هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
دنبال دنیای سریالهای ایرانی میگردی؟ 😼💪
اینجــا «پـردهنـقـرها»ـه؛ خونهی سکانسهای ماندگار و لحظههای خاطرهانگیز 🎬✨
از سریالای قدیمی تا محبوبای امروز، هر سکانس یه خاطره، هر داستان یه حس ☕️❤️
❀ᒍOIN→ https://eitaa.com/joinchat/3263628594C6da154b7ca
📌مطمئنم سنجاق کانالات میشههه💘
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از گُـستࢪده هیل̍ماه . ³سـاعت بمونـہ ֢
مادرم تازه خاک شده بود که دعوای سهم و ارث شروع شد...
ـ خونه رو بفروشیم، سهم همهمون مشخصه!
با بغض گفتم:
ـ من تمام این سالها خرج دوا و دکتر مامان رو دادم، شب و روز کنارش بودم، حالا سهمم شده «نشستن توی خونه»؟!
برادرم با تمسخر گفت:
ـ کی مجبورت کرده بود؟ ۳۶ سال سن نشستی پای مامان آره دختر خوبه مامان شدی معلوم نیست هر شب کدوم قبرستونی بودی و چه گندی بالا آوردی که تا الان ازدواج نکردی!
فکر کردی میخوای باور کنیم که تو دختر خوبهای؟!!
با عصبانیت از خونه زدم بیرون و همون شب با ماشین یه مرد غریبه تصادف کردم...
چند روز بعد، همون مرد برای پس دادن ماشینم و تسلیت وارد خونه شد.
تا چشمم بهش افتاد، خشکم زد:
ـ شما؟!
ـ ظاهراً دوباره همدیگه رو دیدیم، خانم گلزار.
اما دیدار دوبارهمون کافی بود تا حرفها شروع بشه:
ـ پس تنها با هم قرار میذاشتید؟!
ـ لابد بینشون خبریه!
هنوز فرصت دفاع از خودم رو پیدا نکرده بودم که برادرم گفت:
ـ حالا که مهندس فرهمند رو شناختی، فکر کردی میتونی با این بهونهها خودتو صاحب خونه کنی؟!
البرز که تا اون لحظه ساکت بود، بالاخره گفت:
ـ به نظرم بهتره مراعات حرف زدن بکنید!
گلزن خانم نامزد منه و یه مدت که بگذره به احترام مادرتون بعدش علناً ازدواج میکنیم!
همه ساکت شدن.
من فقط با تعجب نگاهش میکردم؛ نمیفهمیدم چرا مردی که تقریباً غریبهست، اینطور ازم دفاع میکنه...
_بار آخرتون باشه اینجوری در موردش حرف میزنید برای ارث و میراثم با وکیلم حرف میزنم دیگه نمیخوام در مورد هیچ چیز با زنم حرف داشته باشید!
https://eitaa.com/joinchat/3209037284C73814a92c4
هدایت شده از گُـستࢪده هیل̍ماه . ³سـاعت بمونـہ ֢
به محض اینکه مادرمون فوت کرد خواهر برادرام ریختن سرم من یه دختر ۳۶ ساله که به خاطر مادرم ازدواج نکردم الان هزار یک ننگ رو من گذاشته بودن و میخواستن خونه رو از چنگم در بیارن... اون شب از شدت عصبانیت تصادف کردم با مهندس فرهمند ی یکی از شناختهترین مهندسهای تهران...
یک هفته بعد وقتی که برای عزاداری و برگرداندن ماشین به خونه ما اومد برادران شروع کردن تهمت زدن...
در کمال ناباوری مهندس طرف من ایستاد و خیلی جدی با تن صدایی که سعی میکرد کنترل بشه گفت :
https://eitaa.com/joinchat/3209037284C73814a92c4
یه عاشقونای طنز خیلی هیجانی مهندسمون دلباخته دختر سرتق داستانمون شده از موقعیت سوء استفاده میکنه و برمیگرده اعلام میکنه که اون دوتا با همدیگه...🙊😂☝️
هدایت شده از گسترده مائو
[دخـتـرای کیپاپر و اوتاکو هـمـیـشـهٔ اکـسـسـوری و لوازم تحریر هاش رو از ایـنِ چـنـل میـخـرهِ] 🍀🍙
𓏺 ๋࣭𓍢⋆𝗝𝗼𝗶𝗻 𝘂s : 𝗵𝘁𝘁𝗽𝘀://𝗲𝗶𝘁𝗮𝗮.𝗰𝗼𝗺/𝗷𝗼𝗶𝗻𝗰𝗵𝗮𝘁/𝟮𝟵𝟭𝟮𝟭𝟱𝟵𝟰𝟬𝟵𝗖𝗱𝟮𝟯𝟮𝟴𝗰𝗯𝟲𝟴𝟲
^چـرا؟ چـون ك بـٰاکـیـفـیـت تـریـن و تـرند تـریـن ِ اکـسـسـوری هـا و لوازم تحریر هارو داره بـرو تـا اکـسـسـوری هـای ِ تـرنـد دارن مـیـبـرن ِ🍥
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ⁴ ســـــاعـــــته ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
چرا از من فراr کردی؟ چرا وقتی بهت نیاز داشتم، فقط پشت سرت رو نگاه کردی؟» 💔😭
همه چیز از یک اشتباه شروع شد. وقتی فهمیدم اون چیزی که فکر میکردم حقیقت نیست، تنها راهی که داشتم فرار کردن بود. فرار از اون نگاههای سنگین امیرسام، فرار از عش..قی که داشت من رو نابود میکرد…
پنج سال! پنج سال از اون روز گذشت. من با یک راز بزرگ و یک قلب شکسته، به اون سر دنیا رفتم. اما تقدیر، دوباره من رو مقابل همون چشمهایی قرار داد که هیچوقت نمیتونستم ازشون فرار کنم. حالا مجبورم در عروsی اون باشم… اما با کسی که قرار بود فقط برای سوزوندن اون انتخاب شده باشه!
ادامه این داستان پر از اشک و هیجان رو اینجا بخون 👇
https://eitaa.com/joinchat/3581740223Cb4993d6b1e
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ⁴ ســـــاعـــــته ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
· ִֶָ ⋆ گـــســـــتـــــرده ⁴ ســـــاعـــــته ارکـــــیـــــدهִֶָ ᘎ · ִֶָ ᥴ⃘ᦱ
ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ
-ســـــاعـــــت 16 پـــــاک بـــــشـــــه !💆🏻♀️🕯
-20 دقـــــیـــــقه پـــــســـــت اخـــــر بـــــاشـــــه! 💆🏻♀️🕯