eitaa logo
اونجا‌؛
13 دنبال‌کننده
227 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
بیست‌وهفتم مرداد ۱۳۶۱، ظهرش از آن گرماهایی داشت که آفتاب، بی‌هیچ پرده و ابری، بر بام‌ها می‌تابید و هوا را مثل مسی گداخته می‌کرد. خیابان‌ها زیر لرزش گرما می‌رقصیدند و دیوارهای کاهگلی بوی داغ تابستان می‌دادند. باد، اگر هم می‌آمد، خسته و کُند بود؛ فقط گرده‌ی خاکی را از گوشه‌ای به گوشه‌ی دیگر می‌برد و باز می‌ایستاد. در حیاط‌ها، سایه‌ی درختان توت و انار پناهی کوچک ساخته بود، جایی که صدای آرام سماور با تیک‌تاک ساعت قاطی می‌شد. مغازه‌ها نیمه‌باز بودند، با کرکره‌هایی که تا نیمه پایین کشیده شده بود تا آفتاب کمتر سرک بکشد. بچه‌ها در کوچه با توپ پلاستیکی بازی می‌کردند، پای برهنه روی زمین داغ، اما بی‌توجه به گرما، با خنده‌هایی که مثل نسیم کوتاه اما خنک بود. بیست‌وهفتم مرداد، روزی از جنس صبر بود؛ روزی که تابستان با تمام توانش خودش را نشان می‌داد، و مردم، بی‌هیچ شتابی، در سایه‌ها زندگی را آهسته می‌نوشیدند. تقدیم به : https://eitaa.com/omlet_meow
هجدهم بهمن ۱۳۵۹، زمستانی آرام اما پررمز داشت. برفِ چند روز پیش، در سایه‌ی دیوارها هنوز مانده بود و مثل تکه‌های خاطره، آرام‌آرام آب می‌شد. هوا از آن سردی‌های شفاف بود که نفس را در میان راه به بخار نقره‌ای بدل می‌کرد. کوچه، نیمه‌ساکت بود؛ تنها صدای جاروکشیدن پیرزن همسایه که برگ‌های خشک و خیس را از جلوی در جمع می‌کرد، میان دیوارهای خاموش می‌پیچید. از پنجره‌ی یکی از خانه‌ها، بوی نان تازه و کمی دارچین بیرون می‌آمد، انگار کسی درون آشپزخانه، بی‌عجله، روز را شیرین‌تر می‌کرد. هجدهم بهمن، در آن سال، روزی بود که انگار به‌جای دویدن، نشسته بود تا با آدم‌ها نفس‌به‌نفس راه برود؛ روزی که زمستانش سرد بود، اما دلش آرام و گرم. تقدیم به : https://eitaa.com/joinchat/2154823868C558e07a135
چهارم مهر ۱۳۶۴، پاییز تازه پایش را گذاشته بود روی شانه‌ی تابستان. هوا هنوز کمی گرم بود، اما نسیمی نرم، از لابه‌لای شاخه‌های نارون و چنار می‌گذشت و برگ‌های زردِ تازه‌افتاده را به رقص آرامی وامی‌داشت. کوچه‌ها بوی خاکی را داشتند که اولین باران کوتاهِ پاییز شسته بود. پنجره‌ها نیمه‌باز بودند و پرده‌ها با هر موج باد، مثل دست‌هایی که به‌آرامی خداحافظی می‌کنند، تکان می‌خوردند. مغازه‌ی بقالی، انارهای سرخ و خوشه‌های انگور سیاه را تازه چیده و جلوی در گذاشته بود. بچه‌ها، با لباس‌های مدرسه که هنوز رنگ و لعاب نو داشت، از سر کوچه می‌دویدند و صدای خنده‌شان با بوی انار و صدای خش‌خش برگ‌ها قاطی می‌شد. چهارم مهر، روزی بود که هنوز پاییزش خسته نبود و تابستانش قهر نکرده بود؛ روزی میان دو فصل، که هم گرما را داشت و هم وعده‌ی خنکی را. تقدیم به : https://eitaa.com/heeustfaa
🐳 : این پیام رو بازارسال کنید و شناستون‌ رو برام اینجا بذارید و من بهتون بگم اسم دومی که به کانالتون میاد چیه ⚘️ * بسه دیگهه