وقتی اسفند ماه میشد لحظه شماری میکردیم تا عید از راه برسه
آخه عیدها برای ما یه عیدِ ساده نبود!
عید یعنی سفر به سمت خونه ی روستایی مامان بزرگ ...
یک حیاط با کلی درخت ...
کل خانواده ی پدری جمع میشدیم دور هم..
ما بچه ها هم که دنیا به کاممون بود از خوشی ...
چند روز اول به ذوق و شوق در کنار هم بودن تو خونه ی مامان بزرگ میگذشت
روزهای وسط تازه دستمون میومد چطور با هم بازی کنیم و کیف کنیم
همین که کم کم به روزهای آخر عید نزدیک میشدیم یه غمی میومد تو دلامون!
با اینکه هنوز اونجا بودیم ولی وقتی به رفتن فکر میکردیم ، دلتنگ میشدیم
هی التماس میکردیم به بابا و مامان که میشه بیشتر بمونیم؟
و کار و مدرسه و خونه و زندگی دلیل های محکمی بودند که موندن رو غیر ممکن میکرد...
روزهای آخر هم ساک ها رو کم کم جمع میکردیم و آماده برگشتن میشدیم
هیچی مثل خداحافظی برامون سخت نبود..
اصلا این دل کندن کار سختیه!
حالا شده حکایت ماه رمضون...
روزهایِ آخره و دلتنگی از همین الان سراغمون اومده...
ما مهمون ماه رمضون بودیم ولی اون کم کم داره ساکش رو میبنده و آماده ی رفتن میشه!
آخه من دورت بگردم که مثل نسیم بهاری دلنوازی...
مثل حلوا ، شیرینی
مثل گل ، خوشبویی
اصلا آدم کیف میکنه از همنشینی با تو...
کجا میخوای بری ؟
ما چطور دل بِکنیم؟
#ماه_رمضان🌙
#ماهِ_مهمانی_خدا💛
به امیرالمومنینﷺ گفتند:
عاقل را براى ما توصیف کنید.
فرمود:
كسى كه هر چيزی را
در #جاى خودش قرار میدهد.
گفتند:
جاهل را برایمان وصف كن.
حضرت فرمود:
با شناساندن عاقل،
وصف كردم!
| نهجالبلاغه،حکمت۲۳۵
#شهید_سید_حمید_میرافضلی
تو سرما و گرما همیشه پابرهنہ بود ،
بهش میگفتن چرا پا برهنہ اے ؟
میگفت چون تو جبهہ خون پاڪ
شهدا ریختہ شده .
معروف بود بہ سید پا برهنہ .
#رسمشهادت
ما برای آزاد کردن قدس
از هیچ تلاشی فروگذار
نخواهیم کرد!
- شهید آیتالله بهشتی -
°• اُنیبْ •°🇵🇸
آره... دیروز تولد آقا محمد بود 😍🌱
شهیدی که تا سه چهار سال پیش پیکرشون مفقودالاثر بود
پاشون تیر میخوره وقتی میزارنش داخل آمبولانس که بیارن عقب با موشک میزنن آمبولانسو
توی روستای خان طومان سوریه شهید میشن
توی روستا های سوریه یه کار جالبی که کردن این بوده که هر شهیدی توی اون روستا شهید شده حالا چه ایرانی عراقی سوریه ایی اسمشونو مینويسن و اول اولشم اسم حاجی رو میزنن بعد اسم شهدا رو اینا رو میزارن اول روستا بعد اسم آقا محمد هم جزو این شهدا هست (اگر ولاگ کف سوریه سیدنا رو دیده باشین هست)
ولی آقا محمد دلخوشی ما بچه های مهرشهر شمایین 🥲
هر وقت میام پیشتون باهاتون درد و دل میکنم حالم بهتر میشه
هیچ وقت یادم نمیره دعوتم کردی که بیام وداع کنم باهات یادم نمیره که قسمتم کردی بیام وقتی میخوان دفنت کنن پیشت بودم ❤️🩹
راستش فکر میکردم که اون مزاری که براتون بوده توش پیکری هست ولی خب وقتی اومدم برای وداع باهات وقتی پیکرتو دیدم فهمیدم اشتباه میکردم اون شب فهمیدم مفقود الاثر بودی تو خاک های سوریه 💔
حق برادری دارین به گردنم 🙂
اون وقتی که با مادرتون نشستیم ازتون گفتن برامون چقدر ازتون یاد گرفتیم چقدر گریه کردیم براتون سینه زدیم
خلاصه که تولدتون مبارک باشه عزیزم برادرم ما رو هم اون دعا شفاعت کن 🖐🏻🥲🌱