هدایت شده از گُـستࢪده هیل̍ماه . ³سـاعت بمونـہ ֢
- چیـه خانومم؟! چرا گریه میکـنی؟! خودمو تو بغ*ـش پرت کردم: اینا.. اینـا میگن تو مریضی.. روانی ای.. میگـن چون پولداری من زنـت شدم!! دسـتی به موهام کشید: پس نظـرت چیه با یه دختـر کوچولو دهنشـونو ببندیم دلبرکـم هومم؟! و تو یه حرکـت..😍🥹♥️
https://eitaa.com/joinchat/2788688966C27a24d54bb
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
#کاشان
#دهه_۴۰_هجری_شمسی
مدت ها از محرمیت و اومدنم به عمارت اعیونی شون می گذشت و من هنوز بدنم در برابر جرقه های کوچک لمس و حرارت دست هاش قبل از اینکه خودم تصمیم بگیرم،خودشو عقب می کشید و هر بار زجر این عقب کشیدن ها رو تو چشمای عسلیش می دیدم...🥺
تا اینکه اون روز تو اتاق اختصاصی خودم بودم و مثل دختر بچه ها ذوق زده لباس هایی که برام خریده بودن دونه دونه تن میزدم وتو آیینه محو اون همه زیبایی شده بودم.خدمتکارم(سودابه)گوشه ای ایستاده بود و زل زده بود بهم...
_ مهتاب خانم هزار ماشاالله چشمم کف پاتون مثل ملکه های دربار شدین تو این لباس...بلند بلند می خندیدیم که بی هوا در باز شد و حمید تو آستانه ی در خیره نگاهم می کرد.سودابه عذر خواست و خجالت زده بیرون رفت.
در رو بست و آروم بسمتم اومد
با مِن مِن گفتم:_ داشتم لباس ها رو تن می زدم ببینم اندازه است یانه!
سودابه کمکم کرد و زیپشو بست برام
نزدیک شد و فاصله مون رو پر کرد.
پشت سرم ایستاد و دستشو برد سمت زیپ لباس...
_ خب به خودم می گفتی کمکت می کردم و زیپ لباس رو تا پایین کمرم پایین کشید.
و حرارت دستاش به پوستم می نشست.
با صدای خش دارش کنار صورتم پچ زد:
_دیگه لازم نکرده اتاقت جدا باشه
اون اتاق من هم بزرگه و هم دلباز
همین الانم وسیله هاتو جمع کن ببریم اون اتاق...از امشبم همون جا می خوابی دیگه، تا من بعد کاری داشتی به خودم بگی... بالاخره باید فرق باشه بین مجردی ومتأهلی...🫠🌱
https://eitaa.com/joinchat/2111439665C0e3116a877
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
این لینک vip داستانه که موقت و رایگانه و فقط و فقط تا 2 ساعت اعتبار داره
وچون کانال خصوصی هست،لینک رو که باطل کنند دیگه امکان عضویت وجود نداره😢 پس اگه میخوای این داستان جذاب رو بخونی،تردید نکن و لینک رو لمس کن🙈❤️🔥
https://eitaa.com/joinchat/2111439665C0e3116a877
تا ساعت 24 بمونه🪵🍃 تبادلات گسترده لیلیوم🌸