را با خشونت پرت کرد و با صدایی که از خشم، خَش افتاده بود، یک کلمه دستور داد:«پاکش کن!» _چادر را از سرم کشیدم، روی زمین پرت کردم و با کینه‌ای که از روز اول در دلم جا خوش کرده بود، کنایه زدم: «حسرت به دلم مونده یه لحظه اونجوری که دلم می‌خواد زندگی کنم...» _«غلط کردم! من نفهمیدم دارم وارد چه زندانی میشم ولی از این به بعد می‌دونم چی‌کار کنم!» _راه افتادم؛ این نخستین باری بود که می‌خواستم به قهر به خانۀ پدرم بروم. _با گام‌هایی بلند دنبالم دوید و یکبار دیگر، درست پشت در، دستم را کشید: «هرجا دوست داری، بگو خودم می‌برمت!» _در انتهای کوچه با پریشانی دنبال ماشین می‌دوید... _پیشانی‌اش از دانه‌های عرق پوشیده شده و حالا که یک‌بار دیگر چشم‌مان به هم افتاده بود، نمی‌خواست به همین سادگی از دستش بروم. «تا برنگردی من خیالم راحت نمیشه...» https://eitaa.com/joinchat/241500163Cc71fbec5c8 رمان ؛ عاشقانه‌ای امنیتی از زن‌، زندگی، آزادی تا جنگ ۱۲ روزه
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
عشقی که روزهای اول فقط تظاهر بود... اما هر چه گذشت، خالص‌تر شد. از روزی که سحر حجاب استایل شد تا شبی که محمد کم آورد: «چرا کاری با من کردی که دیگه هیچ راهی نداشته باشم؟...» تا لحظه‌ای که موشک با یک دیوار فاصله، به اتاق سحر خورد... باید به نام شرکت محمد، صدها پهپاد وارد تهران می‌شد. و چه تله‌ای بهتر از سحر؟... https://eitaa.com/joinchat/241500163Cc71fbec5c8 این رمان چاپ شده است.
هدایت شده از گسترده تام
با خجالت لب زدم: - ترمه مگه تو نگفتی که مغازه‌داره؟ پس چرا اینقدر بازو داره؟ گرخیدم به والله! ریز ریز خندید + خان داداشم علاوه بر اینکه مغازه‌داره، ورزشکار هم هست! بازوهاشو دیدی؟ از خجالت گفتم: - اره.. مشخصه که ورزشکاره! یهو صدای  سرد آیهان اومد + خانومم داری راجب بازوهای من نظر میدی؟ عه؟ و یهو ..🫢💢🍒 http://eitaa.com/joinchat/770704666Cb8d4ebfef4
هدایت شده از گسترده تام
😝💗🔐 - برا شوهرم ناز نکنم برای کی ناز کنم؟ کلافه تسبیحشو تکون داد: - برو عوض کن این پیرهن چین چینی رو وگرنه... با دلبری بغلش کردم: - من همون گزینه "وگرنه" رو انتخاب میکنم.. نگاه خاصی بهم انداخت و یهو...🔥❤️🙊 http://eitaa.com/joinchat/770704666Cb8d4ebfef4
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
سلام روانیم کردید بچه ها بسه😡🤬 دو روزه ما یک غلطی کردیم این لینکه چنل پرستار بی حـ"یا رو براتون گذاشتیم... روزی ۴۰ بار پیام میدید دوباره بزارش😤 برای دفه اخر میزارمش👇❌ • https://eitaa.com/joinchat/3909682755C9e583188f8 دخترااااا حمله🏃‍♀🔥 پسر نیاد ریمو میگنم 🤫😡🤬.
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
- کدوم بخش پرستاری میکنی؟ نگاهی به چهره خشن و جذابش کردم - بخش اطفال بی طاقت غرید: - من طفل مریضتم بهم برس.. نگاهی بهش کردم ، این کجاش طفل بود؟ - اشتباه اومدید باید برید بخش بزرگسالان! نچی کرد - تو فکر کن من دو سالمه .. فقط خودت باید بهم برسی ، میخوامت پرستار کوچولو.. با بهت بهش خیره شدم که..😱🔥🍃 https://eitaa.com/joinchat/3909682755C9e583188f8 تا ساعت 6 الی 12 بمونه🪵🍃 تبادلات گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ‌⁴ ســـــاعـــــته‌ ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
🍷🌀 🌀🍷 صدای خش خش برگ هارو پشتم حس کردم که نشونه از قدم های فردی در پشتم بود ، سرعت قدم هام رو بیشتر کردم و سعی کردم فقط به جلو نگاه کنم ... با کشیده شدن دستم و چرخیدنم به سمت اون با دیدن دو چشم قرمـــــ..ـــــز خواستم جیــــــــــــ///ـــغی بکشم که دستش جلو دهـــــ/ـــ/ـــ/ــــنم قرار گرفت... چیزی نگفت و من رو کشید سمت ماشینی اونطرف ، با یه دستش دوتا دستمو شکار کرد ، تقـــــــــ///ــــــلا کردم که یهو برگشت و داد زد : یا میای یا آرواره های نامزد قشنگتو خورد کنم !!! وایی خدای من ، این واقعا ماهان بود ؟! سر تکون دادم که دستشو برداشت به جلو رفت ؛ اروم گفتم :ماهان ولم کن داری منو میــ...ـــترسونی چت شده؟؟ اما اون بدتر داد زد : نمیفهمی؟؟ نمیفهمی که مــــــــ.ــال منی؟ و خواهی بود!!! با عــــــ.ــــجز ادامه داد : تو نمیدونییی این حالم تقصیر توعه لعنتی !!! با تـــ..ـــــــرس لـــــــ//ـــب زدم : مگه چیکارت کردم؟ دوباره با عــ..ـــجز نگاهم کرد و ادامه داد: نتـــــ.ـــــرس لعــــــ..ــــنتی.. نتـــــ..ـــــرس از مــــــــ..ــن... نتـــــ..ـــــرس همه چیـــــ..ـــــزم !!! منو سفت در آغـــــ//ـــــوشــــــــــش گرفت با داد بابا...😰 https://eitaa.com/joinchat/1333134022C8352b9a0a6 اگه پارتش نبود لف بده!!😳📕 فصل اول رمان جرقه‌عشق‌نهفته !!🍷🌀❤️‍🔥
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ‌⁴ ســـــاعـــــته‌ ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
+بابا؟ خسته گفت: جان بابا +میچه موتاتو بِتَنَم؟(میشه موهاتو بِکَنَم؟) چشماش تا ته باز شده بود !!! ماهان : خدایاااااا کاش اون روز میرفتم تو کوچه میخوابیدم این چه نفرینیهههه!!! 😂💓👼🏻 https://eitaa.com/joinchat/1333134022C8352b9a0a6 پریماه:پسر کوچولو من کیه؟!👀🐥 ماهان : مممنننننننن !!!💞😋
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ‌⁴ ســـــاعـــــته‌ ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ‌⁴ ســـــاعـــــته‌ ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
· ִֶָ ⋆ گـــســـــتـــــرده ‌⁴ ســـــاعـــــته‌ ارکـــــیـــــدهִֶָ ᘎ · ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ - 9 صــــبــــح پـــــاک بـــــشـــــه !💆🏻‍♀️🕯 -30 دقـــــیـــــقه پـــــســـــت اخـــــر بـــــاشـــــه! 💆🏻‍♀️🕯