eitaa logo
One Step Ahead
2هزار دنبال‌کننده
9 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
- - عربهه؟ + هوم - پس نونت تو روغنه بچه! سرخ شده بهش خیره شدم. - فقط بخاطر درمان بابام باهاش ازدواج کردم هیچ پول دیگه ای ازش نمی‌خوام.. یهو یه صدای مردونه ای رنگ از رخسارم پرید: - هرچی دارم و ندارم مال تیناست کافیه فقط شرطمو قبول کنههه..😁‼️ https://eitaa.com/joinchat/3909682755C9e583188f8
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
*تینـا ۱۷ ساله‌ای که شیـخ‌عرب روش کــ..راش میزنههه👻✨** - بخاطر بابام زنت شدم وگرنه من کجا! عربستان کجا . مردونه خندید: + فعلا عاشق همین مرد عرب شدی سومین بچشوهم بارداری فسقلی🥹🤣 https://eitaa.com/joinchat/3909682755C9e583188f8 تا ساعت 14 بمونه🪵🍃 تبادلات گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از گُـستࢪدههیل̍ماه . ³سـاعتبمونـہ ֢
میراب نگاهی کوتاه و پر تأسف به او انداخت. — هر شب م ستی، سیاوش. یه کم فکر ننه‌باباتم باش. آخرشم یه کار دست خودت میدی!! — تو خودت رو ناراحت نکن، آق میر غَضب چشمک زد، اشتباهش را فهمید. اُه… ببخشید. آق میراب. عجله دارم. دنبال یه حوری می‌گردم… از چنگم فرار کرد. ندیدیش این ورا؟ چشم میراب کمی ریز شد، لحنش سرد و قاطع: — خجالت بکش. به ناموس مردم چیکار داری؟ سیاوش زد زیر خنده؛ بلند، بی‌تعادل، طوری که صداش تو کوچه پیچید. — ناموس مردم نیست… مال خودمونه! میراب یک قدم جلو گذاشت اما سیاوش عقب رفت، هنوز خندان، هنوز تلخ. —  تو که نمی‌فهمی این چیزا رو، آق میرغضب چه میفهمی از حور و پری .... "میرغضب" را عمداً کش داد، انگار می‌خواست نیش بزند. https://eitaa.com/joinchat/1762723434C71b2ce47eb
هدایت شده از گُـستࢪدههیل̍ماه . ³سـاعتبمونـہ ֢
میراب پیران ،معروف به میرغضب! مردی که تو بازار همه ازش حساب میبرن و تو محل هیچ کس رو حرفش حرف نمیزنه! با سن کمش شده بزرگ محل یه نیمه شب تو کوچه پس کوچه ها یه دختر لرزون و بارون زده پیدا میکنه که از خونه فرار کرده  و علارغم میلش مجبور میشه بهش پناه بده  و خودش رو در معرض تهمت و افترای اهل محل و خانواده دختره قرار میده ❌❌ https://eitaa.com/joinchat/1762723434C71b2ce47eb
هدایت شده از گسترده مائو
[دخـتـرای کیپاپر و اوتاکو هـمـیـشـهٔ اکـسـسـوری و لوازم تحریر هاش رو از ایـنِ چـنـل میـخـرهِ] 🍀🤍 𓏺 ๋࣭𓍢⋆𝗝𝗼𝗶𝗻 𝘂s :  𝗵𝘁𝘁𝗽𝘀://𝗲𝗶𝘁𝗮𝗮.𝗰𝗼𝗺/𝗷𝗼𝗶𝗻𝗰𝗵𝗮𝘁/𝟮𝟵𝟭𝟮𝟭𝟱𝟵𝟰𝟬𝟵𝗖𝗱𝟮𝟯𝟮𝟴𝗰𝗯𝟲𝟴𝟲 ^چـرا؟ چـون ك بـٰاکـیـفـیـت تـریـن و تـرند تـریـن ِ اکـسـسـوری هـا و لوازم تحریر هارو داره بـرو تـا اکـسـسـوری هـای ِ تـرنـد دارن مـیـبـرن ِ🎐
هدایت شده از تبلیغات حنـا
