eitaa logo
اونجا‌؛
8 دنبال‌کننده
201 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
اردیبهشت ۱۳۶۰، ماهی بود که هوا بوی زندگی می‌داد، با آن نسیم‌های نرم و خاکی که از باغ‌های دور می‌آمد و شاخه‌های تازه‌جوانه‌زده را آرام می‌لرزاند. هنوز صدای چلچله‌ها از بام‌ها می‌آمد، و آفتاب، نه تند بود و نه خسته؛ انگار همه‌چیز، در بهترین اندازه‌ی خودش ایستاده بود. در کوچه‌ها، درخت‌های اقاقیا شکوفه داده بودند و عطرشان با بوی نان داغ از نانوایی سر کوچه قاتی می‌شد. زن‌ها روی پله‌ها نشسته بودند، بافتنی به دست یا سبزی روی دامن. مردها با پیراهن آستین‌بلند و نگاهی که هم خسته بود، هم امیدوار، از سر کار برمی‌گشتند. رادیو، گاهی موسیقی آرامی پخش می‌کرد، گاهی خبری که لب‌ها را ساکت می‌کرد. اما اردیبهشت، کار خودش را می‌کرد؛ شکوفه می‌داد، سبز می‌شد، و در دلِ روزهای دودآلود آن سال، مثل نفسی تازه بود. نه پر از حادثه بود، نه بی‌خبر. فقط اردیبهشت بود؛ ماهی که حتا اگر دنیا به هم بریزد، گل‌ها باز هم شکوفه می‌دهند. تقدیم به : https://eitaa.com/radiovesall
نوزدهم آبان ۱۳۵۹ بود. پاییز رسیده بود، اما هنوز دست از رنگ‌پاشی نکشیده بود. درخت‌ها، برگ‌های زرد و نارنجی‌شان را با وقار رها می‌کردند و کوچه‌ها پر شده بود از خش‌خش قدم‌هایی که بی‌صدا حرف می‌زدند. هوا بوی بارانِ دیشب می‌داد، با نمِ خاک و سرمای ملایمی که از لای آستین‌ها رد می‌شد و تن را به چای تازه‌دم می‌کشاند. پشت پنجره‌ها بخار نشسته بود، و شیشه‌ها با نوک انگشت بچه‌ها خط‌خطی شده بودند؛ خانه، گرم بود اما شهر، چیزی در دل داشت که گفته نمی‌شد. مغازه‌دارها آهسته کرکره بالا می‌دادند، رادیوها آرام‌تر شده بودند، و صدای پای مردم کمی کندتر. کسی عجله نداشت. حتی زمان، در آن روزِ خاکستری، انگار مکث کرده بود. نوزدهم آبان، نه بارانی شدید آورد، نه خبری بلند. فقط لابه‌لای برگ‌های افتاده، چیزی مثل سکوت قدم می‌زد؛ سکوتی که نه آرام بود، نه ناآرام — فقط پرمعنا، فقط همان‌طور که آبان بلد بود. تقدیم به :
نوزدهم دی ۱۳۵۹ بود. هوا سرد، خفه، و انگار زمستان هم دل‌دل می‌کرد بین باران و برف. آسمان خاکستری، مثل پتو‌یی سنگین روی شهر کشیده شده بود. کوچه‌ها خلوت‌تر از همیشه بودند، فقط صدای پای یکی‌دو نفر روی آسفالت خیس می‌پیچید، و از دور، صدای رادیویی که انگار همیشه روی یک موج می‌ماند و خبر می‌خواند. بوی نفت از خانه‌ها می‌آمد، و بخاری‌ها با نفس سنگین می‌سوختند. پشت شیشه‌های مه‌گرفته، آدم‌ها بی‌صدا حرکت می‌کردند. صدای قل‌قل سماور، چایی که آرام می‌جوشید، و حرف‌هایی که ناتمام، در دل نگاه‌ها می‌ماند. همه‌چیز بین گفتن و نگفتن معلق بود. نوزدهم دی، ساکت بود، اما این سکوت، از آن جنس نبود که آرامت کند. مثل لحظه‌ای بود پیش از افتادن قطره‌ی باران روی صورتت؛ سرد، نزدیک، و پر از حس مبهم انتظار. تقدیم به : https://eitaa.com/Atlasi_flowerpot
