هدایت شده از منمینویسمتوبخوانی.
شانزدهم آذر ۱۳۵۹ بود. صبح زود، مه نازکی روی کوچهها نشسته بود و صدای پاها روی برگهای خشک، واضحتر از همیشه شنیده میشد. آسمان خاکستری بود، از آن رنگهایی که آدم را به فکر فرو میبرد، بیآنکه دلیلی برای اندوه داشته باشی.
در مدرسهها، صدای زنگ با طنین سنگینی پخش میشد. دانشجوها آرامتر راه میرفتند، آرامتر حرف میزدند. در بعضی نگاهها چیزی شبیه انتظار بود، یا شاید یاد. دیوارهای شهر، گاهی اسمهایی را در خود داشتند که شبانه نوشته شده بود، و صبح با باران نیمهجان آذر، محو میشدند.
در خانهها، رادیوها روشن بود. صداها، انگار از دور میآمد. مادری داشت چای میریخت، پدری آرام کفشهایش را میپوشید. همهچیز عادی بود، اما سکوتی میان لحظهها جریان داشت.
شانزدهم آذر، نه فقط روزی در تقویم، که سایهای از چیزی عمیقتر بود. انگار خودِ تاریخ، لحظهای ایستاده بود تا نفس بکشد، به یاد بیاورد، یا فقط ساکت بماند.
تقدیم به : https://eitaa.com/joinchat/219546351Cfd17eefacb
هدایت شده از منمینویسمتوبخوانی.
بیستوپنجم مرداد ۱۳۶۱، هوا گرم و ساکن بود، از آن گرماهایی که باد هم حوصلهی حرکت ندارد. ظهر گذشته بود، اما آفتاب هنوز بیتعارف روی حیاط میریخت. کوچه خلوت بود، مثل بیشتر روزهای آن تابستان که شهر، نفسش را حبس کرده بود.
در خانهها، پنکهها با صدای یکنواخت میچرخیدند و سایهی پرهها روی دیوار، مثل عقربههایی گیج، عقبمانده از زمان میرقصید. مادرها، آرامتر از همیشه، سبزی پاک میکردند یا لباس تا میزدند. پدرها، با دستی زیر چانه، اخبار رادیو را دنبال میکردند، بیآنکه چیزی بگویند.
کسی نخندید، کسی هم گریه نکرد. فقط گرما بود، سکوت بود، و حسی غریب که انگار همهچیز معلق است؛ میان امیدی که دیر میرسد و اندوهی که زودتر از موعد آمده.
بیستوپنجم مرداد، در هیچ تقویمی پررنگ نبود، اما در حافظهی آن روزها، مثل نقطهای داغ در امتداد تابستان، باقی ماند؛ بیصدا، ولی فراموشنشدنی.
تقدیم به : https://eitaa.com/joinchat/586876140Cbdd706317b
هدایت شده از منمینویسمتوبخوانی.
اردیبهشت ۱۳۶۰، ماهی بود که هوا بوی زندگی میداد، با آن نسیمهای نرم و خاکی که از باغهای دور میآمد و شاخههای تازهجوانهزده را آرام میلرزاند. هنوز صدای چلچلهها از بامها میآمد، و آفتاب، نه تند بود و نه خسته؛ انگار همهچیز، در بهترین اندازهی خودش ایستاده بود.
در کوچهها، درختهای اقاقیا شکوفه داده بودند و عطرشان با بوی نان داغ از نانوایی سر کوچه قاتی میشد. زنها روی پلهها نشسته بودند، بافتنی به دست یا سبزی روی دامن. مردها با پیراهن آستینبلند و نگاهی که هم خسته بود، هم امیدوار، از سر کار برمیگشتند.
رادیو، گاهی موسیقی آرامی پخش میکرد، گاهی خبری که لبها را ساکت میکرد. اما اردیبهشت، کار خودش را میکرد؛ شکوفه میداد، سبز میشد، و در دلِ روزهای دودآلود آن سال، مثل نفسی تازه بود.
نه پر از حادثه بود، نه بیخبر. فقط اردیبهشت بود؛ ماهی که حتا اگر دنیا به هم بریزد، گلها باز هم شکوفه میدهند.
