آه عزیز من
متاسفم اگر این متن های اشک آلود من را خواهی خواند اما چه کنم؟ می نویسم شاید این بار کسی کلمات جان گداز مرا درک کند ، آری ؛ یکبار از تو پرسیدم که بنظرت مرگ چه طعمی دارد، نمی دانم به یاد داری یا نه اما من خوب به خاطر دارم آن ریسه رفتنت و تعجبی را که بعد از سوال این بنده حقیر در چشمانت نشست که انگار می خواست بگوید مثل همیشه سوالات غریب می پرسی و جواب دادی که معلوم است ، تلخ ! و منگفتمهیچکس نمی داند ولی می دانمکه تلخ نیست ، اما حال محبوب من ، حال که مرگ هر شب با من می خوابد و هر روز با من از بالین بر می خیزد و دستانش را بر شانه هایم می گذارد به تو میگویممی دانم که مرگ چه طعمی دارد ، شور است ، شور ! به اندازه اشک هایی که آدمی می ریزد و به اندازه شوربختی های ما ، تلخ بودن یعنی ناگواری ولی مردن ناگوار نیست بلکه چون شوری غم انگیز است . فکر کنم متوجه شدی که چه حالی دارم ولی بگذار واضح تر بگویم که دلبندم من دیگر آن بوی خوش سابق نرگس های باغ شیرازمان را ندارم و حالا تمام بدنم بوی بیماری و قرص و دارو می دهد ، دستانم همیشه سرد بود ولی حالا تمام این جسم ناتوان سرد و بی رنگ شده ، و این سرما آنقدر آزاردهنده است که گویی جهنم هم باید فروزنده می بود و نه سوزان. چشمان به قول تو پر فروغم دیگر نوری ندارد . راستی از آن وقت گیسوانم را هم کوتاه تر کرده ام ، می دانم که تو دوستشان داشتی ولی دست و پاگیرم بودند . این داس به دست لحظه ای تنهایم نمی گذارد تا یادآور شود که راهی برای بازگشت نیست این بار ، که این بار همسفرم خواهد شد و من هم دیگر نمی ترسم ولی می خواهم این را بدانی که پیش از هر چیزی این قلب زخمی من برای بودن در میان بازوان تو و گرفتن دستان گرمت تنگ می شود
نارسی تو .،؛
جانِ جانانِ من، ای که یادت، گنجینهیِ قلبِ نا آرامِ من است،
چگونه آغاز کنم؟ چگونه شرح دهم این دلتنگیِ بیکران را که چون موج، روحم را در بر گرفته؟ چگونه واژگان را به سخره بگیرم تا وسعتِ این غمِ کهنه را به تصویر کشند؟ آتشی که از فراقِ تو در جانم شعلهور است، یادگارِ همان نگاههایِ نافذ و همان لبخندهایِ گرمِ توست.
به یاد دارم آن روزِ تلخ را، روزی که آژیرِ خطر در شهر پیچید و تو، چونان شیر، برای نجاتِ هموطنِ دردمندی به دلِ خطر زدی. گفتی: میروم و بازمیگردم. و من، با قلبی که گویی هزاران پرندهیِ بیقرار در آن بال میزدند، بدرقهات کردم. لبخند زدم، لبخندی که تلاش میکرد تا اضطرابِ پنهانم را بپوشاند. ترسِ جنگ، سایهیِ شومش را بر دلم انداخته بود و هر لحظه، گویی از درندهای ناشناس، در هراسی عمیق بودم.
وعدهیِ بازگشتت، در گوشم پیچید، اما تقدیر، نقشی دیگر بر دفترِ زندگیمان زد. خبرِ شهادتت، چون خنجری بر قلبم نشست. همان قهرمانی که برای نجاتِ جانِ دیگری، جانِ خود را در طبقِ اخلاص گذاشت و زیرِ آوارِ ویرانی، آرام گرفت.
این عشق ناتمامِ من، ای اسطورهیِ روزگارِ من، چگونه تاب بیاورم این جهانِ بیتو را؟ چگونه نفس کشیدن را ادامه دهم، وقتی نفسِ زندگیام، با رفتنت بند آمده است؟ چگونه بخندم، وقتی صدایِ خندههایت، تنها در خاطراتم پژواک دارد؟ چگونه به راه ادامه دهم، وقتی تمامِ امیدم، تمامِ معنایِ بودنم، در رفتنِ تو خلاصه شد؟
هر شب، در کوچههایِ رؤیا، تو را میبینم؛ همانگونه که بودی، استوار و پر صلابت. دستت را به سویم دراز میکنی و من، با تمامِ وجود میخواهم به تو برسم، اما همیشه، فاصلهای نامرئی میانِ ماست. با چشمانی اشکبار از خواب میپرم و اندوه، چون غباری غلیظ، بر جانم مینشیند.
آن انسانی که به دستِ تو نجات یافت، نفس کشیدن را دوباره آموخت، اما این نجات، به بهایِ پروازِ ابدیِ تو تمام شد. من ماندم و دریایی از حسرت و دلی که جز یادِ تو، در آن هیچ گوهری نیست.
