هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
- بدون اجازه من حق نداری حتی غذا بخوری فهمیدی؟ چه برسه بری بیرون.
اخم کرده جیغ زدم:
- ازت طـ..لاق میگیرممممم.
ابرویی بالا انداخت:
- وقتی بچمو حامـ..لهای؟
شوکه لـ..ب زدم:
- چی؟
برگه آزمایش بارداری رو پرت کرد تو صورتم که....❌🔥🌿
https://eitaa.com/joinchat/3062498573Cb968bd934d
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
_داداش توروخدااا.. شمارش و بده دیگه!!
گوشی و کشید و نزاشت شماره رو بخونم با اخم گفت:
_چرا باید شماره رئیسم و بدم به خواهرم؟!
پررو گفتم:
_چون رئیست بشه شوهرخواهرت و پارتی توپ داشته باشی تو شرکت!!!
یه نگاهش روی صفحه گوشی قفل شد و منم...👹🤣🙌♥️
https://eitaa.com/joinchat/3062498573Cb968bd934d
دستشون خورده زنگ زدن به پسره و دارن راجعش حرف میزنن🤣☝️🏽
#طنززززژ
تا ساعت 24 بمونه🪵🍃 تبادلات گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از کانال خوبیه عضو شو پشیمون نمیشی🤭 و موچی نوتلا تست کن
حق تر از تکست هاش هیچ جای دیگه پیدا نمیکنی🤣
https://eitaa.com/joinchat/1554908842Cfee70f1eff
فقط بچه مچه واردش نشه❌
فقط پست هایی که از مادر ایرانی میزاره👩🏻🦱🕺🏻
هدایت شده از تبلیغات حنـا
_ آیگین،آیـــــگــــیـــــــنننننننن
با صدای داد آنا منم داد زدم:
+ بلههههههه؟!
جواب داد:
_ عکس خودتو ایلیا رو موقع عروسی پیدااا کردم تو گوشیم بیا ببین!
+ تو مگه از ما عکسم داری؟
_ آرههه الان تَه گالریم پیداش کردم!
با ذوق از آشپزخونه بیرون رفتم و کنار آنا رو مبل نشستم و گفتم:
+ ببینم
با گرفتن گوشی جلوم و دیدن عکسه،
حرصی جیغی زدم و با همون صدای جیغ جیغو گفتم:
+ خر و گااو هفت جدوووآبادتهههههههههههه
با صدای ایلیا...😝🤡🔪
https://eitaa.com/joinchat/2836072106Cf8a15e2272
هدایت شده از تبلیغات حنـا
_ آیگین خرهههه،ایلیااا گااوهههه
+ آناااا خفهههه شوووووو😒😫☹️
https://eitaa.com/joinchat/2836072106Cf8a15e2272
این رمان ایتا رو ترکونده😱❤️🔥
هدایت شده از گسترده مائو
[بهترین شاپ ایتا قطعا اینجاس قراره اینجا ترند ترین کتاب ها لوازم تحریر و اکسسوری هارو با مفت ترین قیمت پیدا کنی ]🌱
◟𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨𝗌 𝇁𝇃𝇂 ׂ ⿻ : 𝗵𝘁𝘁𝗽𝘀://𝗲𝗶𝘁𝗮𝗮.𝗰𝗼𝗺/𝗷𝗼𝗶𝗻𝗰𝗵𝗮𝘁/
𝟮𝟵𝟭𝟮𝟭𝟱𝟵𝟰𝟬𝟵𝗖𝗱𝟮𝟯𝟮𝟴𝗰𝗯𝟲𝟴𝟲
ترندها، با قیمتهایی که میپسندی! 🍀⚡️
هدایت شده از گُـستࢪده هیل̍ماه . ³سـاعت بمونـہ ֢
پارت واقعی رمان میرغضب که توی ایتا ترکونده 🔥🔥🔥
دخترک، هنوز لرزان و نفسنفسزده، از پشت فرورفتگی دیوار خودش را بیرون کشید. قلبش انگار میخواست از س*نهاش بپرد، اما هیچ صدایی از خودش درنمیآورد.
میراب نگاهی کوتاه و دقیق به صورت او انداخت؛ چشمان خمار و خستهاش زیر موجی از اشکها پنهان شده بود، گونهها قرمز و لبها کمی خشک و لرزان.
میراب سرش را پایین انداخت؛ تازه متوجه پای ب*هنه دختر روی سنگهای سرد کوچه شد. سکوتی سنگین بینشان افتاد، سکوتی که پر از هزار حرف ناگفته بود.
بعد سر بلند کرد و چشم در چشمش دوخت. هاج و واج، درست مثل کسی که نمیداند چه بگوید یا چه کند، ایستاده بود.
هیچ کلمهای نمیتوانست آن لحظه را پر کند؛ فقط دو نگاه، تاریکی و بوی خاک نمخورده کوچه، و سکوتی که نفسها را سنگین کرده بود.
میراب دوباره سر به زیر انداخت و آرام گفت:
— خونهات کجاست؟ بگو، برسونمت تا این رزل نیومده.
دخترک دوباره اشک ریخت، گونههاش خیس شد، ولی بیصدا سرش را تکان داد و لنگان لنگان راه افتاد. سنگهای سرد کوچه زیر پای ب*هنهاش میلرزید، هر چند آهسته و محتاط اما قدم هایش او را جلو میبرد .
میراب، با فاصلهی یکی دو متر، پشت سرش ایستاده بود؛ عصبی، جدی و با هیبت پهلوانی. شانههای پهن، گامهای مطمئن و سر به زیرش، حاکی از نیروی خام و حواس جمعی بود که هر کسی جرات نداشت آن را به چالش بکشد.
ادامه این رمان جنجالی که به چاپ دوم رسیده رو در کانال زیر دنبال کنید👇👇
https://eitaa.com/joinchat/1762723434C71b2ce47eb
هدایت شده از گُـستࢪده هیل̍ماه . ³سـاعت بمونـہ ֢
+من باید فکرامو بکنم
سرشو تکون داد خواستم برم
-کجا؟
چشمام گرد شد+برم فکرامو بکنم دیگه
تخس گفت
-وقتت تموم شد دختر کرمونشاهی الان دیگه مجبوری بشینی پای سفره عقدم برای انتقام از..
https://eitaa.com/joinchat/1762723434C71b2ce47eb