یازدهم بهمن ۱۳۵۹ بود. شهر، هنوز در زمستان فرو رفته بود، اما هوا بوی چیزی تازه می‌داد؛ انگار نفسِ روزهای پیش از بهار را در خودش داشت. آسمان، روشن‌تر از روزهای قبل بود، و نور خورشید، با تردید روی پشت‌بام‌های پوشیده از دوده و برف‌های آب‌شده می‌تابید. کوچه‌ها شلوغ نبود، اما ساکت هم نه. صدای رادیو از چند پنجره شنیده می‌شد، صداهایی آشنا که میان خبرها و سرودها می‌چرخیدند. مردم، با قدم‌هایی آهسته، از کنار هم رد می‌شدند؛ بعضی با سلامی کوتاه، بعضی با نگاهی که بیشتر از کلمات حرف می‌زد. در خانه‌ها، مادرها داشتند چای تازه دم می‌کردند، دست‌ها گرمِ کار بود و دل‌ها پر از خاطره‌ی همان روزها در سال قبل. یازدهم بهمن، فقط یک تاریخ نبود؛ نفسِ خاطره بود، در لابه‌لای چروکِ دستان مردمی که هنوز، با همه‌ی خستگی، امید را از چهره‌شان پاک نکرده بودند. آن روز، آرام بود، اما مثل شعله‌ای زیر خاکستر؛ خاموش نبود. زنده بود... مثل وعده‌ای که هنوز نگه‌داشته شده. تقدیم به : همزاد عزیزم
سی‌و‌یکم تیر ۱۳۶۱ بود. آخرین روز تیر، و گرمای تابستان بی‌وقفه روی زمین افتاده بود، سنگین و بی‌امان. کوچه‌ها زیر آفتاب می‌درخشیدند، آسفالت داغ بود و صدای کفش‌هایی که به‌تند راه می‌رفتند، با خش‌خش برگ‌های خشک و صدای دورِ رادیو قاطی می‌شد. در خانه‌ها پنکه‌ها می‌چرخیدند، بی‌حوصله، کند. بوی خاکِ خیس از حیاط‌ها می‌آمد؛ همان لحظه‌ای که شیر آب باز می‌شود و زمین، با لذت می‌نوشد. مادرها در سایه‌ی ایوان نشسته بودند، دست به کارِ دوخت‌ودوز یا پوست‌گرفتن میوه، و گوشه‌ی چشم‌شان به خیابان بود. رادیو از عملیات‌ها می‌گفت، از جنوب، از نام‌هایی که در حافظه می‌ماندند. ولی زندگی، بی‌صدا و مصر، ادامه داشت. نان باید پخته می‌شد، لباس باید شسته می‌شد، بچه‌ها باید عصرانه می‌خوردند. سی‌ویکم تیر، درست در مرز بین روزهای داغ و روزهای پخته‌ی مرداد ایستاده بود. نه خبری بود، نه حادثه‌ای بلند. فقط گرما بود، و صبوری… و روزی از آن تابستان‌های ماندگار که در خاطر مردم، ساده و عمیق، حک شد. تقدیم به : @Soli_lilili
پانزدهم آبان ۱۳۶۰ بود. پاییز به میانه رسیده بود و برگ‌ها، بی‌شتاب، فرش زرد و قهوه‌ای کوچه‌ها شده بودند. هوا بوی باران دیشب را داشت، خنک، نمناک، با نسیمی که از لای درخت‌های لخت می‌گذشت و بوی خاک خیس را بلند می‌کرد. خانه‌ها ساکت بودند، اما نه خاموش. بخاری‌ها روشن، چای روی سماور، و صدای آرام رادیو که از دور خبر می‌خواند. پدرها صبح زود رفته بودند، با کیف‌های چرمی و پیراهن‌های تیره، و مادرها هنوز درگیر گرمای خانه بودند؛ درگیر فکر، درگیر خیال. کوچه پر از رد پای مدرسه بود؛ کوله‌های کهنه، کفش‌های گلی، و بچه‌هایی که با شیطنت برگ‌ها را لگد می‌کردند، بی‌خبر از سنگینی آبان. پانزدهم آبان، روزی آرام بود، اما آرامشش از آن نوعی نبود که آدم را بخواباند؛ شبیه لحظه‌ای پیش از گفتن چیزی مهم، پیش از افتادن اتفاقی که هنوز نیفتاده — سکوتی که چیزی در دلش دارد، مثل غروب زودهنگام آبان. تقدیم به : @tiny_tondar