هدایت شده از ‹روزیکهسبزمیشوم.›
دهم آبان ۱۳۶۴ بود. پاییز، به پختگی رسیده بود؛ نه تازهواردِ مهر، نه خستهی آذر. برگها، بیشتاب از درختها جدا میشدند و کوچه را با فرشی از زرد و نارنجی میپوشاندند. نسیم، خنک و تیز، از لابهلای شاخهها میگذشت و گاهی با خودش صدای گنجشکی را میآورد که معلوم نبود از کدام پشتبام میخواند.
در خانهها، سماور مثل همیشه جوشان بود، و بوی دارچین و سیب پخته در هوا پیچیده بود. مادرها بافتنی میبافتند، بچهها کنار بخاری با دفتر مشقشان سرگرم بودند، و صدای آرام رادیو، میان اخبار و موسیقی سنتی، پسزمینهی زندگی را پُر میکرد.
مغازههای محله، با چراغهای زرد و نور کمرمق، به عصرِ زودرس آبان پناه داده بودند. مردها با پالتوهای تیره، آرام از کنار هم میگذشتند؛ بعضی با نان تازه زیر بغل، بعضی با نگاههایی فرو رفته در فکر.
دهم آبان، روزی بود مثل شعرهای بیقافیهی پاییز: آرام، دلنشین، با طعمی از خاطرهای که هنوز اتفاق نیفتاده، اما انگار همیشه بوده.
تقدیم به : @Ivareh
هدایت شده از ‹روزیکهسبزمیشوم.›
هشتم اردیبهشت ۱۳۶۴، صبحی داشت از جنس حریر؛ لطیف، خنک، و روشن. آفتاب، با طمأنینهای شاعرانه، از پنجرهها بالا خزیده بود و روی رُخ گلدانهای شمعدانی خوابیده بود. نسیم، نه آنقدر پرشور که بیتابت کند، نه آنقدر خاموش که نادیده بماند؛ فقط میآمد، لب باغچه میایستاد، بوی خاک و بهارنارنج را در هوا میپاشید، و آرام میرفت.
زمان، در آن روز، گویی کندتر میگذشت. عقربهها بیشتاب میچرخیدند، مثل شعرهایی که باید آهسته خواندشان تا معنا از لابهلای واژهها بیرون بریزد. خانهها روشن بودند؛ نه از برق، که از نور بیقصد خورشید. پیرمردی در ایوان، عصا را کنار گذاشته بود و با نگاه به دوردستها چای مینوشید — شاید به یاد روزهایی که شبیه همین بودند، یا شاید بیهیچ دلیلی، فقط برای لذتِ تماشا.
کوچه، با جارو شدنش بیدار شده بود. صدای گنجشکها، آواز زندگی بود و دیوارهای گِلی، آغوشی برای برگهای افتاده. مغازهی خیاطی بوی پارچههای تازه میداد و دوچرخهی پسرک، در گرمای ملایم هوا، سایهی بازیگوشی روی زمین میکشید.
هشتم اردیبهشت، از آن روزهاییست که چیزی نمیگوید اما همهچیز را میفهماند. روزی میان شعر و سکوت. میان بودن و نماندن. روزی که در تقویم، شاید گم شود؛ اما در دل، جا میماند.
تقدیم به : @nalgotica
هدایت شده از ‹روزیکهسبزمیشوم.›
بیستوهفتم مرداد ۱۳۶۱، ظهرش از آن گرماهایی داشت که آفتاب، بیهیچ پرده و ابری، بر بامها میتابید و هوا را مثل مسی گداخته میکرد. خیابانها زیر لرزش گرما میرقصیدند و دیوارهای کاهگلی بوی داغ تابستان میدادند.
باد، اگر هم میآمد، خسته و کُند بود؛ فقط گردهی خاکی را از گوشهای به گوشهی دیگر میبرد و باز میایستاد. در حیاطها، سایهی درختان توت و انار پناهی کوچک ساخته بود، جایی که صدای آرام سماور با تیکتاک ساعت قاطی میشد.
مغازهها نیمهباز بودند، با کرکرههایی که تا نیمه پایین کشیده شده بود تا آفتاب کمتر سرک بکشد. بچهها در کوچه با توپ پلاستیکی بازی میکردند، پای برهنه روی زمین داغ، اما بیتوجه به گرما، با خندههایی که مثل نسیم کوتاه اما خنک بود.
بیستوهفتم مرداد، روزی از جنس صبر بود؛ روزی که تابستان با تمام توانش خودش را نشان میداد، و مردم، بیهیچ شتابی، در سایهها زندگی را آهسته مینوشیدند.
تقدیم به : https://eitaa.com/omlet_meow
هدایت شده از ‹روزیکهسبزمیشوم.›
هجدهم بهمن ۱۳۵۹، زمستانی آرام اما پررمز داشت. برفِ چند روز پیش، در سایهی دیوارها هنوز مانده بود و مثل تکههای خاطره، آرامآرام آب میشد. هوا از آن سردیهای شفاف بود که نفس را در میان راه به بخار نقرهای بدل میکرد.
کوچه، نیمهساکت بود؛ تنها صدای جاروکشیدن پیرزن همسایه که برگهای خشک و خیس را از جلوی در جمع میکرد، میان دیوارهای خاموش میپیچید. از پنجرهی یکی از خانهها، بوی نان تازه و کمی دارچین بیرون میآمد، انگار کسی درون آشپزخانه، بیعجله، روز را شیرینتر میکرد.
هجدهم بهمن، در آن سال، روزی بود که انگار بهجای دویدن، نشسته بود تا با آدمها نفسبهنفس راه برود؛ روزی که زمستانش سرد بود، اما دلش آرام و گرم.
تقدیم به : https://eitaa.com/joinchat/2154823868C558e07a135
هدایت شده از ‹روزیکهسبزمیشوم.›
چهارم مهر ۱۳۶۴، پاییز تازه پایش را گذاشته بود روی شانهی تابستان. هوا هنوز کمی گرم بود، اما نسیمی نرم، از لابهلای شاخههای نارون و چنار میگذشت و برگهای زردِ تازهافتاده را به رقص آرامی وامیداشت.
کوچهها بوی خاکی را داشتند که اولین باران کوتاهِ پاییز شسته بود. پنجرهها نیمهباز بودند و پردهها با هر موج باد، مثل دستهایی که بهآرامی خداحافظی میکنند، تکان میخوردند.
مغازهی بقالی، انارهای سرخ و خوشههای انگور سیاه را تازه چیده و جلوی در گذاشته بود. بچهها، با لباسهای مدرسه که هنوز رنگ و لعاب نو داشت، از سر کوچه میدویدند و صدای خندهشان با بوی انار و صدای خشخش برگها قاطی میشد.
چهارم مهر، روزی بود که هنوز پاییزش خسته نبود و تابستانش قهر نکرده بود؛ روزی میان دو فصل، که هم گرما را داشت و هم وعدهی خنکی را.
تقدیم به : https://eitaa.com/heeustfaa
هدایت شده از ‹روزیکهسبزمیشوم.›
🐳 : این پیام رو بازارسال کنید و شناستون رو برام اینجا بذارید و من بهتون بگم اسم دومی که به کانالتون میاد چیه ⚘️ * بسه دیگهه