هدایت شده از ‹روزیکهسبزمیشوم.›
بیستوسوم آذر ۱۳۵۹ بود. روزی سرد و گرفته، با آسمانی که نه باران میبارید، نه آفتاب میداد؛ فقط خاکستری بود و سنگین، مثل دلی که حرفی برای گفتن دارد اما سکوت کرده.
کوچهها خلوت بودند. شاخههای خشک درختها، بیحرکت در هوا ایستاده بودند، و برگهای مانده روی زمین، خیس و چسبیده به آسفالت، بیصدا له میشدند زیر قدمها.
رادیو در خانهها روشن بود. صدای مردی با لحن آرام اما پر از واژههای ناآرام، خبر میخواند. مادرها در سکوت، چای دم میکردند، بخار قوریها بالا میرفت و روی شیشههای بخارگرفتهی پنجرهها، دستهایی کودکانه، بیهدف خط میکشیدند.
پدرها دیرتر از همیشه حرف میزدند، نگاهشان دور بود، و زمستان داشت آرامآرام خودش را در دل شهر پهن میکرد.
بیستوسوم آذر، چیزی در دلش داشت. نه فریاد، نه حادثه، فقط حس. مثل سایهای کشدار که تا شب، دنبال آدم میآید و هیچ نمیگوید، اما تمام روز را در سکوتش نگه میدارد.
تقدیم به : https://eitaa.com/asemoon12345
هدایت شده از ‹روزیکهسبزمیشوم.›
دهم مهر ۱۳۶۰ بود. هوای خنک پاییزی، با بوی باران دور از انتظار و خاک نمخورده، فضای شهر را پر کرده بود. برگهای زرد و قرمز روی زمین پهن بودند، مثل فرشی که هر روز عوض میشود و هر قدم رویش صدای خشخش ملایمی به گوش میرساند.
کوچهها پر از صدای کودکان بودند؛ صدای خندهها و بازیهایی که در گوشه و کنار خیابان پیچیده بود. مردم با لباسهای گرمتر از روزهای تابستانی بیرون آمده بودند، آرام و با گامهایی نرم، انگار میدانستند که پاییز، قصهای دارد که باید با حوصله شنیده شود.
در خانهها، عطر چای و دارچین میپیچید، و پنجرهها نیمهباز بودند تا نسیم خنک پاییزی وارد شود. رادیو آرام خبرها را میخواند و صدای ساز و آواز گهگاهی فضای خانه را گرم میکرد.
دهم مهر، روزی بود برای شروع دوبارهها؛ روزی که پاییز، با تمام رنگ و صدایش، به آرامی دست در دست زندگی میداد.
تقدیم به : https://eitaa.com/Forester_m
هدایت شده از ‹روزیکهسبزمیشوم.›
سوم مرداد ۱۳۶۳ بود. گرمای تابستان، بیرحم و پرصدا، در هر کوچه و خیابان پیچیده بود. آفتاب، سخت و مستقیم، روی سقفهای سفید میتابید و سنگها را داغ میکرد. بادهای گرمِ مرداد، با بوی خشکیدهی علفها و خاک، از لابهلای درختان میگذشتند و حس تابستانیِ همیشگی را به شهر میآوردند.
کوچهها خلوت بود؛ مردم بیشتر در سایهها پناه گرفته بودند. صدای چرخ پنکهها و آواز دور یک فروشنده دورهگرد که یخ را به خانهها میرساند، فضا را پر میکرد. بچهها با سر و صدا در حیاطها بازی میکردند، گرچه نفسنفس میزدند و گهگاه دستشان را روی پیشانیشان میگذاشتند.
در خانهها، مادرها با دستمالهای نمناک پیشانیشان را پاک میکردند و چای سردی روی میز میگذاشتند. مردها، با لباسهای نخی و آستین کوتاه، از کوچهها میگذشتند و گاهی به گفتوگوهای کوتاه پناه میبردند.
سوم مرداد، روزی بود که گرما را با صبوری تحمل میکرد؛ روزی پر از سکوتهای کوتاه، لبخندهای پنهان، و آن حس آشنای تابستانی که همیشه میماند.
