eitaa logo
اونجا‌؛
13 دنبال‌کننده
227 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
دختر ستاره‌ای. رویاهایم؛ سلام این نامه با رنج ها و مشقت های فراوان برایت نگارش یافته است و امیدارم روزی به دستت خواهد رسید. آن روز را به خاطر می‌آوردی؟ روزی که با رفقایت گرد هم آمدید تا به تماشای ستاره ها بنشینید؟ آن روز شما خیره به آسمان بودید و من خیره به تنها ستاره افتاده بر زمین.
گیو. جانم سلام؛ از روزی که به تماشایت نشسته ام روز ها می‌گذرد اما من در همان لحظات گیر افتاده‌ ام انگار من در اردیبهشت و روحم در فروردین جامانده. از همان لحظه ابتدایی که در کافه های قدیمی شهر قدم میزدی و شال شرابی رنگت را مرتب میکردی در دلم ماندی گمان می‌کنم همان لحظه که مشغول مرتب کردن گیسوانت‌ بودی قلبم را لا‌با‌لای آن تار های مشکی رنگ گیر انداختی. باشد که دوباره به دیدار روی ماهت مشرف گردم و شاخه گل خشکیده ای که به نیابت شما خریده ام را تقدیمتان کنم.
سمیرای. زیبای‌ من؛ این نامه را با قلمی قرمز به رنگ لبانت مینویسم چرا که پس از دیدنت رنگی جز آن به چشمم خوش نمی‌آید؛ از آن روزی که نگاهمان به هم افتاد تا به این لحظه از خاطرم پاک نشده‌ای میدانی گمان می‌کنم معتقد شده ام به گنجایش نفری در قلب آن هم در یک لحظه گمان می‌کنم پس از دیدن چشم هایت دیگر چشمی به دلم نخواهد نشست و نقش هیچ لبخندی بر قلبم حک نخواهد شد.
فاطمه‌ی من. سلام؛ باتو حرف ها دارم که در یک کاغذ قابل گنجاندن نخواهد بود، با تو سخن ها دارم که با کلمات نمی‌توان بیان کرد پس تنها برایت یاس میکشم به یاد آن دیدار و عطر یاسی که هنوز در خاطرم نگاه داشته‌ام.
نیلگونِ من. سلام؛ نمیدانم کلمات را چگونه برایت در کنار هم چیدمان کنم تا مهر دلم را بر دلت بی‌اندازد. نمیدانم چگونه قلم را در دست برقصانم تا عمق دلتنگی‌ام را به چشمت بیاورد؛ اصلا نمیدانم این کاغذ هیچ لایق بودن مابین انگشتانت خواهد بود یا خیر اما بدان قلب هر روز بیشتر از روز قبل مالامال از تو می‌شود و فشرده تر به خاطر نبودنت.
عزیز فراموش‌نشدنیِ من؛ سلام. قصد نوشتن برایت را کرده ام و قبل از نوشتن نذر کرده ام اگر به دستت رسید بدانم که به تو خواهم رسید و اگر نه برای همیشه در فراغ و دوری ات روز ها را سپری کنم. تو را از میان تمام آدم هایی که شال مشکی غم به سر داشتند یافته ام، آن روزی که مابین سیاهی های جماعت تو قرمز پوش بودی؛ همان روزی که درد و غمزگی ام را با نیمچه لبخندت به گربه های خیابان گرد درمان کردی از همجا عهد کرده ام یا تو یا فقط خودت.
هیام ِ جانم، سلام برای بار چندم است که کاغذی برداشته و قلم بر دوات میزنم تا برایت از جان دلتنگم بگویم نمیدانم این نامه آخر به سرمنزل مقصود خواهد رسید یا همانند دیگر نامه ها به گوشه اتاق خواهد افتاد؟ روزی که لایق دیدار شدم را به خاطر می‌آورم سال های پیش بود روزی مابین مهر و آبان تو را مابین شاخ و برگ درختان پرتقال زیارت کردم آن لحظه ای که قصد درشت ترین پرتقال را کرده بودی و برای چیدن می‌پریدی پس از رفتنت آن را برایت چیدم و در کنار نامه ات گذاشته ام باشد که به همراه این نوشته به دستان زیبایت برسد.
عزیز گمگشته‌ام سلام. استکان های چای را بر روی تاقچه در کنار پنجره می‌گذارم و در خیال همراه با تو چای مینوشم. در خیال برایت انار دانه میکنم و در خیال برایت هزار و یکشب می‌خوانم. در خیالم برایت خانه‌ای ساخته و عکس چشمانت را بر بلند ترین دیوارش نقاشی میکنم. در خیالم تو را کنار خود میبینم آرزو میکنم کاش در خیال بمانم و چشم باز نکنم.
مامانی سلام. روز ها کنارت سپری شده و اکنون من بیست و چند ساله هستم؛ در کنارت قد کشیدم و از گرمای وجودت گرم شدم، روز ها با را با دیدن چهره زیبایت سپری و شب ها را با نوازش دستانت به خواب رفته‌ام. چه روز های آزارت دادم و دم نزدی چه روز هایی آرامشت را گرفتم و تو تنها لبخند زدی. چه روز هایی با درد وجود من از خواب بیدار میشدی و من را چندین ماه در وجودت پروراندی. مادر عزیزم این نامه پیش قدم شده تا بوسه ای بر دستانت بزند. بر دستان خسته ات که بیست و چند سال مرا به آغوشت رهنما شدند.
رقیه جانم. سلام جرئت می‌خواهد نوشتن در مقابل کسی که خود بهتر رقص قلم می‌داند. جرئت می‌خواهد زبان به سخن گشودن در مقابل شما که خود زبان عشق و محبت را بهتر از هرکسی میدانی. اما من این خطر را به جان میخرم و خورده نوشته ای دست و پاشکسته برایت مینویسم تا شاید اندکی دلت را بدست آورد. می‌خواهم از روز های سرد بی تو بگویم از روز هایی که چشم باز میکنم و تاریکی خانه یادآور نبودنت میشود از روز هایی که فنجان چایت‌ سرد می‌شود از روزهایی که بستنی ات آب می‌شود. گمان نمیکنی که دوام این فراغ قسمتمان نباشد و شاید روز دیدار نزدیک؟
آیلا جانم سلام. این نامه را با تمام دلتنگی ام برای مینویسم باشد که نوشتن از تو درد هایم را تسکین دهد. شکوفه های گیلاس حیاط تو را بیادم می‌آورند همانقدر لطیف و زیبا همانقدر آرام و دلنشین همانقدر ظریف که با بادی به در آغوش آب های حوض حیاط غرق می‌شوند. نسیم که می‌وزد عطر شکوفه ها را مهمان اتاق می‌کند و من چشم میبندم و حضورت را تجسم میکنم.
فاطمه جانم سلام. این نامه از کنج دلم برایت فرستاده شده است از اعماق قلبم. از اولین روزی که روی زیبایت را دیدم چند روزی نمی‌گذرد اما نمی‌دانم چرا انقدر بی صبر و قرار شده ام؛ نمیدانم چرا انقدر بی تاب شده ام نمیدانم چرا کتی که بوی عطر تو را گرفته به آغوش میکشم و سر در آن فرو میبرم. نمیدانم آن دیدار با من چه‌کرده که ندیدنت عذابیست بی پایان برایم که تنها با بودنت التیام می‌یابد.