هدایت شده از تبلیغات حنـا
🛑 اینجا بعضی داستانها رو کسی نوشته که خودش روزی راهیِ میدان شده... 🛑
رمانهایی دنبالهدار با داستانهایی که ریشه در واقعیت داره؛
از روایتهای زندگی و جنگ گرفته تا خاطراتی که از زبان آدمهای همان روزها به جا مونده.
بین این اسمها، چند اثر از شهید سید طاها ایمانی هست؛ نویسندهای که خودش مدافع حرم شد و داستانهاش رو پیش از شهادت نوشت...
📖 #داستان_واقعی_نسل_سوخته
✍🏻 نویسنده: شهید سید طاها ایمانی
📖 #معجزه_زندگی_من
✍🏻 نویسنده: رز سرخ
📖 #فرار_از_جهنم
✍🏻 شهید سید طاها ایمانی
📖 #پایی_که_جا_ماند
✍🏻 یادداشتهای روزانه #سید_ناصر_حسینی_پور از زندانهای مخفی عراق
📖 #جنگ_به_روستای_ما_آمد
✍🏻 به قلم #رقیه_کریمی
📖 #تمامِ_زندگیِ_من
✍🏻 شهید سید طاها ایمانی
📖 #گلبرگ
✍🏻 فاطمه نظری
📖 #مثل_هیچکس
✍🏻 فائزه ریاضی
📖 #مبارزه_بادشمنان_خدا
✍🏻 شهید سید طاها ایمانی
🎧 رمان صوتی #دا
خاطرات سیده زهرا حسینی
🎧 رمان صوتی #دختر_شینا
خاطرات همسر #سردار_شهید_حاج_ستار_ابراهیمی_هژیر
و در کنارش:
📕 #تَـــله_در_تِـــهران
📕 #جان_شیعه_اهل_سنت
📕 #آواتا
✍🏻 به قلم فاطمه ولینژاد
اینها تنها بخشی از رمانها و روایتهایی هستن که اینجا منتظرتونه...
اگه داستانهایی میخوای که ردپای آدمهای واقعی و اتفاقهای واقعی توشون هست، اینجا رو از دست نده 👇🏻
🔗 https://eitaa.com/joinchat/241500163Cc71fbec5c8
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ⁴ ســـــاعـــــته ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
چرا از من فراr کردی؟ چرا وقتی بهت نیاز داشتم، فقط پشت سرت رو نگاه کردی؟» 💔😭
همه چیز از یک اشتباه شروع شد. وقتی فهمیدم اون چیزی که فکر میکردم حقیقت نیست، تنها راهی که داشتم فرار کردن بود. فرار از اون نگاههای سنگین امیرسام، فرار از عش..قی که داشت من رو نابود میکرد…
پنج سال! پنج سال از اون روز گذشت. من با یک راز بزرگ و یک قلب شکسته، به اون سر دنیا رفتم. اما تقدیر، دوباره من رو مقابل همون چشمهایی قرار داد که هیچوقت نمیتونستم ازشون فرار کنم. حالا مجبورم در عروsی اون باشم… اما با کسی که قرار بود فقط برای سوزوندن اون انتخاب شده باشه!
ادامه این داستان پر از اشک و هیجان رو اینجا بخون 👇
https://eitaa.com/joinchat/3581740223Cb4993d6b1e
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ⁴ ســـــاعـــــته ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
· ִֶָ ⋆ گـــســـــتـــــرده ⁴ ســـــاعـــــته ارکـــــیـــــدهִֶָ ᘎ · ִֶָ ᥴ⃘ᦱ
ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ
-ســـــاعـــــت 16 پـــــاک بـــــشـــــه !💆🏻♀️🕯
-20 دقـــــیـــــقه پـــــســـــت اخـــــر بـــــاشـــــه! 💆🏻♀️🕯
هدایت شده از گسترده لیــٰا/چهار ساعت بمونه
دنبال ی ِجا هستی که #آرامش رو بهت #تزریق کنه؟!🧐💉
قطعا جات اینجاست!
این چنل رو دستش نیستت😭
𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌𝇁𝇃𝇂 ᜔ 𐙤 https://eitaa.com/joinchat/3461154478Cd84bb382cf
هدایت شده از ˒ گستـرده⁴ساعتـهتـٰابـان🌞 ˓
از حرفش شکه سر تکون دادم
+یعنی چی؟ رایان اینجا نیست؟
_مگه دیوونم که رایان و بدزدم؟
_دختر فکر کردی من قاتل روانیم؟
با نفرت بهش چشم دوختم و نعره زدم
+تو از یه روانی بدتری!
با حرفم آروم به سمتم قدم برداشت
از ترس توی خودم جمع شدم
نزدیکم شد و بازومو توی مشتش فشرد
نعره ای زدم و به عقب هلش دادم و به سمت در رفتم
اما هر کاری کردم در باز نشد
آروم آروم به سمتم گام برداشت
با گر*یه عربده زدم و التماسش کردم
+مسیح جلو نیا! نزدیکم نشو! برو عقب!