تقدیم به : https://eitaa.com/radiovesall
هدایت شده از منمینویسمتوبخوانی.
نوزدهم آبان ۱۳۵۹ بود. پاییز رسیده بود، اما هنوز دست از رنگپاشی نکشیده بود. درختها، برگهای زرد و نارنجیشان را با وقار رها میکردند و کوچهها پر شده بود از خشخش قدمهایی که بیصدا حرف میزدند.
هوا بوی بارانِ دیشب میداد، با نمِ خاک و سرمای ملایمی که از لای آستینها رد میشد و تن را به چای تازهدم میکشاند. پشت پنجرهها بخار نشسته بود، و شیشهها با نوک انگشت بچهها خطخطی شده بودند؛ خانه، گرم بود اما شهر، چیزی در دل داشت که گفته نمیشد.
مغازهدارها آهسته کرکره بالا میدادند، رادیوها آرامتر شده بودند، و صدای پای مردم کمی کندتر. کسی عجله نداشت. حتی زمان، در آن روزِ خاکستری، انگار مکث کرده بود.
نوزدهم آبان، نه بارانی شدید آورد، نه خبری بلند. فقط لابهلای برگهای افتاده، چیزی مثل سکوت قدم میزد؛ سکوتی که نه آرام بود، نه ناآرام — فقط پرمعنا، فقط همانطور که آبان بلد بود.
تقدیم به : #ستایش
هدایت شده از منمینویسمتوبخوانی.
نوزدهم دی ۱۳۵۹ بود. هوا سرد، خفه، و انگار زمستان هم دلدل میکرد بین باران و برف. آسمان خاکستری، مثل پتویی سنگین روی شهر کشیده شده بود. کوچهها خلوتتر از همیشه بودند، فقط صدای پای یکیدو نفر روی آسفالت خیس میپیچید، و از دور، صدای رادیویی که انگار همیشه روی یک موج میماند و خبر میخواند.
بوی نفت از خانهها میآمد، و بخاریها با نفس سنگین میسوختند. پشت شیشههای مهگرفته، آدمها بیصدا حرکت میکردند. صدای قلقل سماور، چایی که آرام میجوشید، و حرفهایی که ناتمام، در دل نگاهها میماند. همهچیز بین گفتن و نگفتن معلق بود.
نوزدهم دی، ساکت بود، اما این سکوت، از آن جنس نبود که آرامت کند. مثل لحظهای بود پیش از افتادن قطرهی باران روی صورتت؛ سرد، نزدیک، و پر از حس مبهم انتظار.
تقدیم به : https://eitaa.com/Atlasi_flowerpot
هدایت شده از منمینویسمتوبخوانی.
یازدهم بهمن ۱۳۵۹ بود. شهر، هنوز در زمستان فرو رفته بود، اما هوا بوی چیزی تازه میداد؛ انگار نفسِ روزهای پیش از بهار را در خودش داشت. آسمان، روشنتر از روزهای قبل بود، و نور خورشید، با تردید روی پشتبامهای پوشیده از دوده و برفهای آبشده میتابید.
کوچهها شلوغ نبود، اما ساکت هم نه. صدای رادیو از چند پنجره شنیده میشد، صداهایی آشنا که میان خبرها و سرودها میچرخیدند. مردم، با قدمهایی آهسته، از کنار هم رد میشدند؛ بعضی با سلامی کوتاه، بعضی با نگاهی که بیشتر از کلمات حرف میزد.
در خانهها، مادرها داشتند چای تازه دم میکردند، دستها گرمِ کار بود و دلها پر از خاطرهی همان روزها در سال قبل. یازدهم بهمن، فقط یک تاریخ نبود؛ نفسِ خاطره بود، در لابهلای چروکِ دستان مردمی که هنوز، با همهی خستگی، امید را از چهرهشان پاک نکرده بودند.
آن روز، آرام بود، اما مثل شعلهای زیر خاکستر؛ خاموش نبود. زنده بود... مثل وعدهای که هنوز نگهداشته شده.
تقدیم به : همزاد عزیزم