هدایت شده از منمینویسمتوبخوانی.
پانزدهم آبان ۱۳۶۰ بود. پاییز به میانه رسیده بود و برگها، بیشتاب، فرش زرد و قهوهای کوچهها شده بودند. هوا بوی باران دیشب را داشت، خنک، نمناک، با نسیمی که از لای درختهای لخت میگذشت و بوی خاک خیس را بلند میکرد.
خانهها ساکت بودند، اما نه خاموش. بخاریها روشن، چای روی سماور، و صدای آرام رادیو که از دور خبر میخواند. پدرها صبح زود رفته بودند، با کیفهای چرمی و پیراهنهای تیره، و مادرها هنوز درگیر گرمای خانه بودند؛ درگیر فکر، درگیر خیال.
کوچه پر از رد پای مدرسه بود؛ کولههای کهنه، کفشهای گلی، و بچههایی که با شیطنت برگها را لگد میکردند، بیخبر از سنگینی آبان.
پانزدهم آبان، روزی آرام بود، اما آرامشش از آن نوعی نبود که آدم را بخواباند؛ شبیه لحظهای پیش از گفتن چیزی مهم، پیش از افتادن اتفاقی که هنوز نیفتاده — سکوتی که چیزی در دلش دارد، مثل غروب زودهنگام آبان.
تقدیم به : @tiny_tondar
هدایت شده از منمینویسمتوبخوانی.
یازدهم شهریور ۱۳۶۲ بود. آفتاب هنوز پررنگ بود، ولی دیگر مثل مرداد نمیسوخت. هوا بوی آخر تابستان را میداد؛ بوی حیاطِ آبپاشیشده، بوی کتابهای قدیمی بیرونآمده از ته کمد، بوی نوییِ بیکلامی که در آستانهی مهر کمکم مینشست روی دل خانهها.
در کوچه، بچهها آخرین بازیهای بیفکرشان را میکردند، انگار خوب میدانستند که روزهای بیزنگ و بیزنگ تفریح، رو به پایان است. از دور، صدای فروشندهای میآمد که دفتر و مداد رنگی میفروخت، صدایش کشدار و گرم، با لهجهای که آشنا بود.
مادرها با نگاهی محو، لباس فرمها را از چمدان بیرون میکشیدند، قد میزدند، میدوختند، و زیر لب میگفتند: «چقدر زود گذشت تابستون...»
رادیو، میان سرود و خبر، گهگاه سکوتی میکرد که خودْ صدا بود. شهریور، در آستانهی تمامشدن، دست کشیده بود بر همهچیز — آرام، بیصدا، ولی پر از حس. یازدهم شهریور، نه آغاز بود، نه پایان. فقط لحظهای میان دو فصل؛ شبیه پلکزدنی پیش از بیدار شدن.
تقدیم به : @nemidnm
هدایت شده از منمینویسمتوبخوانی.
هفتم خرداد ۱۳۶۲، روزی آرام و بیادعا بود. آسمان صاف، آفتاب نشسته بود روی دیوارهای سفید و دل دیوارها از گرمای تازه خرداد گرم شده بود، نه سوزان، نه خنک؛ فقط بهاندازهی زیستن.
در حیاط خانهها، دیگهای مسی زیر نور برق میزدند، پردهها نیمهباز، و سایهی شاخههای درخت انگور، تکهتکه روی قالی افتاده بود. صدای دور گنجشکها و شرشر آب، پشتِ صدای یکنواخت رادیویی که خبر میخواند، مثل لایهای نرم بر روز پاشیده بود.
مردم در رفتوآمدی کند بودند، انگار خرداد، ساعتها را هم آرامتر میچرخاند. کسی عجله نداشت، چیزی نمیدوید، حتی باد، از کنار برگها با ملاحظه میگذشت.
هفتم خرداد، مثل قطرهای افتاد در دلِ روزهای بلند و روشن؛ بیحادثه، بیخبر، اما پر از آن حس ساده و بینامی که فقط در روزهای آرام میمانَد. روزی که شاید کسی یادش نماند، اما وقتی چشم ببندی، بویش را هنوز میشود حس کرد.