نیشخندی زد
_چرا ازم میترسی؟
_نترس کاریت ندارم!
همین یک حرفش کافی بود تا...🔥😱
https://eitaa.com/joinchat/1900544674C3ec0e7c825
هدایت شده از ˒ گستـرده⁴ساعتـهتـٰابـان🌞 ˓
نامزد سابق دختره بهش پیام میده که شوهرش رو دزدیده دختره هم برای اینکه جون شوهرش رو نجات بده میره اما...🥲🔥
https://eitaa.com/joinchat/1900544674C3ec0e7c825
چقد این زوج گناه دارن😭💔
هدایت شده از گُـستࢪده هیل̍ماه . ³سـاعت بمونـہ ֢
چرا بعضیا وارد یه جمع میشن و ناخودآگاه همه متوجه حضورشون میشن؟⁉️
- - -
چطور کمتر حرف بزنیم ولی بیشتر شنیده بشیم؟
چطور بدون دنبال کردن توجه، توجه بگیریم؟
و چطور با چند تغییر ساده، جذابتر و کاریزماتیکتر به نظر برسیم؟
- - -
اینجا قراره قانونهایی رو یاد بگیری که خیلیها بدون اینکه بدونن، سالهاست ازشون استفاده میکنن. ❗️
https://eitaa.com/joinchat/244188692C767f543938
گاهی جذابیت، توی چیزیه که نمیگی.🌀
هدایت شده از گُـستࢪده هیل̍ماه . ³سـاعت بمونـہ ֢
چطور بدون التماس برای توجه، دیده بشیم؟‼️‼️
- - -
چطور طوری رفتار کنیم که حضورمون
توی ذهن آدما بمونه؟
https://eitaa.com/joinchat/244188692C767f543938
اینجا قراره ریزهکاریهای جذابیت،
کاریزما و ارتباط مؤثر رو یاد بگیری.🩷
هدایت شده از تبلیغات حنـا
_برای اولین سالگرد ازدواجمان سنگ تمام گذاشته و با هر چه به دستش میرسید، جشنی رؤیایی برایم گرفته بود.
«این یک سال کنار تو چه زود گذشت!»
_دنبال دلیلی بودم تا فرصتی برای یک عکس تک نفره با جشن پُر رنگ و لعابم پیدا کنم.
_چنین عکس زیبا و پُر زرق و برقی فقط یک کپشن کوتاه طلب میکرد:
«قشنگترین شبی که عشقم برام ساخت!»
_استوری را ارسال کردم و از تصور حس حسادتی که به دل دوستان و دختران فامیل میافتد، زیر لب لبخندی زدم.
_تا از اتاق بیرون آمدم، دیدم میان سالن پذیرایی خشکش زده و از نگاهش خون میچکد...
_گوشی را با خشونت پرت کرد و با صدایی که از خشم، خَش افتاده بود، یک کلمه دستور داد:«پاکش کن!»
_چادر را از سرم کشیدم، روی زمین پرت کردم و با کینهای که از روز اول در دلم جا خوش کرده بود، کنایه زدم:
«حسرت به دلم مونده یه لحظه اونجوری که دلم میخواد زندگی کنم...»
_«غلط کردم! من نفهمیدم دارم وارد چه زندانی میشم ولی از این به بعد میدونم چیکار کنم!»
_راه افتادم؛ این نخستین باری بود که میخواستم به قهر به خانۀ پدرم بروم.
_با گامهایی بلند دنبالم دوید و یکبار دیگر، درست پشت در، دستم را کشید:
«هرجا دوست داری، بگو خودم میبرمت!»
_در انتهای کوچه با پریشانی دنبال ماشین میدوید...
_پیشانیاش از دانههای عرق پوشیده شده و حالا که یکبار دیگر چشممان به هم افتاده بود، نمیخواست به همین سادگی از دستش بروم.
«تا برنگردی من خیالم راحت نمیشه...»
https://eitaa.com/joinchat/241500163Cc71fbec5c8
عاشقانهای امنیتی
هدایت شده از تبلیغات حنـا
عشقی که روزهای اول فقط تظاهر بود...
اما هر چه گذشت، خالصتر شد.
از روزی که سحر حجاب استایل شد
تا شبی که محمد کم آورد:
«چرا کاری با من کردی که دیگه هیچ راهی نداشته باشم؟...»
تا لحظهای که موشک با یک دیوار فاصله، به اتاق سحر خورد...
باید به نام شرکت محمد، صدها پهپاد وارد تهران میشد.
و چه تلهای بهتر از سحر؟...
https://eitaa.com/joinchat/241500163Cc71fbec5c8
این رمان چاپ شده است.