eitaa logo
One Step Ahead
2هزار دنبال‌کننده
6 عکس
1 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از گسترده مائو
👺✨ «-آراد یه سؤال ازت دارم» «+بپرس» آرتین چند ثانیه نگاش کرد «-تو نسبت به آوا چه حسی داری؟» آراد ساکت شد «+منظورت چیه؟» آرتین لبخند کمرنگی زد «-همون چیزی که خودت خوب می‌دونی» آراد نگاهشو ازش گرفت «+اون فقط هم‌گروهیه منه» آرتین خندید «-هم‌گروهی‌ای که هر وقت ناراحت میشه تو از همه بیشتر به هم می‌ریزی؟» آراد چیزی نگفت... چند ثانیه بعد در اتاق باز شد آوا: «+بچه‌ها؟ اینجا چیکار می‌کنید؟» آراد و آرتین همزمان به هم نگاه کردن...😳 بدو عضو شو ادامشو بخون👇👀
هدایت شده از تبلیغات حنـا
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه شب بعد از فوت مادرمبا عصبانیت از خونه زدم بیرون و با ماشین یه مرد تصادف کردم ! البرز فرهمند... مهندس معروف، پولدار، وارث یه ثروت قدیمی، صاحب یکی از بزرگ‌ترین هلدینگ‌های ساختمونی... چهل ساله، مجرد، عبوس، جدی، و به قول خودش: «من حوصله‌ی هیچ زنی رو ندارم!» چند روز بعد، که  البرز  برای پس دادن کلید ماشین و گفتن یه تسلیت ساده آمد خونه‌مون ... قرار بود چند دقیقه باشه! اما نامزد سابقم سر رسید و ... تو تنها با ی مرد تو خونه چیکارمیکردی؟ «تنها بودیم چون شما نبودین دیگه! می‌خواستین بیام در خونه‌تون رو بزنم بگم ،بیاین شاهد تحویل کلید باشین؟!» چند ساعت تنهایی... چند جمله تند و نیز ... شد یه سوءتفاهم لعنتی... کافی بود تا همه‌چی به یه تهمت بزرگ ختم بشه! و ناگهان... من و البرز، دو نفری که حتی تحمل چند دقیقه کنار هم بودن رو نداشتیم ، باید برای جمع کردن آبرویی که دیگران به باد دادن، تن به یه تصمیم عجیب بدیم ! ازدواج! و البرزی که برای اولین بار تو زندگی‌ش کنار زنی قرار گرفته و منی که  برای اولین بار با مردی طرفم که نه با تندی‌هام  جا می‌زنه، نه با متلک‌هام کم میاره، نه اجازه می‌ده کسی تنهایی بار زندگی رو روی دوشم بندازه... دو آدم زخمی... دو زندگی پر از راز... یک ازدواج ناخواسته... و عشقی که قرار نبود هیچ‌وقت اتفاق بیفته. https://eitaa.com/joinchat/3209037284C73814a92c4
هدایت شده از تبلیغات حنـا
یه مرد چهل ساله‌ی مغرور و جدی که هیچ زنی نتونسته به دنیای شخصی‌ش نزدیک بشه... افتاده کنار زنی که جواب هر حرفی رو با سه تا متلک می‌ده! https://eitaa.com/joinchat/3209037284C73814a92c4 برای اونایی که عاشقن به جای عشق‌های آبکی، یه عالمه کل‌کل، طنز، راز و یه مردِ «عبوسِ عاشق‌نشو» داشته باشن! 😭🔥
هدایت شده از ˒ گستـرده‌‌⁴ساعتـه‌تـٰابـان‌🌞 ˓
اگه تو یه دختری با آی کیو بالا ؛ این چنل لازمت میشه💗𐚁̸݁ ‌ ‌𝆤𝆤‌ 𝖬𝗈𝖭𝖾𝗅𝗅𝖺 - https://eitaa.com/joinchat/3352625987C3e398cf90a 🦢 ִ ۫ ּ ⩩ ریپلای کر/اشم بعد دیدن این استوریم😭🌸 ! ⩩ خانومای ادایی کجان ؟👱🏼‍♀💅🏻 .