تقدیم به : https://eitaa.com/mjholat
هدایت شده از منمینویسمتوبخوانی.
بیستوسوم آذر ۱۳۵۹ بود. روزی سرد و گرفته، با آسمانی که نه باران میبارید، نه آفتاب میداد؛ فقط خاکستری بود و سنگین، مثل دلی که حرفی برای گفتن دارد اما سکوت کرده.
کوچهها خلوت بودند. شاخههای خشک درختها، بیحرکت در هوا ایستاده بودند، و برگهای مانده روی زمین، خیس و چسبیده به آسفالت، بیصدا له میشدند زیر قدمها.
رادیو در خانهها روشن بود. صدای مردی با لحن آرام اما پر از واژههای ناآرام، خبر میخواند. مادرها در سکوت، چای دم میکردند، بخار قوریها بالا میرفت و روی شیشههای بخارگرفتهی پنجرهها، دستهایی کودکانه، بیهدف خط میکشیدند.
پدرها دیرتر از همیشه حرف میزدند، نگاهشان دور بود، و زمستان داشت آرامآرام خودش را در دل شهر پهن میکرد.
بیستوسوم آذر، چیزی در دلش داشت. نه فریاد، نه حادثه، فقط حس. مثل سایهای کشدار که تا شب، دنبال آدم میآید و هیچ نمیگوید، اما تمام روز را در سکوتش نگه میدارد.
تقدیم به : https://eitaa.com/asemoon12345
هدایت شده از منمینویسمتوبخوانی.
دهم مهر ۱۳۶۰ بود. هوای خنک پاییزی، با بوی باران دور از انتظار و خاک نمخورده، فضای شهر را پر کرده بود. برگهای زرد و قرمز روی زمین پهن بودند، مثل فرشی که هر روز عوض میشود و هر قدم رویش صدای خشخش ملایمی به گوش میرساند.
کوچهها پر از صدای کودکان بودند؛ صدای خندهها و بازیهایی که در گوشه و کنار خیابان پیچیده بود. مردم با لباسهای گرمتر از روزهای تابستانی بیرون آمده بودند، آرام و با گامهایی نرم، انگار میدانستند که پاییز، قصهای دارد که باید با حوصله شنیده شود.
در خانهها، عطر چای و دارچین میپیچید، و پنجرهها نیمهباز بودند تا نسیم خنک پاییزی وارد شود. رادیو آرام خبرها را میخواند و صدای ساز و آواز گهگاهی فضای خانه را گرم میکرد.
دهم مهر، روزی بود برای شروع دوبارهها؛ روزی که پاییز، با تمام رنگ و صدایش، به آرامی دست در دست زندگی میداد.
تقدیم به : https://eitaa.com/Forester_m
هدایت شده از منمینویسمتوبخوانی.
سوم مرداد ۱۳۶۳ بود. گرمای تابستان، بیرحم و پرصدا، در هر کوچه و خیابان پیچیده بود. آفتاب، سخت و مستقیم، روی سقفهای سفید میتابید و سنگها را داغ میکرد. بادهای گرمِ مرداد، با بوی خشکیدهی علفها و خاک، از لابهلای درختان میگذشتند و حس تابستانیِ همیشگی را به شهر میآوردند.
کوچهها خلوت بود؛ مردم بیشتر در سایهها پناه گرفته بودند. صدای چرخ پنکهها و آواز دور یک فروشنده دورهگرد که یخ را به خانهها میرساند، فضا را پر میکرد. بچهها با سر و صدا در حیاطها بازی میکردند، گرچه نفسنفس میزدند و گهگاه دستشان را روی پیشانیشان میگذاشتند.
در خانهها، مادرها با دستمالهای نمناک پیشانیشان را پاک میکردند و چای سردی روی میز میگذاشتند. مردها، با لباسهای نخی و آستین کوتاه، از کوچهها میگذشتند و گاهی به گفتوگوهای کوتاه پناه میبردند.
سوم مرداد، روزی بود که گرما را با صبوری تحمل میکرد؛ روزی پر از سکوتهای کوتاه، لبخندهای پنهان، و آن حس آشنای تابستانی که همیشه میماند.
تقدیم به : @olgana