eitaa logo
اونجا‌؛
12 دنبال‌کننده
227 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
سوم مرداد ۱۳۶۳ بود. گرمای تابستان، بی‌رحم و پرصدا، در هر کوچه و خیابان پیچیده بود. آفتاب، سخت و مستقیم، روی سقف‌های سفید می‌تابید و سنگ‌ها را داغ می‌کرد. بادهای گرمِ مرداد، با بوی خشکیده‌ی علف‌ها و خاک، از لابه‌لای درختان می‌گذشتند و حس تابستانیِ همیشگی را به شهر می‌آوردند. کوچه‌ها خلوت بود؛ مردم بیشتر در سایه‌ها پناه گرفته بودند. صدای چرخ پنکه‌ها و آواز دور یک فروشنده دوره‌گرد که یخ را به خانه‌ها می‌رساند، فضا را پر می‌کرد. بچه‌ها با سر و صدا در حیاط‌ها بازی می‌کردند، گرچه نفس‌نفس می‌زدند و گهگاه دستشان را روی پیشانی‌شان می‌گذاشتند. در خانه‌ها، مادرها با دستمال‌های نم‌ناک پیشانی‌شان را پاک می‌کردند و چای سردی روی میز می‌گذاشتند. مردها، با لباس‌های نخی و آستین کوتاه، از کوچه‌ها می‌گذشتند و گاهی به گفت‌وگوهای کوتاه پناه می‌بردند. سوم مرداد، روزی بود که گرما را با صبوری تحمل می‌کرد؛ روزی پر از سکوت‌های کوتاه، لبخندهای پنهان، و آن حس آشنای تابستانی که همیشه می‌ماند. تقدیم به : @olgana
بیست‌وسوم دی بود. سرمای زمستان بی‌صدا اما سنگین، روی شهر نشسته بود. آسمان، خاکستریِ کمرنگی داشت و برف دانه‌دانه، بی‌هیاهو، روی سیم‌ها و شاخه‌های لخت می‌نشست. کوچه خلوت، پنجره‌ها بخارگرفته، و سکوتی در هوا بود که فقط زمستان بلد است. در خانه‌ها بخاری‌ها روشن بودند و بوی نان تازه، با صدای آرام رادیو قاطی می‌شد. کسی حرف نمی‌زد، اما همه چیز گفته شده بود: در گرمای فنجان چای، در کش‌آمدن پتو روی زانو، در نگاه آرامِ کسی که از پشت پنجره، افتادن برف را تماشا می‌کرد. بیست‌وسوم دی، نه شلوغ بود، نه خاص، اما شبیه لحظه‌ای در دلِ یک عکس قدیمی — پر از حس، پر از مکث. زمستان بود، با همه‌ی سکوت‌های دوست‌داشتنی‌اش. تقدیم به : https://eitaa.com/joinchat/3725001493C9b2fef0dc1
دهم آبان ۱۳۶۴ بود. پاییز، به پختگی رسیده بود؛ نه تازه‌واردِ مهر، نه خسته‌ی آذر. برگ‌ها، بی‌شتاب از درخت‌ها جدا می‌شدند و کوچه را با فرشی از زرد و نارنجی می‌پوشاندند. نسیم، خنک و تیز، از لابه‌لای شاخه‌ها می‌گذشت و گاهی با خودش صدای گنجشکی را می‌آورد که معلوم نبود از کدام پشت‌بام می‌خواند. در خانه‌ها، سماور مثل همیشه جوشان بود، و بوی دارچین و سیب پخته در هوا پیچیده بود. مادرها بافتنی می‌بافتند، بچه‌ها کنار بخاری با دفتر مشق‌شان سرگرم بودند، و صدای آرام رادیو، میان اخبار و موسیقی سنتی، پس‌زمینه‌ی زندگی را پُر می‌کرد. مغازه‌های محله، با چراغ‌های زرد و نور کم‌رمق، به عصرِ زودرس آبان پناه داده بودند. مردها با پالتوهای تیره، آرام از کنار هم می‌گذشتند؛ بعضی با نان تازه زیر بغل، بعضی با نگاه‌هایی فرو رفته در فکر. دهم آبان، روزی بود مثل شعرهای بی‌قافیه‌ی پاییز: آرام، دل‌نشین، با طعمی از خاطره‌ای که هنوز اتفاق نیفتاده، اما انگار همیشه بوده. تقدیم به : @Ivareh
