eitaa logo
One Step Ahead
2هزار دنبال‌کننده
4 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
همه رمان هایی که تا الان خوندی رو بزار کنار واست یه چنل آوردم که با رمان هاش کل ایتا رو مجذوب خودش کرده😵‍💫⃟ از ما گفتن بود حالا هرجور راحتی☯︎☽ اگه همین الان شروع کنی ¹⁰⁰ ، هیچ از دوستات جلویی😏 https://eitaa.com/joinchat/3351774519C53772cef7a خودم که رمان رو شروع کردم و دارم میخونم😉🔥
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
فراری من 🧸 میخواستم برای همیشه  اونو از پدرش مخفی کنم...ولی دست سرنوشت خواب دیگه ای برای ما دیده بود...و حالا بعد از پنج سال باید پیش کسی که هنوز نمیدونه بابا شده ..و باید برای نجات بچه اولم ازش صاحب  بچه دوم میشدم...😳 https://eitaa.com/joinchat/3351774519C53772cef7a زاپاس رمان جذاب بالا ❤️‍🔥 تا ساعت 24 بمونه🪵🍃 تبادلات گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از تبلیغات حنـا
بچه سال نیاد داخل کانال🚭⚠️ راز سر به مهرچند ساله ای که فاش شد و ناروی شوهرم رو برملا کرد‼️🚯🚫 فکر می‌‌کردم همه‌چیز بینمون امنه، مثل یه قلعه‌ی محکم که هیچ طو،فانی حریفش نیست... تا اون شبِ شوم. همه‌چیز تو یه لحظه فروریخت، درست وقتی که بی‌‌خبر و پررو کلید انداخت و با آرامشِ عجیبی پا گذاشت وسطِ حر،یمِ خونه‌مون. انگار صاحب‌خونه بود! ​اون لحظه رو هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. چشم‌های پر از اشک من که التماس می‌کرد حقیقت نداشته باشه، نگاه خیره و سرد اون مرد که انگار می‌خواست از جاش بلند بشه اما فلج شده بود، و یه رازی که مثل بمب وسط پذیرایی ترکید و همه‌چیز رو آوار کرد. اون زن، با یه پوزخندِ پیروزمندانه، جمله‌ای رو گفت که دنیا رو برام تیره و تار کرد: «نفر سوم رابطه‌مون بارداره...» ​از همون دقیقه‌ی لعنتی، دنیا دیگه مثل قبل نبود. دنیا برام باخت شد. یه باختِ مطلق. ​حالا من موندم و یه سه‌راهیِ وحشتناک.بین یه گذشته‌ی پنها،نِ پر از دروغ، تهمت نارویی که بوی خو/ن، پشیمانی و التماس می‌داد، و زنی که ادعا می‌کرد صاحبِ بخشی از همسرمه و اومده بود تا تمامِ جای منو بگیره... باید می‌جنگیدم؟ فرار می‌کردم؟ یا تسلیم می‌شدم؟ ​📖 اگه به داستان‌های واقعی، پر از هیجان، کشمکش‌های نفس‌گیر و عاشقانه‌هایی که مثل یه خنجرِ تیز قلبت رو نشونه می‌رن علاقه داری، همین الان خوندن این رمان رو شروع کن.این داستانِ بقای روحِ یه زنه...بدون سانسور‼️🚫 ​👇 برای خوندن پارت‌های جدید و ادامه‌ی این ماجرای طو،،فانی که هر لحظه‌ش یه غافلگیریِ تازه‌ست و بدون سانسور تقدیمتون میشه پیوستن رو بزن🚯‼️ https://eitaa.com/joinchat/196675233C23cf0883d0
هدایت شده از تبلیغات حنـا
هدایت شده از گسترده مائو
👺✨ - تو... چرا هنوز بهش نگفتی؟! با تعجب نگاهش کردم +به کی؟! لبخند تلخی زد و آروم گفت: - به آوا... قلبم فرو ریخت +درباره‌ی چی حرف می‌زنی؟! قبل از اینکه جواب بده، در اتاق باز شد... آراد وارد شد و همین که چشمش به من افتاد مکث کرد اما چیزی که توی دستش بود... باعث شد تمام بدنم یخ کنه...😭❌ 📌 ادامه‌ی این پارت رو از دست نده... https://eitaa.com/joinchat/3767404190C2f50fbac2e
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
🙈🌿. - وای آرام چقد جذابه میخوامش.. با درد بهش نگاه کردم نمیدونست پولدارترین پسر دانشگاه شوهر منه و الان ازش حامL.م.. - دیشب تو مهمونی خانوادگی دیدمش کاش زnش بودم.. مهمونی؟ به من گفت میره جلسه! با ناباوری به اهورا نگاه کردم. که همون لحظه دلم تیری کشید و صدای نگران اهورا..😱😭❌ https://eitaa.com/joinchat/3351774519C53772cef7a لینک گروهمون بیاین چت کنیم خوش بگذره : https://eitaa.com/joinchat/812385986C9377c40bdf
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
+ دوست دارم! با بغـ.ض گفتم : _ ولی پیش خوشگلترین دختر کلاس بودی. لقد محکمشو به میز کوبید . + غلط کردم هق ریزی زدم و گفتم : _ گفت قراره نامزدش کنی امشب اره شوکه سرشو بالا آورد و ...😱🔥 https://eitaa.com/joinchat/3351774519C53772cef7a تا ساعت 6 بمونه🪵🍃 تبادلات گسترده لیلیوم🌸