هدایت شده از منمینویسمتوبخوانی.
هفدهم دی ۱۳۵۹ بود. هوا سرد بود، از آن سرماهایی که تهاش بوی نفت میداد و بخار نفس آدم توی اتاق هم دیده میشد. من، دختربچهای با ژاکت کاموایی بنفشرنگ و جورابهای پشمی گلگلی، کنار بخاری نفتی نشسته بودم، زانوها بغل، و کتاب قصهای در دست. بخاری گاهی تق میزد و مادرم هر چند دقیقه یک بار، با ظرف کوچکی نفت اضافه میکرد و میگفت: «نزدیکش نرو، دختر.»
بیرون، حیاط یخ زده بود، و رد پای گربهای که صبح زود آمده بود لبهی پنجره، هنوز روی برف مانده بود. رادیو صدای خشدار داشت و اخبارش پر از کلماتی بود که نمیفهمیدم، اما پدر وقتی گوش میداد، ابروهاش کمی درهم میرفت.
من اما، در دنیای خودم بودم؛ با عروسکم، با قصهها، با صدای شرشر سماور و بوی نان داغی که مادرم پیچیده بود لای پارچه. آن روزِ یخزده، در دل زمستانی ناآرام، گرمای کوچکی بود که هنوز در خاطرم روشن مانده... مثل چراغی پشت پنجرهای بخار گرفته.
تقدیم به : https://eitaa.com/joinchat/3169584229C9fe326d39e
هدایت شده از منمینویسمتوبخوانی.
بیستوهشتم خرداد ۱۳۶۰ بود. آفتاب از همان صبح، بیملاحظه میتابید روی پشتبامها و دیوارهای سفید، و کوچهی خاکی محله آرامتر از همیشه بود. من، دختربچهای نه ساله، با پیراهن نخی آبیرنگ و موهایی که مادرم صبح با حوصله بافته بود، کنار حوض نشسته بودم و پاهایم را توی آب تکان میدادم.
مدرسه تازه تعطیل شده بود. کیفم، سبک و بیدفتر، گوشهی اتاق افتاده بود و بوی کاغذ کهنه میداد. مادرم داشت پارچهای را روی بند پهن میکرد، صدای رادیو از توی اتاق میآمد، پر از خبرهای دور و نزدیک، ولی برای من فقط صدای پسزمینهی رویاهایی بود که توی سرم میچرخید.
من به کف دستم نگاه میکردم، که قطرههای آب از انگشتانم میچکید، و به این فکر میکردم که تابستان قرار است چطور بگذرد... با بادبادکهایی که هنوز نساختهام، کتابهایی که نخواندهام، و شبهایی که قرار است خنک باشند و پر از قصه. آن روز، مثل بذر خاموشی در دل گرما کاشته شد؛ ساده، روشن، و ماندگار.
تقدیم به : @daijubo
هدایت شده از منمینویسمتوبخوانی.
دهم مهر ۱۳۵۹ بود. هوا حالوهوای عجیبی داشت؛ نه گرمای سرکش تابستان مانده بود، نه خنکای کامل پاییز رسیده بود. آسمان ابریِ نازکی داشت و باد، برگهای زردِ درختان را بیصدا از شاخه جدا میکرد، انگار همهچیز در حال آمادهشدن برای فصلی تازه بود.
کوچه خلوتتر از همیشه بود. صدای قدمها روی خاک نرم و خیسِ شببارانخورده گم میشد. پشت شیشهی بخارگرفتهی خانهها، زندگی ادامه داشت؛ مادرها کتریها را تازه روی سماور گذاشته بودند، و پدرها، بیصدا رادیو را روشن میکردند، منتظر خبری، اسمی، اتفاقی.
مدرسهها باز شده بودند، اما دلها هنوز درگیرِ مهر نبود؛ درگیرِ چیزی نامعلوم که روی هوا معلق بود، مثل بویی که میآید و نمیشود اسمش را گذاشت.
آن روزِ آرامِ خاکستری، در ظاهر ساده بود، ولی لایهلایه، مثل یک شعر نصفه، چیزی را در دل خودش پنهان کرده بود. انگار جهان، درست همانروز، برای لحظهای مکث کرده باشد... پیش از آنکه دوباره به راه بیفتد.