هدایت شده از ˒ گستـرده‌‌⁴ساعتـه‌تـٰابـان‌🌞 ˓
دخترای تینیجر بیان : https://eitaa.com/joinchat/3352625987C3e398cf90a🕯 ִ ۫
هدایت شده از گُـستࢪدههیل̍ماه . ³سـاعتبمونـہ ֢
چرا بعضی آدما وقتی ازت خوششون میاد، برعکس رفتار می‌کنن؟ 👀🦋 - - - گاهی علاقه توی حرف‌ها دیده نمی‌شه؛ توی توجه‌های کوچیک، پیگیری‌ها، تغییر لحن و رفتارهای ناخودآگاه خودش رو نشون میده. https://eitaa.com/joinchat/244188692C767f543938 گاهی چیزی که گفته نمی‌شه ، از چیزی که گفته می‌شه واضح‌تره.🦋
هدایت شده از گُـستࢪدههیل̍ماه . ³سـاعتبمونـہ ֢
چیزایی که کاش زودتر می‌دونستی… - - - از شناخت آدم‌ها و رفتارها تا روانشناسی رابطه، زبان بدن و نکته‌های کاربردی؛ همه‌چی اینجاست. https://eitaa.com/joinchat/244188692C767f543938 اگه دوست داری آدما رو بهتر بشناسی و هوشمندانه‌تر رفتار کنی،جوین شو.💘
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
همه رمان هایی که تا الان خوندی رو بزار کنار واست یه چنل آوردم که با رمان هاش کل ایتا رو مجذوب خودش کرده😵‍💫⃟ از ما گفتن بود حالا هرجور راحتی☯︎☽ اگه همین الان شروع کنی ¹⁰⁰ ، هیچ از دوستات جلویی😏 https://eitaa.com/joinchat/3351774519C53772cef7a خودم که رمان رو شروع کردم و دارم میخونم😉🔥
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
فراری من 🧸 میخواستم برای همیشه  اونو از پدرش مخفی کنم...ولی دست سرنوشت خواب دیگه ای برای ما دیده بود...و حالا بعد از پنج سال باید پیش کسی که هنوز نمیدونه بابا شده ..و باید برای نجات بچه اولم ازش صاحب  بچه دوم میشدم...😳 https://eitaa.com/joinchat/3351774519C53772cef7a زاپاس رمان جذاب بالا ❤️‍🔥 تا ساعت 24 بمونه🪵🍃 تبادلات گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از تبلیغات حنـا
بچه سال نیاد داخل کانال🚭⚠️ راز سر به مهرچند ساله ای که فاش شد و ناروی شوهرم رو برملا کرد‼️🚯🚫 فکر می‌‌کردم همه‌چیز بینمون امنه، مثل یه قلعه‌ی محکم که هیچ طو،فانی حریفش نیست... تا اون شبِ شوم. همه‌چیز تو یه لحظه فروریخت، درست وقتی که بی‌‌خبر و پررو کلید انداخت و با آرامشِ عجیبی پا گذاشت وسطِ حر،یمِ خونه‌مون. انگار صاحب‌خونه بود! ​اون لحظه رو هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. چشم‌های پر از اشک من که التماس می‌کرد حقیقت نداشته باشه، نگاه خیره و سرد اون مرد که انگار می‌خواست از جاش بلند بشه اما فلج شده بود، و یه رازی که مثل بمب وسط پذیرایی ترکید و همه‌چیز رو آوار کرد. اون زن، با یه پوزخندِ پیروزمندانه، جمله‌ای رو گفت که دنیا رو برام تیره و تار کرد: «نفر سوم رابطه‌مون بارداره...» ​از همون دقیقه‌ی لعنتی، دنیا دیگه مثل قبل نبود. دنیا برام باخت شد. یه باختِ مطلق. ​حالا من موندم و یه سه‌راهیِ وحشتناک.بین یه گذشته‌ی پنها،نِ پر از دروغ، تهمت نارویی که بوی خو/ن، پشیمانی و التماس می‌داد، و زنی که ادعا می‌کرد صاحبِ بخشی از همسرمه و اومده بود تا تمامِ جای منو بگیره... باید می‌جنگیدم؟ فرار می‌کردم؟ یا تسلیم می‌شدم؟ ​📖 اگه به داستان‌های واقعی، پر از هیجان، کشمکش‌های نفس‌گیر و عاشقانه‌هایی که مثل یه خنجرِ تیز قلبت رو نشونه می‌رن علاقه داری، همین الان خوندن این رمان رو شروع کن.این داستانِ بقای روحِ یه زنه...بدون سانسور‼️🚫 ​👇 برای خوندن پارت‌های جدید و ادامه‌ی این ماجرای طو،،فانی که هر لحظه‌ش یه غافلگیریِ تازه‌ست و بدون سانسور تقدیمتون میشه پیوستن رو بزن🚯‼️ https://eitaa.com/joinchat/196675233C23cf0883d0
هدایت شده از تبلیغات حنـا