هشتم اردیبهشت ۱۳۶۴، صبحی داشت از جنس حریر؛ لطیف، خنک، و روشن. آفتاب، با طمأنینه‌ای شاعرانه، از پنجره‌ها بالا خزیده بود و روی رُخ گلدان‌های شمعدانی خوابیده بود. نسیم، نه آن‌قدر پرشور که بی‌تابت کند، نه آن‌قدر خاموش که نادیده بماند؛ فقط می‌آمد، لب باغچه می‌ایستاد، بوی خاک و بهارنارنج را در هوا می‌پاشید، و آرام می‌رفت. زمان، در آن روز، گویی کندتر می‌گذشت. عقربه‌ها بی‌شتاب می‌چرخیدند، مثل شعرهایی که باید آهسته خواندشان تا معنا از لابه‌لای واژه‌ها بیرون بریزد. خانه‌ها روشن بودند؛ نه از برق، که از نور بی‌قصد خورشید. پیرمردی در ایوان، عصا را کنار گذاشته بود و با نگاه به دوردست‌ها چای می‌نوشید — شاید به یاد روزهایی که شبیه همین بودند، یا شاید بی‌هیچ دلیلی، فقط برای لذتِ تماشا. کوچه، با جارو شدنش بیدار شده بود. صدای گنجشک‌ها، آواز زندگی بود و دیوارهای گِلی، آغوشی برای برگ‌های افتاده. مغازه‌ی خیاطی بوی پارچه‌های تازه می‌داد و دوچرخه‌ی پسرک، در گرمای ملایم هوا، سایه‌ی بازیگوشی روی زمین می‌کشید. هشتم اردیبهشت، از آن روزهایی‌ست که چیزی نمی‌گوید اما همه‌چیز را می‌فهماند. روزی میان شعر و سکوت. میان بودن و نماندن. روزی که در تقویم، شاید گم شود؛ اما در دل، جا می‌ماند. تقدیم به : @nalgotica
بیست‌وهفتم مرداد ۱۳۶۱، ظهرش از آن گرماهایی داشت که آفتاب، بی‌هیچ پرده و ابری، بر بام‌ها می‌تابید و هوا را مثل مسی گداخته می‌کرد. خیابان‌ها زیر لرزش گرما می‌رقصیدند و دیوارهای کاهگلی بوی داغ تابستان می‌دادند. باد، اگر هم می‌آمد، خسته و کُند بود؛ فقط گرده‌ی خاکی را از گوشه‌ای به گوشه‌ی دیگر می‌برد و باز می‌ایستاد. در حیاط‌ها، سایه‌ی درختان توت و انار پناهی کوچک ساخته بود، جایی که صدای آرام سماور با تیک‌تاک ساعت قاطی می‌شد. مغازه‌ها نیمه‌باز بودند، با کرکره‌هایی که تا نیمه پایین کشیده شده بود تا آفتاب کمتر سرک بکشد. بچه‌ها در کوچه با توپ پلاستیکی بازی می‌کردند، پای برهنه روی زمین داغ، اما بی‌توجه به گرما، با خنده‌هایی که مثل نسیم کوتاه اما خنک بود. بیست‌وهفتم مرداد، روزی از جنس صبر بود؛ روزی که تابستان با تمام توانش خودش را نشان می‌داد، و مردم، بی‌هیچ شتابی، در سایه‌ها زندگی را آهسته می‌نوشیدند. تقدیم به : https://eitaa.com/omlet_meow
هجدهم بهمن ۱۳۵۹، زمستانی آرام اما پررمز داشت. برفِ چند روز پیش، در سایه‌ی دیوارها هنوز مانده بود و مثل تکه‌های خاطره، آرام‌آرام آب می‌شد. هوا از آن سردی‌های شفاف بود که نفس را در میان راه به بخار نقره‌ای بدل می‌کرد. کوچه، نیمه‌ساکت بود؛ تنها صدای جاروکشیدن پیرزن همسایه که برگ‌های خشک و خیس را از جلوی در جمع می‌کرد، میان دیوارهای خاموش می‌پیچید. از پنجره‌ی یکی از خانه‌ها، بوی نان تازه و کمی دارچین بیرون می‌آمد، انگار کسی درون آشپزخانه، بی‌عجله، روز را شیرین‌تر می‌کرد. هجدهم بهمن، در آن سال، روزی بود که انگار به‌جای دویدن، نشسته بود تا با آدم‌ها نفس‌به‌نفس راه برود؛ روزی که زمستانش سرد بود، اما دلش آرام و گرم. تقدیم به : https://eitaa.com/joinchat/2154823868C558e07a135