eitaa logo
One Step Ahead
2هزار دنبال‌کننده
9 عکس
1 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از بزن روی پیوستن بابلتی🤭 و موچی نوتلا تست کن
به رسم شهادت𓍯   ׅ ‌ ‌ ֹ ‌. ‌︶︶︶ 𐙚 ︶︶︶‌ ‌  ׅ ‌ ‌ ֹ ‌ ‌𝃞 اینجا.. جایی‌ست برای خلوت با شهدا و مرور حرف‌های ناتمام دل🫀 ׅ ‌ ‌ ֹ ‌. ‌︶︶︶ 𐙚 ︶︶︶‌ ‌  ׅ ‌ ‌ ֹ ‌ ‌𝃞 [ @berasmeshahadattt ] راستی پلی لیست هم داره:..🪴 @pley_list313
هدایت شده از ˒ گستـرده‌‌⁴ساعتـه‌تـٰابـان‌🌞 ˓
- برای محبوبت باید های اینجارو بفرستی . منبع تك های مود ادبی واسه بیوتون 🥹🫶🏻 - https://eitaa.com/joinchat/3859940038C07cb1e255a دلم میخواد خاطراتو پاك‌ کنم پستای اینجا نمیذاره !!
هدایت شده از گسترده مائو
[دخـتـرای کیپاپر و اوتاکو هـمـیـشـهٔ اکـسـسـوری و لوازم تحریر هاش رو از ایـنِ چـنـل میـخـرهِ] 🍀🤍 𓏺 ๋࣭𓍢⋆𝗝𝗼𝗶𝗻 𝘂s𝗵𝘁𝘁𝗽𝘀://𝗲𝗶𝘁𝗮𝗮.𝗰𝗼𝗺/𝗷𝗼𝗶𝗻𝗰𝗵𝗮𝘁/𝟮𝟵𝟭𝟮𝟭𝟱𝟵𝟰𝟬𝟵𝗖𝗱𝟮𝟯𝟮𝟴𝗰𝗯𝟲𝟴𝟲 ^چـرا؟ چـون ك بـٰاکـیـفـیـت تـریـن و تـرند تـریـن ِ اکـسـسـوری هـا و لوازم تحریر هارو داره بـرو تـا اکـسـسـوری هـای ِ تـرنـد دارن مـیـبـرن ِ🎐
هدایت شده از بزن روی پیوستن بابلتی🤭 و موچی نوتلا تست کن
مــَداحـ‌ي بـراي اَشــــك ريـخـن مـ‌ی‌خواي💔🎧؟! [ 𝐌𝐚𝐝𝐚𝐡𝐢 ]
هدایت شده از تبلیغات حنـا
رمانی هیجان‌انگیز و جنجالی دختری مذهبی🧕 و پسری قرتی🕺🏻... همونطور که از کوه بالا میرفتم، نگاهی به پشت سرم انداختم‌، با دیدن خسته‌ی دلنیا دلم به شور افتاد. تو دل گفتم ″ آخه بگردم می‌گفتی من بیارم برات.″ چند قدم فاصله بین خودمو رو پر کردم و سمتش رفتم. - خانوم حبیبی می‌خواین بدین کوله شما رو من بیارم. پریده. دلنیا که جا خورده بود و خجالت هم می‌کشید تشکر کرد. - نه می‌شه. خودم میارم دکتر بزرگمهر. من که درونم بیدار شده بود باز با خودم گفتم ″ تو بخواه کوله آوردن که کاری نیست″ و رفتم سمتش که....😊😉 💯رمان شامار یک داستان واقعیه😍 🏃‍♀بدو همین حالا بیا و بخون یه چی یاد بگیری👊👇 https://eitaa.com/joinchat/2949840914C3521c39e0c ❤️
هدایت شده از تبلیغات حنـا
پسر قرتی و شیطونمون دلباخته دختر مذهبی و سربه‌زیر شده بدبخت جرات گفتن هم نداره، یواشکی تو دلش قربون صدقه‌ش میره😂😉 بیا ببین چیا تو دلش میگذره اخه حیوونکی😍❤️ https://eitaa.com/joinchat/2949840914C3521c39e0c شامار واقعیه بدو بخون از دستش نده🧕🏿👨🏿‍⚕😉😵
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ‌⁴ ســـــاعـــــته‌ ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
❤️‍🔥🔥 کنار ساحل با خنده به آرتین نگاه می‌کـــ...ردم. با شیــ..طnت گفت: «نکنه از آب می‌ترsــ.ی؟» 😏 خندیدم: «من؟ عمـــ..راً! تو اول برو، منم میـــ.ام.» چند دقیقــــه بعد، وسط آب داشتیم باهم شoخـــ..ی و آب‌بازی می‌کردیم که آرتین چند متر ازم دوr شد. هنوز داشتم نگاhــ.ش می‌کردم که یهو موج بزرگی از راه رسید! 🌊🥶 «آرتین...؟!» آرتین سریع سمـــ..تم اومد و دســ..tم رو گرفت: «نگران نباش، من اینجام.» اما موج بعدی با شدت بهمون خورد و برای چند ثانیه از هم جdا شدیم... فقط صدای آرتین رو می‌شنیدم که وحشتt زده اسمم رو صدا می‌زد: «ساراااا!» داشتم نفــــ..s کم می‌آوردم که ناگـــ...هان... 🥶🥴💔 ✰𝙅𝙊𝙄𝙉: https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc49 +جدیدترین رمان ایتا📎📕
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ‌⁴ ســـــاعـــــته‌ ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
❤️‍🔥🥶 چشمام رو که باز کردم، خودم رو توی آغــ..oش آرتین دیدم؛ محکم بغــ‌...لm کرده بود و نفسsنفـــ..s می‌زد... 😳💔 با صدای لرزون گفت: «فکر کردم از دســتت دادم، ســـ..ارا...» هنوز شوکــــه بودم که دسtـــ..ش رو دورم محkــ...م‌تر کرد و اجازه نداد ازش فاصــ....lه بگیرم. ❤️‍🔥 https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc49 +👀💥 پارت بعدی قراره همه‌چیزو عوض کنه!
هدایت شده از 𝗚𝗼𝘀𝘁𝗮𝗿𝗱𝗲 𝗠𝗲𝗹𝗶𝗸𝗮🍷🕊
~ آخه دختررررر کی وقت کردی ازدواج کنی و باهاش کافه بزنی 👀👰🏻‍♀️ Join⤿https://eitaa.com/joinchat/2855994567Cbec3a87049 از روزمرگیاش تو کافه قشنگشون واستون می زاره 🏡☕️ 😍💌فقط آموزش‌های کافه‌ایت دختررر