هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ⁴ ســـــاعـــــته ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
نفس عمیقی کشیدم و کوتاه و بدون حس گفتم: جات خالیه دیگه.
احساس کردم باز هم لحnش تغییر کرد! شاید غمگین شد یا شاید هم من داشتم اشتباه میکردم!
از پشت تلفن زمزمه کرد:
"دلارامم نمیداند که چون دور است دیدارش
به جانم آتش افتادهست و او را نیست پندارش"
از اونجایی که نمیتونست چهرهام رو ببینه، گذاشتم لبخند با خیال راحت روی لبم بشینه. جواب دادم: تا کی میای؟
https://eitaa.com/joinchat/2597848206C40a3f95098
این رمان با پارت اولش غوغا کرد❤️🔥
بنر واقعی❗️
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ⁴ ســـــاعـــــته ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
· ִֶָ ⋆ گـــســـــتـــــرده ⁴ ســـــاعـــــته ارکـــــیـــــدهִֶָ ᘎ · ִֶָ ᥴ⃘ᦱ
ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ
- 9 صــــبــــح پـــــاک بـــــشـــــه !💆🏻♀️🕯
-30 دقـــــیـــــقه پـــــســـــت اخـــــر بـــــاشـــــه! 💆🏻♀️🕯
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
+ شیطونی نکن عروسک برگرد سرکارت!!
به سمت رئیسم برگشتم:- شما به همه کارمنداتون میگید عروسک!؟
تفریحی نگاهم کرد:+ نوچ.. فقط به منشیم که تو باشی میگم..
اخم کردم:- اونوقت به چه علت و نسبتی؟
خندید و جواب داد:+ علت که عروسکی .. اینجا وسط همین دفتر نسبت روهم میسازیم..دیگه چی مادمازل؟!
گیج نگاهش کردم و تا به خودم اومدم خطبه عقد..🥺😂❤️🔥💍
https://eitaa.com/joinchat/3062498573Cb968bd934d
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
+ باز دیر کردی... مگه نگفتم ساعت هشت اینجا باشی؟
با اخم گفتم: - پنج دقیقه دیر کردم، نه پنج سال!
آروم پچ زد: + همین پنج دقیقه کمتر دیدنت منو بهم میریزه
با تعجب گفتم: - شما چرا اینقدر روی من حساسید؟
از پشت میزش بلند شد و پرونده رو بست: + چون هر بار میخوام مثل یه کارمند معمولی باهات رفتار کنم، چشمات نمیذارن!!
آروم پرسیدم: - چشمام؟ مشکلش چیه؟!
چند لحظه سکوت کرد و گفت: + مشکل اینه که من مدتهاست دیگه تو رو فقط کارمندم نمیبینم بچه جون..🥹😭🎀❌
https://eitaa.com/joinchat/3062498573Cb968bd934d
تا ساعت 14 بمونه🪵🍃 تبادلات گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از 𝗚𝗼𝘀𝘁𝗮𝗿𝗱𝗲 𝗠𝗲𝗹𝗶𝗸𝗮🍷🕊
💭:::شنیدی کنسرتا شروع شدن؟!
منبع ریلزای کنسرت رضوی𐨆𐨆 👅 !
کلی𐨆𐨆 اطلاعات راجب کنسرتا زودتر از همه میذازیم🦕
پشت پرده مارک رو تیشرتش؟!🤭
بیا که کلی ویدیوی𐨆𐨆 با کیفیت دارم میذارم𔘏
https://eitaa.com/joinchat/823789074C9ce0e6227d
هدایت شده از 𝗚𝗼𝘀𝘁𝗮𝗿𝗱𝗲 𝗠𝗲𝗹𝗶𝗸𝗮🍷🕊
نظر رضوی راجب مرداد ماهیا رو دیدی؟
دی𐨆𐨆 یا آذر چی؟!
باورم نمیشه برا من درست بود😧 !
بیا ببین راجب ماه تولد تو درست گفت یا نه🤔؟!
https://eitaa.com/joinchat/823789074C9ce0e6227d
هدایت شده از 𝗚𝗼𝘀𝘁𝗮𝗿𝗱𝗲 𝗠𝗲𝗹𝗶𝗸𝗮🍷🕊
ربع ساعت پست آخر❕
ساعت 13 پاک کنید🕊
گسترده⁴ساعته ملیکا؛
هدایت شده از تبلیغات حنـا
🛑 اینجا بعضی داستانها رو کسی نوشته که خودش روزی راهیِ میدان شده... 🛑
رمانهایی دنبالهدار با داستانهایی که ریشه در واقعیت داره؛
از روایتهای زندگی و جنگ گرفته تا خاطراتی که از زبان آدمهای همان روزها به جا مونده.
بین این اسمها، چند اثر از شهید سید طاها ایمانی هست؛ نویسندهای که خودش مدافع حرم شد و داستانهاش رو پیش از شهادت نوشت...