_ باباجیجونم!؟ + جون دلم بچه؟! _ من چلا مامانی ندالم!؟ چلا هیشوقت نمیژاری مامانی و ببینم!؟ با شنیدن حرفش یاد مآهکم افتادم.. مآهك موقع زایــ..ـمان دلوین مـ.ـرد! + میبینیش بابایی میبینیش..! _ خب کییییی!؟ من الان مامانی میخوااام.. و بعد شروع کرد گریه کردن..؛ بغلم گرفتمش و نشستم رو یه نیمکت و شروع کردم ناز کردن موهاش.. با دیدن کسی که داره از جلوم رد میشه به عقلم شك کردم.. اون.. اون مآهك بود... سمتش و رفتم و.... 🥺😭💔 https://eitaa.com/joinchat/2836072106Cf8a15e2272
هدایت شده از تبلیغات حنـا
_ برو کنار صدرا..نمیخوام ببینمت! + مآهك من..من ببخشید..معذرــ.. داد زدم: _ نمیخوام معذرت بخوای..اون دختر کی بود که هی قربون صدقه اش میرفتی..!؟ خواست حرفی بزنه که با افتادنم رو زمین دادی و زد و...😞😱😭💔 https://eitaa.com/joinchat/2836072106Cf8a15e2272
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ‌⁴ ســـــاعـــــته‌ ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
لباس ساده و جمع و جور شهرزاد، از نظر وحید خیلی زیباتر از لباس های پف پفی بود.. برای بار هزارم نگاهی به سر تا پای شهرزاد انداخت و در دل قرbون صدقه اش رفت! و شهرزاد هم برای بار صدم، نگاه وحید رو شکار کرد و اینبار لb زد: آقا وحید امروز خیلی نگام می‌کنی.. خبریه؟ وحید مردونه و تو گلو خندید و جواب داد: والا از خدا که پنهان نیست از شما هم پنهان نباشه.. امروز خیلی تو دl برو شدی بانو... با این حرف وحید شهرزاد خندید و... https://eitaa.com/joinchat/2597848206C40a3f95098 برای خوندن ادامه‌ی رمان بزن رو لینک🙈😍✨
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ‌⁴ ســـــاعـــــته‌ ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
وحید از تو جعبه‌ی مخملی روی میز، انگشتر شهرزاد رو برداشت و دsتش رو به سمت شهرزاد گرفت تا دsتش رو بگیره.. شهرزاد لبخندی و زد و با آرامش قشنگی دستش رو داخل دست وحید گذاشت.. همون لحظه قلبم برای جفتشون رفت... وحید انگشتر شهرزاد رو دستش کرد و دستش رو بوsید! همگی باهم اووووو گفتن و خنده‌امون گرفت... https://eitaa.com/joinchat/2597848206C40a3f95098 ادامه‌ی پارت رو از دست ندید❤️‍🔥🍃 بنر واقعی❕❗️
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ‌⁴ ســـــاعـــــته‌ ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
· ִֶָ ⋆ گـــســـــتـــــرده ‌⁴ ســـــاعـــــته‌ ارکـــــیـــــدهִֶָ ᘎ · ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ -ســـــاعـــــت 16 پـــــاک بـــــشـــــه !💆🏻‍♀️🕯 -20 دقـــــیـــــقه پـــــســـــت اخـــــر بـــــاشـــــه! 💆🏻‍♀️🕯
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
-تو با نیم سانت قد استادمونی؟؟ با وحشت به پسریکه با قد دو متری روبه روم بود خیره شدم. - بله استادتونم بشینید لطفا. -من نمیخام بشینم استاد کوچولو اصلا مدلمه. عصبی دستم بالا بردم که مچ دستم گرفت که پچ زد. -نمیخای که همه بفهمن عقدم شدی تا تو این دانشگاه کوفتی راهت بدم خوشگله .. و یکدفعه جلوی همه دانشجوها 🫵🤡🧨 https://eitaa.com/joinchat/3909682755C9e583188f8