هدایت شده از تبلیغات حنـا
_برای اولین سالگرد ازدواجمان سنگ تمام گذاشته و با هر چه به دستش میرسید، جشنی رؤیایی برایم گرفته بود.
«این یک سال کنار تو چه زود گذشت!»
_دنبال دلیلی بودم تا فرصتی برای یک عکس تک نفره با جشن پُر رنگ و لعابم پیدا کنم.
_چنین عکس زیبا و پُر زرق و برقی فقط یک کپشن کوتاه طلب میکرد:
«قشنگترین شبی که عشقم برام ساخت!»
_استوری را ارسال کردم و از تصور حس حسادتی که به دل دوستان و دختران فامیل میافتد، زیر لب لبخندی زدم.
_تا از اتاق بیرون آمدم، دیدم میان سالن پذیرایی خشکش زده و از نگاهش خون میچکد...
_گوشی را با خشونت پرت کرد و با صدایی که از خشم، خَش افتاده بود، یک کلمه دستور داد:«پاکش کن!»
_چادر را از سرم کشیدم، روی زمین پرت کردم و با کینهای که از روز اول در دلم جا خوش کرده بود، کنایه زدم:
«حسرت به دلم مونده یه لحظه اونجوری که دلم میخواد زندگی کنم...»
_«غلط کردم! من نفهمیدم دارم وارد چه زندانی میشم ولی از این به بعد میدونم چیکار کنم!»
_راه افتادم؛ این نخستین باری بود که میخواستم به قهر به خانۀ پدرم بروم.
_با گامهایی بلند دنبالم دوید و یکبار دیگر، درست پشت در، دستم را کشید:
«هرجا دوست داری، بگو خودم میبرمت!»
_در انتهای کوچه با پریشانی دنبال ماشین میدوید...
_پیشانیاش از دانههای عرق پوشیده شده و حالا که یکبار دیگر چشممان به هم افتاده بود، نمیخواست به همین سادگی از دستش بروم.
«تا برنگردی من خیالم راحت نمیشه...»
https://eitaa.com/joinchat/241500163Cc71fbec5c8
عاشقانهای امنیتی
هدایت شده از تبلیغات حنـا
عشقی که روزهای اول فقط تظاهر بود...
اما هر چه گذشت، خالصتر شد.
از روزی که سحر حجاب استایل شد
تا شبی که محمد کم آورد:
«چرا کاری با من کردی که دیگه هیچ راهی نداشته باشم؟...»
تا لحظهای که موشک با یک دیوار فاصله، به اتاق سحر خورد...
باید به نام شرکت محمد، صدها پهپاد وارد تهران میشد.
و چه تلهای بهتر از سحر؟...
https://eitaa.com/joinchat/241500163Cc71fbec5c8
این رمان چاپ شده است.
هدایت شده از ˒ گستـرده⁴ساعتـهتـٰابـان🌞 ˓
پدرش را از دست داد...
بعد از آن،
زندگی دیگر برایش رنگی نداشت.
هر روز فقط کار میکرد...
برای مادرش...
برای خانوادهاش...
تا اینکه او را دید...
مردی که لبخندش آرامش داشت،
اما نگاهش پر از راز بود.
ماهورا نمیدانست چرا هر بار کنار او،
قلبش بیاجازه تندتر میتپد...
نمیدانست چرا از همان اولین نگاه،
سرنوشت نام هر دویشان را کنار هم نوشته است.
او عاشق مردی شد
که همه از او میترسیدند...
و مردی عاشق ماهورا شد
که حاضر بود برای نگه داشتنش،
با تمام دنیا بجنگد...
https://eitaa.com/joinchat/2327709078Cbd436c237b
کانال دوم مون تشریف بیارید😌🤍
#_چشمانِ_ماهورا.
هدایت شده از ˒ گستـرده⁴ساعتـهتـٰابـان🌞 ˓
اولینبار که دیدمش، از او خوشم نیامد.
حتی فکر میکردم از آن آدمهایی است که بهتر است تا جای ممکن ازشان فاصله بگیری.
اما زندگی همیشه دقیقاً همان کاری را میکند که انتظارش را نداری.
چند ماه بعد، همان پسری که روز اول آرزو میکردم دیگر نبینمش، تبدیل شده بود به تنها کسی که دلم میخواست هر روز ببینمش.
https://eitaa.com/foglev