هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ⁴ ســـــاعـــــته ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
نفس عمیقی کشیدم و کوتاه و بدون حس گفتم: جات خالیه دیگه.
احساس کردم باز هم لحnش تغییر کرد! شاید غمگین شد یا شاید هم من داشتم اشتباه میکردم!
از پشت تلفن زمزمه کرد:
"دلارامم نمیداند که چون دور است دیدارش
به جانم آتش افتادهست و او را نیست پندارش"
از اونجایی که نمیتونست چهرهام رو ببینه، گذاشتم لبخند با خیال راحت روی لبم بشینه. جواب دادم: تا کی میای؟
https://eitaa.com/joinchat/2597848206C40a3f95098
این رمان با پارت اولش غوغا کرد❤️🔥
بنر واقعی❗️
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
- این فسقله بچه پرستاره اینجاست؟
اخم کرده گفتم:
- 19 سالمه آقای دکتر، بچه نیستم.
نچی کرد و با پوزخندی گفت:
- جدی؟ ثابت کن! مثلا با اومدن اسمت به طور قانونی تو شناسنامم.
شوکه بهش خیره شدم که جلوتر اومد و....🫢🥨❤️🔥
https://eitaa.com/joinchat/3909682755C9e583188f8
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
- مگه زنـ..م نیستی؟ هووم؟
عقدت نکردم؟
اونوقت تو خونه برای اینکه بغـ..لت نکنم بهونه بیمارستان میاری پرستار کوچولو!
وقتی هم که بیمارستانیم بهونهی بیماراتو میاری!
ولی من دیگه طاقت دوری از بغـ..لتو ندارم.
ترسیده گفتم:
- یکی میاد آقای... آقای دکتر... کسی نمیدونه زنـ..تم...
بهدرکی گفت و با کشیدنه دستم....❌🥹🔥
https://eitaa.com/joinchat/3909682755C9e583188f8
تا ساعت 14 بمونه🪵🍃 تبادلات گسترده لیلیوم🌸