هدایت شده از منمینویسمتوبخوانی.
چشم های قهوهای موهای حالت دار - غرور و تعصب 🐬💞.
@Noordokht_118
هدایت شده از منمینویسمتوبخوانی.
لب های باریک و چانهی کوچیک - کلاس ایته وون 🐬💞.
https://eitaa.com/Atlasi_flowerpot
هدایت شده از منمینویسمتوبخوانی.
موهای قهوه ای رنگ و نشانه کوچیک کنار پیشانی - هندوانه چشمک زن 🐬💞.
https://eitaa.com/joinchat/3169584229C9fe326d39e
هدایت شده از منمینویسمتوبخوانی.
چشم های آبی و موهای مشکی - تشویق کن 🐬💞.
https://eitaa.com/joinchat/3790931140C346fb3b4a2
هدایت شده از منمینویسمتوبخوانی.
موهای کوتاه و فر و چال لپ - لیست زندگی 🐬💞.
https://eitaa.com/tobesmart
هدایت شده از منمینویسمتوبخوانی.
صورت گرد و انگشتان بلند - دختر تک شاخ من 🐬💞.
https://eitaa.com/nepentherix
هدایت شده از منمینویسمتوبخوانی.
پوست روشن و موهای تیره - دوز روزانه آفتاب 🐬💞.
https://eitaa.com/sokofehelemoo
هدایت شده از منمینویسمتوبخوانی.
این پیام حاویه تقدیمه دلچسب است.
ماجرا از این قراره در غروب جمعه ۳ مرداد سال ۵۹ دقیقا زمانی که از شدت ضربات موشک خلاص شده بودیم چادر گل دار مادر را که مثل همیشه آویزان کنار در بود سر کردم و به سمت دوزنگی پدربزرگ دویدم. مثل همیشه برایم روزانه های امروز را نگه داشته بود؛ مابین روزنامه ها نامی بود شاید آشنا اما تابحال ندیده بودمش؛ روزنامه "میزبان" صفحاتش را ورق زدم و در سومین صفحه مکث کردم. عنوان اول بر روی برگه خودنمایی میکرد " داستان امروز ".
شما لطف میکنید و این پیام رو بازارسال کنید و طبق یک تاریخ تولدتون داستان روزتون رو براتون میگم و دو عکس متناسب به کانال زیباتون و داستان بهتون تقدیم میکنم.
ارسال تگ
ممبر های عزیزم هم آیدی شون رو بفرستن : *)).
ظرفیت : تکمیله
زمان : ممکنه یکم طول بکشه تا زمانی که تقدیمتون نشده پاک نکنید؛ ممنون.
هدایت شده از منمینویسمتوبخوانی.
سیزده ساعت از روزش میگذشت شونزدهمین روز از هشتمین ماه سال ۵۹، بوی مربای مادر بزرگ تمام فضای خانه را پر کرده بود. او هم مثل همیشه تکیه بر اپن داده بود و منظری مقابلش را تماشا میکرد؛ دستان چروک مادر بزرگ که قاشق بزرگ چوبی را محکم در دست گرفته بود و آن را هم میزد، به دلیل شرایط نتوانسته بودند کیکی تهیه کنن اما مگر خدیجه خاتون میگذاشت تولد نوه اش بدون شیرینی سپری شود ؟!
تقدیم به : Mahda_Thrnjd
هدایت شده از منمینویسمتوبخوانی.
سیویکم شهریور ۱۳۵۹ بود. خورشید، آخرین نورهای تابستان را با دستانی گرم و کشدار روی دیوارهای کاهگلی میکشید. من، کودک آن روزهای دور، کنار حوضی نشسته بودم که آبش هنوز طعم خنک مادرانه داشت. هندوانهای در دل آب آرام گرفته بود؛ سبز و سنگین، مثل رازی شیرین در آستانهی گشودن.
مادرم با لبخندی خسته اما روشن، آمد. دستش بوی نعنا میداد. با کاردی قدیمی، پوست هندوانه را شکافت؛ و رنگ سرخ آن، مثل پرچمی شاد از دل تابستانی در حال رفتن، بلند شد.
بابا از ته حیاط صدایمان زد: «بخورید بچهها، این آخرین هندونهی تابستونه...»
و من، میان طعم شیرین هندوانه و صدای خشخش برگهای زرد، مزهی بیدغدغهترین روزهای زندگی را چشیدم؛ بیآنکه بدانم آن روز، در تقویم، نام آغاز چیز دیگری را هم با خود داشت.
تقدیم به : https://eitaa.com/dazirap