eitaa logo
اونجا‌؛
13 دنبال‌کننده
227 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
عزیز فراموش‌نشدنیِ من؛ سلام. قصد نوشتن برایت را کرده ام و قبل از نوشتن نذر کرده ام اگر به دستت رسید بدانم که به تو خواهم رسید و اگر نه برای همیشه در فراغ و دوری ات روز ها را سپری کنم. تو را از میان تمام آدم هایی که شال مشکی غم به سر داشتند یافته ام، آن روزی که مابین سیاهی های جماعت تو قرمز پوش بودی؛ همان روزی که درد و غمزگی ام را با نیمچه لبخندت به گربه های خیابان گرد درمان کردی از همجا عهد کرده ام یا تو یا فقط خودت.
هیام ِ جانم، سلام برای بار چندم است که کاغذی برداشته و قلم بر دوات میزنم تا برایت از جان دلتنگم بگویم نمیدانم این نامه آخر به سرمنزل مقصود خواهد رسید یا همانند دیگر نامه ها به گوشه اتاق خواهد افتاد؟ روزی که لایق دیدار شدم را به خاطر می‌آورم سال های پیش بود روزی مابین مهر و آبان تو را مابین شاخ و برگ درختان پرتقال زیارت کردم آن لحظه ای که قصد درشت ترین پرتقال را کرده بودی و برای چیدن می‌پریدی پس از رفتنت آن را برایت چیدم و در کنار نامه ات گذاشته ام باشد که به همراه این نوشته به دستان زیبایت برسد.
عزیز گمگشته‌ام سلام. استکان های چای را بر روی تاقچه در کنار پنجره می‌گذارم و در خیال همراه با تو چای مینوشم. در خیال برایت انار دانه میکنم و در خیال برایت هزار و یکشب می‌خوانم. در خیالم برایت خانه‌ای ساخته و عکس چشمانت را بر بلند ترین دیوارش نقاشی میکنم. در خیالم تو را کنار خود میبینم آرزو میکنم کاش در خیال بمانم و چشم باز نکنم.
مامانی سلام. روز ها کنارت سپری شده و اکنون من بیست و چند ساله هستم؛ در کنارت قد کشیدم و از گرمای وجودت گرم شدم، روز ها با را با دیدن چهره زیبایت سپری و شب ها را با نوازش دستانت به خواب رفته‌ام. چه روز های آزارت دادم و دم نزدی چه روز هایی آرامشت را گرفتم و تو تنها لبخند زدی. چه روز هایی با درد وجود من از خواب بیدار میشدی و من را چندین ماه در وجودت پروراندی. مادر عزیزم این نامه پیش قدم شده تا بوسه ای بر دستانت بزند. بر دستان خسته ات که بیست و چند سال مرا به آغوشت رهنما شدند.
رقیه جانم. سلام جرئت می‌خواهد نوشتن در مقابل کسی که خود بهتر رقص قلم می‌داند. جرئت می‌خواهد زبان به سخن گشودن در مقابل شما که خود زبان عشق و محبت را بهتر از هرکسی میدانی. اما من این خطر را به جان میخرم و خورده نوشته ای دست و پاشکسته برایت مینویسم تا شاید اندکی دلت را بدست آورد. می‌خواهم از روز های سرد بی تو بگویم از روز هایی که چشم باز میکنم و تاریکی خانه یادآور نبودنت میشود از روز هایی که فنجان چایت‌ سرد می‌شود از روزهایی که بستنی ات آب می‌شود. گمان نمیکنی که دوام این فراغ قسمتمان نباشد و شاید روز دیدار نزدیک؟
آیلا جانم سلام. این نامه را با تمام دلتنگی ام برای مینویسم باشد که نوشتن از تو درد هایم را تسکین دهد. شکوفه های گیلاس حیاط تو را بیادم می‌آورند همانقدر لطیف و زیبا همانقدر آرام و دلنشین همانقدر ظریف که با بادی به در آغوش آب های حوض حیاط غرق می‌شوند. نسیم که می‌وزد عطر شکوفه ها را مهمان اتاق می‌کند و من چشم میبندم و حضورت را تجسم میکنم.
فاطمه جانم سلام. این نامه از کنج دلم برایت فرستاده شده است از اعماق قلبم. از اولین روزی که روی زیبایت را دیدم چند روزی نمی‌گذرد اما نمی‌دانم چرا انقدر بی صبر و قرار شده ام؛ نمیدانم چرا انقدر بی تاب شده ام نمیدانم چرا کتی که بوی عطر تو را گرفته به آغوش میکشم و سر در آن فرو میبرم. نمیدانم آن دیدار با من چه‌کرده که ندیدنت عذابیست بی پایان برایم که تنها با بودنت التیام می‌یابد.
ارغوانِ‌م سلام. میدانم که عرض اندام در محضرت‌ گناهی کبیرست و نوشتن در مقابل بی‌حرمتیست اما چه کنم که دل دیگر تاب دوری ندارد. چه‌کنم که درد دوری را هیچ چیز آرام نمی‌سازد. چه‌کنم که مست حضورت شده و کوی‌به‌کوی به دنبال تو روز ها را شب میکنم. می‌دانم که شاید قلم این بنده حقیر به چشمان سیاهت خوش نیاید و تنها به کشیدن رز کفایت میکنم. باشد که روزی آید و دسته های گل رز برای دیدارت خریداری کنم.
سفید روی سیه گیسو؛ سلام نمیدانم چگونه به خود اجازه نوشتن دادم اما گمان می‌کنم دلیلش عشقیست‌ که وجودم را به آتش کشیده‌ است. گمان می‌کنم دردیست که جانم را به لب رسانده، گمان می‌کنم عقلیست که با نبودنت کنار نخواهد آمد. عزیز دیده‌ام تو را از خدا برای جانم میخواهم.
آنه‌ عزیزم سلام. برایت از روز آخر تابستان مینویسم از آن روز گرم که حضورت نسیم خنکی بود برایم؛ از آن روزی که مشغول بازی با گیلاس های سرخی بودی که رنگشان با رنگ گونه هایت برابری میکرد. آن روزی که صدای خنده هایت در گوش هایم همچو موسیقی گوشنواز پخش میشدند. آن روزی که مژده ماندنت را به قلبم دادم.
معشوقه‌ سرمای من؛ سلام امروز از همان گلفروشی ای که ماه ها پیش دیدمت گذر کردم و باز جانم برایت تنگ شد. شمار نامه هایی که به بهانه دلتنگی برایت نوشته‌ام از یادم خارج شده است؛ نمیدانم در چندتای آن ها نوشته ام "قلبم به بهانه دیدارت میتپد" نمیدانم در چند تای آنان نوشته ام "دلم را با خبر آمدنت آرام نگه داشته ام" نمیدانم آیا تا به حال برایت نوشته ام که "دوستت دارم"؟
نرگسِ جانم؛ سلام تنها آوردن نامت آرامم می‌کند؛ تنها یادت دلم را شاد می‌کند؛ تنها یاد چشمانت برایم کافیست تا راضی شوم به ماندن در جهانی که نمی‌دانم تو کجای آن نفس میکشی. نرگس ِ جانم به نیابتت گل های نرگسی که پیرمرد دست فروش در کنار خیابان می‌فروخت را خریدم. به خیال حضورت در کنار خود گذاشته و می‌بویم و امید روزی که خودت را درکنارم داشته باشم. *خانومی درستو بخون هنوز زوده برا این حرفا