هدایت شده از گسترده مائو
#پارت_واقعی👺✨
«+آقای کیانی چرا اینقدر ساکتید؟»
«-دارم فکر میکنم»
«+به چی؟»
نگاهش چند لحظه روی صورتم موند
«-به اینکه بعضی آدما بیشتر از چیزی که فکر میکنن مهم میشن»
لبخندم محو شد
«+منظورتون چیه؟»
قبل از اینکه جواب بده کیان از دور داد زد:
«-آراددد هنوز بهش نگفتی؟!»
آراد با عصبانیت برگشت سمتش
«+کیان!»
من با تعجب بینشون نگاه کردم
«+چی رو به من نگفتید؟»
و این بار
آراد واقعاً گیر افتاده بود...😳
ادامه ی این رمان رو از دست نده👺👀
https://eitaa.com/joinchat/3767404190C2f50fbac2e
هدایت شده از تبلیغات حنـا
پر تب و تاب ترین رمان ایتا رو که بدون ... نوشته شده رو بالاخره براتون آوردم🙈❌️
رمان به نام عشق‼️
روایتگر عشقی ... است که
دختری به نام رویا عاشق مردی میشه که نامزد داره ولی هیچ علاقه ای به نامزدش نداره و توی یک روز بارونی هردو به عشقی که دارن اعتراف میکنن و با همه ی سنگهایی که جلوی پاشون میندازن بالاخره باهمدیگه ازدواج میکنن و درست وقتی رویا باردار بوده یک روز که در اتاقش رو باز میکنه با چیزی مواجه میشه که باور کردنش غیر ممکن بود...مردی که دم از عشق و عاشقی میزد توی اتاقش با نامزد سابقش بود و...همونموقع در دم بچش رو سقط میکنه و...
اگه میخوای این رمان زیبا و عبرت آموز رو که پر از عاشقانه هایی است رو بدون سانسور 🚭
بخونی وارد کانال زیر شو و از خوندنش غرق لذت شو👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/196675233C23cf0883d0
هدایت شده از تبلیغات حنـا
⚠️⚠️در حال پاک شدن⚠️⚠️
این لینک موقته و به زودی پاکمیشه❌️💯🚫تا پاک نکردم فالوو کن.
سرنوشت واقعی دختری که مچ شوهرش رو با دختر خالش
میگیره و به طلا.ق مجبور.ش میکنه ولی شوهرش بعد طلاق اونو می دزده و ...
صد درصد واقعی و عبرت انگیز❌️❌️❌️💯🚭🚭🚭
https://eitaa.com/joinchat/196675233C23cf0883d0
هدایت شده از گُـستࢪده هیل̍ماه . ³سـاعت بمونـہ ֢
دیگه وقت رفتن به خونه بود اونم بعد از چندسال !
امروز مهمونی بود و من باید به این مهمونی میرفتم که میلاد. به اونجا میاد اونا نمیدوستن که من برگشتم.
وارد آشپز خونه شدم برای آرمین یه لیوان آب ریختم
- بفرما قلب مامان
- بارانه ؟
با صدای میلاد خشک شده به سمتش برگشتم بچه رو به پشت سرم هل دادم و قایمش کردم نباید میفهمید بچه ماست
آرمین سرشو از پشت شرم بیرون اورد و گفت :
- مامان مامان میخوام برم بازی
میلاد ناباورانه نگاهم میکرد با حرفی که زد..❌😱😮💨🔥
https://eitaa.com/joinchat/3537765887C6244c2a2e0
هدایت شده از گُـستࢪده هیل̍ماه . ³سـاعت بمونـہ ֢
خوشگلا رمانمون با آمار 10.5k از دسترس خارج شد😭
دوباره زدیم جوین شید حمایت کنید زود به آمار قبل برسیم✨🙏🏻🫀
https://eitaa.com/joinchat/3537765887C6244c2a2e0
هدایت شده از گسترده مائو
#پارت_واقعی 👺✨
- تو... چرا هنوز بهش نگفتی؟!
با تعجب نگاهش کردم
+به کی؟!
لبخند تلخی زد و آروم گفت:
- به آوا...
قلبم فرو ریخت
+دربارهی چی حرف میزنی؟!
قبل از اینکه جواب بده، در اتاق باز شد...
آراد وارد شد و همین که چشمش به من افتاد مکث کرد
اما چیزی که توی دستش بود...
باعث شد تمام بدنم یخ کنه...😭❌
📌 ادامهی این پارت رو از دست نده...
https://eitaa.com/joinchat/3767404190C2f50fbac2e
هدایت شده از گسترده مائو
هدایت شده از گسترده مائو
بنر ساعت ۱۲ پاک بشه
زودتر پاک نشه.فعالیتم مجازه
گسترده مائو
هدایت شده از گُـستࢪده هیل̍ماه . ³سـاعت بمونـہ ֢
عشـقی کـه بـا رفتـنش تـبدیل بـه نفـرت شـد
بـراساس واقـعیت ❗️
شروع عشق ما از درون خانواده بود ، من و
پسرخالم دیوانه وار عاشق هم بودیم . .
اما چون وضع مالی پدرم خوب نبود ازدواج
ما به مسیر پر پیچ و خمی افتاده بود !
ش*هر خالم نمیذاشت ما بهم برسیم و میگفت من دختری نیستم که در حد
خانواده و پسرش باشم . .
اما پسرخالم تو دوران محرمیت بلایی سرم
آورد که رسما . . ‼️
برای خوندن ادامه داستان فقط در کانال
زیر عضو بشید 🤫
https://eitaa.com/joinchat/3537765887C6244c2a2e0
هدایت شده از گُـستࢪده هیل̍ماه . ³سـاعت بمونـہ ֢
به خاطرش تو روی همه وایسادم ، با همه
به خاطرش جنگیدم اما تو دوران محرمیت
بلایی سرم آورد که . . .🤫
https://eitaa.com/joinchat/3537765887C6244c2a2e0
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
❌❌❌❌❌❌❌❌
پارتی از آینده
چشمام مثل روحم یخ زده بودن
هیچ حسی نداشتم!
اشک های گرمم روی صورتِ سرد و زخمیم ریخت و زخم صورتم رو باز کرد
با حسرت و غم دستی روی شک.. مم
کشیدم
موجودِ کوچولو و ضعیفی که فعلاً
می دونستم قلبش تشکیل شده!
یعنی زنده ست و مثل من وجود داره
این تقدیر رو باید می پذیرفتم
که با بچه بدون پدر زندگی بسازم
ولی چطور؟!
بوی غذا هم حالم رو بهم می زد و هم صدای معده ام رو بهم یادآوری می کرد
وارد مغازه سوخاری فروشی شدم
به دخترجوونِ خوشگل و آرایش کرده پشت پیشخون گفتم
-خانم میشه چندتا دونه بهم مرغ سوخاری بدین؟! به خدا هیچی ندارم بخورم!.
نیشخندی زد و به ته مونده غذای مشتری ها که هنوز از روی میزها جمع نشده بود اشاره کرد
-اونها هست هنوز گارسون نیومده جمع کنه، بردار بخور!.
همزمان با صدای شنیدن شکست قلبم
صدای له شدن غرورم رو هم شنیدم
با بغض به کناری رفتم
و با شنیدن خبر خشکم زد!!!!!..... ⭕️
https://eitaa.com/joinchat/1531511271Cdda2e738a7