هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ⁴ ســـــاعـــــته ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
#قـراردادِعـشـق🔥❤️🔥
#پارتآینده🤭😶🌫️
فایل دوربیـــ...ن رو دوباره دیدم...
نازگل درست قبل از مـــ...rگ مامانم چیزی داخل لیوان ریخت.
بعد صدای خودش پخش شد:
«همه تقصیرا رو میندازیم گردن ســـ..ارا... آرتین اونقدر عاشقـــــ....mه که به من شک نمیکنه.»
خشکم زد...
تمام این مدت فکر میکردم سارا قاtـــ...له...
اما قاتtــ...ل واقعی، زنی بود که عaشقــــ..ش بودم. 🥶
با دستای لرزون به ســـ...ارا زنگ زدم...
«شماره مورد نظر خاموش میباشد.»
❤️🔥
https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc49
+پسره فکر میکرد زنِ اجباریش قاtـ...ل مامانشه...
درحالیکه همهچی زیر سر عشقgــ..ش بود! 🥶🤭
هدایت شده از ˒ گستـرده⁴ساعتـهتـٰابـان🌞 ˓
بعد از چند سال برگشته بودم .مامان مهمونی گرفته بود .میدونستم میلاد هم هست ،وارد آشپزخونه شدم.برای امیرمهدی یه لیوان آب ریختم و خم شدم سمتش.— بفرما، قلب مامان.
هنوز جملهم تموم نشده بود که یه صدا از پشت سرم اومد…— بارانه…؟
خشکم زد.
اون صدا رو حتی بعد از این همه سال هم میشناختم. آروم برگشتم… میلاد بود. همون نگاه، همون ناباوری توی چشمهاش.قبل از اینکه چیزی بگه، سریع امیر مهدی رو پشت سرم کشیدم و قایمش کردم. نباید میفهمید… نباید میفهمید این بچه، پسر ماست.
اما دیر شده بود.امیر مهدی سرشو از پشت من بیرون آورد، با همون شیطنت همیشگیش گفت:— مامان… مامان… میخوام برم بازی.نگاه میلاد روی صورت من ثابت موند… بعد آروم پایین اومد روی امیرمهدی چشمهاش گرد شده بود، انگار دنیا دور سرش میچرخید.چند قدم جلو اومد و با صدایی که میلرزید گفت:
— باران… این بچه… چند سالشه…؟
قلبم داشت از سینه میزد بیرون.
چون جواب این سؤال… همهچیز رو عوض میکرد…
❌😱🔥
:::https://eitaa.com/joinchat/3537765887C6244c2a2e0
هدایت شده از گسترده لیــٰا/چهار ساعت بمونه
هدایت شده از تبلیغات حنـا
داشتم از پلهها پایین میاومدم که یهو چشمم افتاد به یه پسر غریبه...
چند لحظه نگاهمون به هم گره خورد. سرش رو پایین انداخت و گفت: _سلام...
قلبم چنان میزد که صدای تپشهاش رو میشنیدم؛ اما منِ بیچاره حتی نتونستم جواب سلامش رو بدم!
دویدم توی حیاط و یه نفس خودم رو رسوندم خونه.
خدیجه تا منو دید، دلو آب از دستش افتاد ته چاه!
_قَدم! چی شده؟ چرا رنگت پریده؟!
ماجرا رو که براش تعریف کردم، زد زیر خنده: _فکر کردم عقرب نیشت زده... پسر ندیده!
سرم رو پایین انداختم و از خجالت چیزی نگفتم... 😅❤️
https://eitaa.com/joinchat/241500163Cc71fbec5c8
هدایت شده از تبلیغات حنـا
این رمان خوندنی نیست ... 🎧
قراره صدای قدمها، مکثها، دیالوگها و حتی دستپاچگیِ «قدم» رو بشنوی؛
یه رمان صوتیِ نمایشی که صحنههاش رو برات اجرا میکنن، نه اینکه فقط روایتش کنن. 👀
🎙️ اگه دوست داری قصه رو با گوشات ببینی، این یکی رو از دست نده...
https://eitaa.com/joinchat/241500163Cc71fbec5c8