تقدیم به : @olgana
هدایت شده از ‹روزیکهسبزمیشوم.›
بیستوسوم دی بود. سرمای زمستان بیصدا اما سنگین، روی شهر نشسته بود. آسمان، خاکستریِ کمرنگی داشت و برف دانهدانه، بیهیاهو، روی سیمها و شاخههای لخت مینشست. کوچه خلوت، پنجرهها بخارگرفته، و سکوتی در هوا بود که فقط زمستان بلد است.
در خانهها بخاریها روشن بودند و بوی نان تازه، با صدای آرام رادیو قاطی میشد. کسی حرف نمیزد، اما همه چیز گفته شده بود: در گرمای فنجان چای، در کشآمدن پتو روی زانو، در نگاه آرامِ کسی که از پشت پنجره، افتادن برف را تماشا میکرد.
بیستوسوم دی، نه شلوغ بود، نه خاص، اما شبیه لحظهای در دلِ یک عکس قدیمی — پر از حس، پر از مکث. زمستان بود، با همهی سکوتهای دوستداشتنیاش.
تقدیم به : https://eitaa.com/joinchat/3725001493C9b2fef0dc1
هدایت شده از ‹روزیکهسبزمیشوم.›
دهم آبان ۱۳۶۴ بود. پاییز، به پختگی رسیده بود؛ نه تازهواردِ مهر، نه خستهی آذر. برگها، بیشتاب از درختها جدا میشدند و کوچه را با فرشی از زرد و نارنجی میپوشاندند. نسیم، خنک و تیز، از لابهلای شاخهها میگذشت و گاهی با خودش صدای گنجشکی را میآورد که معلوم نبود از کدام پشتبام میخواند.
در خانهها، سماور مثل همیشه جوشان بود، و بوی دارچین و سیب پخته در هوا پیچیده بود. مادرها بافتنی میبافتند، بچهها کنار بخاری با دفتر مشقشان سرگرم بودند، و صدای آرام رادیو، میان اخبار و موسیقی سنتی، پسزمینهی زندگی را پُر میکرد.
مغازههای محله، با چراغهای زرد و نور کمرمق، به عصرِ زودرس آبان پناه داده بودند. مردها با پالتوهای تیره، آرام از کنار هم میگذشتند؛ بعضی با نان تازه زیر بغل، بعضی با نگاههایی فرو رفته در فکر.
دهم آبان، روزی بود مثل شعرهای بیقافیهی پاییز: آرام، دلنشین، با طعمی از خاطرهای که هنوز اتفاق نیفتاده، اما انگار همیشه بوده.
تقدیم به : @Ivareh
هدایت شده از ‹روزیکهسبزمیشوم.›
هشتم اردیبهشت ۱۳۶۴، صبحی داشت از جنس حریر؛ لطیف، خنک، و روشن. آفتاب، با طمأنینهای شاعرانه، از پنجرهها بالا خزیده بود و روی رُخ گلدانهای شمعدانی خوابیده بود. نسیم، نه آنقدر پرشور که بیتابت کند، نه آنقدر خاموش که نادیده بماند؛ فقط میآمد، لب باغچه میایستاد، بوی خاک و بهارنارنج را در هوا میپاشید، و آرام میرفت.
زمان، در آن روز، گویی کندتر میگذشت. عقربهها بیشتاب میچرخیدند، مثل شعرهایی که باید آهسته خواندشان تا معنا از لابهلای واژهها بیرون بریزد. خانهها روشن بودند؛ نه از برق، که از نور بیقصد خورشید. پیرمردی در ایوان، عصا را کنار گذاشته بود و با نگاه به دوردستها چای مینوشید — شاید به یاد روزهایی که شبیه همین بودند، یا شاید بیهیچ دلیلی، فقط برای لذتِ تماشا.
کوچه، با جارو شدنش بیدار شده بود. صدای گنجشکها، آواز زندگی بود و دیوارهای گِلی، آغوشی برای برگهای افتاده. مغازهی خیاطی بوی پارچههای تازه میداد و دوچرخهی پسرک، در گرمای ملایم هوا، سایهی بازیگوشی روی زمین میکشید.
هشتم اردیبهشت، از آن روزهاییست که چیزی نمیگوید اما همهچیز را میفهماند. روزی میان شعر و سکوت. میان بودن و نماندن. روزی که در تقویم، شاید گم شود؛ اما در دل، جا میماند.
تقدیم به : @nalgotica