تقدیم به : @Gray_a
هدایت شده از منمینویسمتوبخوانی.
نوزدهم خرداد ۱۳۶۰ بود. آفتاب، بیهیچ تعارفی، وسط آسمان ایستاده بود و سایهها کوتاهتر از همیشه شده بودند. باد نمیآمد، و هوا طوری ایستاده بود که انگار نفسش را حبس کرده. دیوارهای کوچهها داغ بودند، و صدای کولر آبی خانهها مثل یک لالایی کُند، روی محله میچرخید.
خیابان خلوت بود، انگار همه به درون خانهها پناه برده بودند. در بازار، مغازهدارها با حوصلهی کم، پارچهها را تا میزدند، چای میریختند، و رادیوهایشان با صدای خشدار اخبار میخواندند. حرفها آرام زده میشد، صداها پایینتر از معمول، مثل اینکه گرما، همهچیز را آهسته کرده بود.
درختان، بیحرکت ایستاده بودند و کبوترها، جمعشده زیر سایهی بامها، چرت میزدند. از دور، صدای بوق یک وانتبار که هندوانه آورده بود، در هوای داغ پخش میشد.
نوزدهم خرداد، نه آغاز چیزی بود و نه پایانش؛ فقط یک روز داغ از میانهی خرداد، بیادعا، بیحادثه، اما با سکونی که بعدها، مثل بوی خاک داغ، در حافظه میمانَد.
تقدیم به : https://eitaa.com/niiilmah
هدایت شده از منمینویسمتوبخوانی.
شانزدهم آذر ۱۳۵۹ بود. صبح زود، مه نازکی روی کوچهها نشسته بود و صدای پاها روی برگهای خشک، واضحتر از همیشه شنیده میشد. آسمان خاکستری بود، از آن رنگهایی که آدم را به فکر فرو میبرد، بیآنکه دلیلی برای اندوه داشته باشی.
در مدرسهها، صدای زنگ با طنین سنگینی پخش میشد. دانشجوها آرامتر راه میرفتند، آرامتر حرف میزدند. در بعضی نگاهها چیزی شبیه انتظار بود، یا شاید یاد. دیوارهای شهر، گاهی اسمهایی را در خود داشتند که شبانه نوشته شده بود، و صبح با باران نیمهجان آذر، محو میشدند.
در خانهها، رادیوها روشن بود. صداها، انگار از دور میآمد. مادری داشت چای میریخت، پدری آرام کفشهایش را میپوشید. همهچیز عادی بود، اما سکوتی میان لحظهها جریان داشت.
شانزدهم آذر، نه فقط روزی در تقویم، که سایهای از چیزی عمیقتر بود. انگار خودِ تاریخ، لحظهای ایستاده بود تا نفس بکشد، به یاد بیاورد، یا فقط ساکت بماند.
تقدیم به : https://eitaa.com/joinchat/219546351Cfd17eefacb
هدایت شده از منمینویسمتوبخوانی.
بیستوپنجم مرداد ۱۳۶۱، هوا گرم و ساکن بود، از آن گرماهایی که باد هم حوصلهی حرکت ندارد. ظهر گذشته بود، اما آفتاب هنوز بیتعارف روی حیاط میریخت. کوچه خلوت بود، مثل بیشتر روزهای آن تابستان که شهر، نفسش را حبس کرده بود.
در خانهها، پنکهها با صدای یکنواخت میچرخیدند و سایهی پرهها روی دیوار، مثل عقربههایی گیج، عقبمانده از زمان میرقصید. مادرها، آرامتر از همیشه، سبزی پاک میکردند یا لباس تا میزدند. پدرها، با دستی زیر چانه، اخبار رادیو را دنبال میکردند، بیآنکه چیزی بگویند.
کسی نخندید، کسی هم گریه نکرد. فقط گرما بود، سکوت بود، و حسی غریب که انگار همهچیز معلق است؛ میان امیدی که دیر میرسد و اندوهی که زودتر از موعد آمده.
بیستوپنجم مرداد، در هیچ تقویمی پررنگ نبود، اما در حافظهی آن روزها، مثل نقطهای داغ در امتداد تابستان، باقی ماند؛ بیصدا، ولی فراموشنشدنی.
تقدیم به : https://eitaa.com/joinchat/586876140Cbdd706317b