هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
کیا با پوزخند به سر و وضع باران نگاه کرد:
_با این چادر و این قیافه، کی تو دانشگاه رغبت میکنه نگاهت کنه؟
باران نفس عمیقی کشید و خواست بیخیال حرفش بشه، که ادامه داد:
_با این وضع تا آخر عمر ور دل مامان جونت میمونی... دخترهای سانتیمانتالی هستن که برای ما پسرها دم تکون میدن، وای به حال تو!
باران چند قدم جلو رفت و درست روبهرویش ایستاد.
_من حیوون خونگی نیستم که دم تکون بدم... شماها هم اگه دنبال همچین زنهایی هستین، بهتره سراغ همونهایی برین که دغدغهشون عوض کردن دوستدختره، نه من!
صورت کیا از خشم سرخ شد.
_به من تیکه میندازی؟
باران لبخند زد.
_نه قربان... کلی عرض کردم! حالا اینکه شما هم تو همون دستهاین، دیگه به من ربطی نداره! 😏🔥
#میوه_ممنوعه
https://eitaa.com/joinchat/1975583008C0c71a8fe03
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
باران با یک پسر لجباز و مغرور طرف بود؛
پسری که هیچکس جرئت نداشت جلوی خواستههاش بایسته...
تا وقتی پدربزرگش برای زندگی مستقل، شرطی جلو پاش میذاره که پای باران رو وسط ماجرا میکشه! 👀🔥
https://eitaa.com/joinchat/1975583008C0c71a8fe03
::
هدایت شده از 𝗚𝗼𝘀𝘁𝗮𝗿𝗱𝗲 𝗠𝗲𝗹𝗶𝗸𝗮🍷🕊
-ولی دلنوشتهها و شعرهای این دختر یه چیز دیگس>>🥲💕.
-صرفا احوالاتمون؛💘🌚.
-عکسای بهشتزهراش❤️🔥>>>
https://eitaa.com/joinchat/2488796744Cb96bd966cc
°چنلش قدیمی، اما تازه تأسیس🦦🧃.
هدایت شده از 𝗚𝗼𝘀𝘁𝗮𝗿𝗱𝗲 𝗠𝗲𝗹𝗶𝗸𝗮🍷🕊
ربع ساعت پست آخر❕
ساعت 18 پاک کنید🕊
گسترده⁴ساعته ملیکا؛
هدایت شده از ˒ گستـرده⁴ساعتـهتـٰابـان🌞 ˓
«گفتن خیانت کرده… بدون سند، بدون حقیقت… فقط برای اینکه بشکننش.
و انگار همه منتظر شنیدن همچین دروغی بودن.
حتی همسرش… مردی که قسم خورده بود سایهاش رو از سرش کم نکنه.
اما حالا؟
همون مرد اولین کسی شد که بهش شک کرد.
اولین کسی که باور کرد.
و اولین کسی که زد، شکوند، تحقیر کرد…
همه چیز از شب عروسی شروع شد؛ شبی که هزاران دختر آرزوشو دارن، اما برای او جهنم واقعی بود.
ماهها گذشت و اون توی پوست خودش زندانی شد؛ بیگناه، بیپناه، تنها.
اما سرنوشت همیشه با بیگناهها بد تا نمیکنه…
پردهها کنار میره، رازها رو میشنوه، حقیقت خودش رو نشون میده.
وقتی همه بفهمن اشتباه کردن، دیگه هیچچیز مثل قبل نمیمونه.
نه عشق…
نه اعتماد…
نه خودِ اون دختر…
https://eitaa.com/joinchat/2327709078Cbd436c237b
________________________________
⭕️ به درخواست های زیاد تون لینک شو گزاشتم،سریعتر عضو شید که دیگه لینک شو نمیزارم.
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
_ آقا کيا... آقا کيا
_ هوممم
_ آقا کيا... بيدارشين!
_ برو ميخوام بخوابم !
_ پدر بزرگتون کارتون دارن ... براتون صبحانه آوردم ... بلند شين بخورين!
مرد چشمهايش را باز کرد و با نگاهی خمار به دخترک چادر به سر نگاه کرد
_ چيه کله سحر با اين چادر سياهت مثل کلاغ سیاه غار غار میکنی ميگی صبح شده ؟ به جهنم که صبح شده ! با این سر و وضع و این چادر چاقچول، کسی رغبت میکنه نگاهت کنه تو دانشگاه ؟
اینجوری تا آخر عمر ور دل مامان جونت میمونی....دختر های سانتی مانتی موندن...وای به حال تو که تیپ و قیافه هم نداری!
_ به من تیکه میندازی؟؟
دخترک با عصبانیت لیوان شربت آب پرتقال درون سینی را روی صورتِ مرد تازه از خواب بیدار شده پاشید...
مرد با بهت به دخترک و دست و روی خیس شده اش نگاه کرد...
یک دفعه از روی تخت برخاست و دخترک با دیدنِ هیبتِ پسرِ صاحب عمارت، عقب عقب رفت و گوشه ای در خودش جمع شد...
پسرک با اخم نزدیکش شد و گفت:
_ چرا قبل از عمل کردن عواقبو نمی سنجی دختره ی چموش؟!
حالا بهت نشون میدم کیا چه کارا ازش برمیاد...
ناگهان به سوی دخترک خیز برداشت و صدای جیغ دخترک در عمارت طنین انداز شد!
https://eitaa.com/joinchat/1975583008C0c71a8fe03
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
کیا پسر خوشگذران و بیقیدی که به اصرار پدربزرگش، برای اینکه از ارث محروم نشه...
مجبور میشه با ورود باران به خونهشون کنار بیاد!
کیا پسری از جنس غرور... باران دختری مذهبی و ساده!
حالا این دو نفر با کلی لجبازی و کلکل روبه رو میشن...
اما آخر این ماجرا چی میشه؟!
اگه دوست داری داستانی پر از لجبازی، کلکل و اتفاقات غیرمنتظره بخونی، حتماً داخل این کانال عضو شو🥰👇
https://eitaa.com/joinchat/1975583008C0c71a8fe03