اونجا؛
@Ooneja
13
دنبالکننده
227
عکس
0
ویدیو
0
فایل
مشاهده در ایتا
پیوستن
اونجا؛
13 دنبالکننده
دانلود
اونجا؛
هدایت شده از
منمینویسمتوبخوانی.
شما تو تجمعات یه آقایی رو ملاقات میکنی که با یه دست پرچم ایران گرفته دستش و با دست دیگه پرچم حزب الله و داره شعار میده نگاهتون به هم گره میخوره ولی چون داره شعار میده نمیتونه بگه "عزیزممممم دوسسسست دارمممم" و دیگه همو نمیبینین. 😉
اونجا؛
هدایت شده از
منمینویسمتوبخوانی.
شما وقتی داشتی از سوپری دوغ میخریدی با چادر گل گلی یه آقایی که داشته رد میشده محو اون وقار و خانومی شما میشه ولی چون دوغ شما بی گاز بود و اون گاز دار دوست داشته دیگه بهم نمیرسید 😉
اونجا؛
هدایت شده از
منمینویسمتوبخوانی.
شما توی زندگی قبلیتون عاشق یک فردی بودین ولی زدین اون رو کشتید و الان اون فرد میخواد از شما انتقام سختی بگیره.. میخوای بقیش رو بدونی ؟ پس اینجا جوین شو😉
اونجا؛
هدایت شده از
منمینویسمتوبخوانی.
شما داشتین توی دانشگاه راه میرفتین که شونتون میخوره به یه آقای جنتلمن ولی چون شما از اون دختراش نیستید جزوه رو سفت چسبیدین و راهتون رو ادامه دادین. باقیش میشه فصل دوم که کامینگ سونه😉
اونجا؛
هدایت شده از
منمینویسمتوبخوانی.
عشقم شما که از اسم چنل مشخصه رابطه عاشقی چجور میشه ولی من دعا میکنم 😉
اونجا؛
هدایت شده از
منمینویسمتوبخوانی.
شما در یک پارک هم رو ملاقات میکنید و اون درجا مقابلتون زانو میزنه و میگه "میتونم جانفدای شما باشم خواهر ؟" و شما میگی "عاشقتم برادر" و به خوبی و خوشی باهم ازدواج میکنید 😉
اونجا؛
هدایت شده از
منمینویسمتوبخوانی.
حاج خانوم شما که باید بیای از خاطرات جوونی با حاج آقا برامون بگی 😉
اونجا؛
هدایت شده از
منمینویسمتوبخوانی.
شما به صورت خیلی سنتی باهم آشنا میشد و در حرم اقاجانم امام رضا عقد میکنید که از الان بگم التماس دعا 😉
اونجا؛
هدایت شده از
منمینویسمتوبخوانی.
نیمه گمشده شما، شما رو در تاریخ ۱۴۰۵/۱۳/۲۷ پیدا میکنه حتما جایی در دید باشید که بعدا نگه چشام ضعیف بود ندیدم 😉
اونجا؛
هدایت شده از
منمینویسمتوبخوانی.
شما عشقتون رو در بیمارستان ملاقات میکنید فقط سمتشون رو توی بیمارستان نمیدونم ولی انشالله که خوشبخت بشید 😉
اونجا؛
هدایت شده از
منمینویسمتوبخوانی.
شما در یک کافه قدیمی عاشق یک عابر عظیمی میشید اما ایشون نه دیگه باید فکر کنید و در ذرهبین سرچ کنید چطور یک عابر را عاشق خود کنم 😉
اونجا؛
هدایت شده از
منمینویسمتوبخوانی.
شما ابتدا خیلی از هم بدتون میاد و سایه هم رو با تیر میزنید ولی در یک روز پاییزی دقیقا زمانی که برگ های درختان شروع به ریزش میکرد شما تصمیم میگیرد که این دشمنی رو کنار بذارید و باهم دوست باشید و زمانی که اون میخواد بهت ابراز علاقه کنه تو میگی "قربونت داداشی" 😉
مطالب بعدی