📖 #داستان_واقعی_نسل_سوخته
✍🏻 نویسنده: شهید سید طاها ایمانی
📖 #معجزه_زندگی_من
✍🏻 نویسنده: رز سرخ
📖 #فرار_از_جهنم
✍🏻 شهید سید طاها ایمانی
📖 #پایی_که_جا_ماند
✍🏻 یادداشتهای روزانه #سید_ناصر_حسینی_پور از زندانهای مخفی عراق
📖 #جنگ_به_روستای_ما_آمد
✍🏻 به قلم #رقیه_کریمی
📖 #تمامِ_زندگیِ_من
✍🏻 شهید سید طاها ایمانی
📖 #گلبرگ
✍🏻 فاطمه نظری
📖 #مثل_هیچکس
✍🏻 فائزه ریاضی
📖 #مبارزه_بادشمنان_خدا
✍🏻 شهید سید طاها ایمانی
🎧 رمان صوتی #دا
خاطرات سیده زهرا حسینی
🎧 رمان صوتی #دختر_شینا
خاطرات همسر #سردار_شهید_حاج_ستار_ابراهیمی_هژیر
و در کنارش:
📕 #تَـــله_در_تِـــهران
📕 #جان_شیعه_اهل_سنت
📕 #آواتا
✍🏻 به قلم فاطمه ولینژاد
اینها تنها بخشی از رمانها و روایتهایی هستن که اینجا منتظرتونه...
اگه داستانهایی میخوای که ردپای آدمهای واقعی و اتفاقهای واقعی توشون هست، اینجا رو از دست نده 👇🏻
🔗 https://eitaa.com/joinchat/241500163Cc71fbec5c8
هدایت شده از تبلیغات حنـا
🛑 اینجا بعضی داستانها رو کسی نوشته که خودش روزی راهیِ میدان شده... 🛑
رمانهایی دنبالهدار با داستانهایی که ریشه در واقعیت داره؛
از روایتهای زندگی و جنگ گرفته تا خاطراتی که از زبان آدمهای همان روزها به جا مونده.
بین این اسمها، چند اثر از شهید سید طاها ایمانی هست؛ نویسندهای که خودش مدافع حرم شد و داستانهاش رو پیش از شهادت نوشت...
📖 #داستان_واقعی_نسل_سوخته
✍🏻 نویسنده: شهید سید طاها ایمانی
📖 #معجزه_زندگی_من
✍🏻 نویسنده: رز سرخ
📖 #فرار_از_جهنم
✍🏻 شهید سید طاها ایمانی
📖 #پایی_که_جا_ماند
✍🏻 یادداشتهای روزانه #سید_ناصر_حسینی_پور از زندانهای مخفی عراق
📖 #جنگ_به_روستای_ما_آمد
✍🏻 به قلم #رقیه_کریمی
📖 #تمامِ_زندگیِ_من
✍🏻 شهید سید طاها ایمانی
📖 #گلبرگ
✍🏻 فاطمه نظری
📖 #مثل_هیچکس
✍🏻 فائزه ریاضی
📖 #مبارزه_بادشمنان_خدا
✍🏻 شهید سید طاها ایمانی
🎧 رمان صوتی #دا
خاطرات سیده زهرا حسینی
🎧 رمان صوتی #دختر_شینا
خاطرات همسر #سردار_شهید_حاج_ستار_ابراهیمی_هژیر
و در کنارش:
📕 #تَـــله_در_تِـــهران
📕 #جان_شیعه_اهل_سنت
📕 #آواتا
✍🏻 به قلم فاطمه ولینژاد
اینها تنها بخشی از رمانها و روایتهایی هستن که اینجا منتظرتونه...
اگه داستانهایی میخوای که ردپای آدمهای واقعی و اتفاقهای واقعی توشون هست، اینجا رو از دست نده 👇🏻
🔗 https://eitaa.com/joinchat/241500163Cc71fbec5c8
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ⁴ ســـــاعـــــته ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
#پارت171
لباس ساده و جمع و جور شهرزاد، از نظر وحید خیلی زیباتر از لباس های پف پفی بود..
برای بار هزارم نگاهی به سر تا پای شهرزاد انداخت و در دل قرbون صدقه اش رفت!
و شهرزاد هم برای بار صدم، نگاه وحید رو شکار کرد و اینبار لb زد: آقا وحید امروز خیلی نگام میکنی.. خبریه؟
وحید مردونه و تو گلو خندید و جواب داد: والا از خدا که پنهان نیست از شما هم پنهان نباشه.. امروز خیلی تو دl برو شدی بانو...
با این حرف وحید شهرزاد خندید و...
https://eitaa.com/joinchat/2597848206C40a3f95098
برای خوندن ادامهی رمان
بزن رو لینک🙈😍✨
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ⁴ ســـــاعـــــته ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
#یاقوت
وحید از تو جعبهی مخملی روی میز، انگشتر شهرزاد رو برداشت و دsتش رو به سمت شهرزاد گرفت تا دsتش رو بگیره..
شهرزاد لبخندی و زد و با آرامش قشنگی دستش رو داخل دست وحید گذاشت..
همون لحظه قلبم برای جفتشون رفت...
وحید انگشتر شهرزاد رو دستش کرد و دستش رو بوsید!
همگی باهم اووووو گفتن و خندهامون گرفت...
https://eitaa.com/joinchat/2597848206C40a3f95098
ادامهی پارت رو از دست ندید❤️🔥🍃
بنر واقعی❕❗️
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ⁴ ســـــاعـــــته ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
· ִֶָ ⋆ گـــســـــتـــــرده ⁴ ســـــاعـــــته ارکـــــیـــــدهִֶָ ᘎ · ִֶָ ᥴ⃘ᦱ
ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ ִֶָ ᥴ⃘ᦱ
-ســـــاعـــــت 16 پـــــاک بـــــشـــــه !💆🏻♀️🕯
-20 دقـــــیـــــقه پـــــســـــت اخـــــر بـــــاشـــــه! 💆🏻♀️🕯