تو رفتی، اما عشقِ پاکمان، چون آتشی مقدس، در سینهیِ من جاودانه خواهد سوخت. یادِ تو، خاطراتِ تو، چون نگینی درخشان، بر تارکِ قلبم خواهد درخشید. دعا میکنم آن سرا، جایگاهِ ابدیِ آرامشِ تو باشد، جایی که دیگر هیچ هراسی تو را نیازارد و هیچ مرزی، میانِ ما نباشد.
تا همیشه دلباخته تو ؛
/به دخترک دیوانهی شبهای تهرانم، آخرین آوازهخوان این سرزمین یخزده.
/آشفته و نازیبا مینویسم و میگذرم. تو روح زلال شعری و تلاش برای شاعرانه نوشتن از شعر، اوج حماقت. میدانی؟ در این روزهای دلگیر، بیشتر از هر وقت دیگری به تو میاندیشم. گاهی بیدلیل نیمه شب از خواب میپرم و از خودم میپرسم که تو با خیال چه کسی شبها از خواب میپری؟ گاهی بیدلیل گوشهی پیادهرویی میایستم و از خودم میپرسم که آیا هیچوقت از کنار این جدولها رد شدهای؟ گاهی بیدلیل نگاهم را از کلمات میگیرم و از خودم میپرسم که اگر مشغول خواندن این کتاب بودی، کدام عبارتها را هایلات میکردی؟ بیدلیل میبینمت، بیدلیل دنبال بهانه می گردم برای بهیادآوردنت. اصلا تو خودت دلیلی، دلیل هرچه که هستم، هر چه که نیستم و هرچه که می توانستم باشم؛ برای فکر کردن به تو منتظر دلیل باشم؟! انگار کسی بگوید زیبایی غزلهای حافظ را با جبر و معادله اثبات کن. و مگر میشود به چنین کسی فهماند که جمال چهره ی تو حجت موجه ماست؟
جمل چهرهتو، خدای من. با خیال توست که شبها عاشقانه می شوند و کوچهها بیانتها و کلمات شاعرانه. خیال توست که مسجد و مجراب را تقدیس میکند و شراب انگوری ناب را تطهیر. به جنگلهای هیرکانی سبز میبخشد و به قلههای البرز ابر. داغ ازلی بر سینهی لالهها میکارد و بار چندین هزاره را از شانههای دماوند بر میدارد. با خیال توست که عشق و شعر و زیبایی معنا میشود. و در خلل این نازیبا نوشتنها و بیصدا گذشتنها، برایت فال میگیرم. هزار بار. و هربار به نیت خیال تو، حافظ مست مست میخواند، که مرا به کار جهان هرگز التفات نبود، رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست.
/همپیالهی شقایقها.
در کدام اقلیمِ فراموششده، در کدام بُعدِ خاموشِ هستی، میتوان دوباره به تماشای تو نشست؟
جهان، با تمامِ صلابتِ بیرحمش، پیش میرود؛ بیآنکه مکثی در فقدانِ من کند. خیابانها لبریز از عبورند، صداها بیوقفه بر دیوارِ سکوت میکوبند، و زندگی -این تکرارِ بیتردید- خود را بر همهچیز تحمیل میکند. اما در من، چیزی از حرکت بازمانده است؛ گویی نقطهای از زمان، درست همانجا که تو از آن عبور کردی، برای همیشه فرو ریخته و دیگر امتدادی ندارد.
نبودنت، حضوریست معکوس؛ سنگین، نافذ، و بینام. نه میتوان آن را انکار کرد، نه میتوان به زبان آورد. همچون ترکِ مویی بر شیشهای شفاف که هرگز نمیشکند، اما هرگز نیز از یاد نمیرود. من در این تَرَک زندگی میکنم؛ ایستاده، اما از درون شکسته.
گمان میبردم زمان، این داورِ کهنه، روزی حکمِ فراموشی خواهد داد. اما زمان، نه داور بود، نه درمان. فقط گذشت -و مرا با خود برد- بیآنکه از تو چیزی کم کند. اکنون، نبودنت نه حادثه است و نه خاطره؛ حالتیست ممتد، همچون سایهای که از نور جدا نمیشود.
گاه به وهمِ جهانهای دیگر پناه میبرم؛ به احتمالی دور که در آن، جدایی هنوز اتفاق نیفتاده است. اما حتی خیال نیز، در برابر حقیقت، زانو میزند. تصویرها فرو میریزند، پیش از آنکه به نجاتی برسند.
اکنون، با یقینِ تلخی که بهسختی به دست آمده، میدانم: برخی حضورها، یگانهاند و تکرارناپذیر. نه بازگشتی برایشان مقدر است، نه جایگزینی. آنها میآیند، و با رفتنشان، معیاری میسازند برای تمامِ نبودنهای بعدی.
هیچگاه برخواهی گشت؟ نمیدانم، اما من اینجا منتظرت میمانم؛ حتی اگر هیچ قولی دریافت نکردهام.
با احترامی که از دل اندوه برخاسته است.
ترانه؛
امروز نزدیک به ۶۴ روز از آخرین باری که برای شنیدن صدای یکدیگر و دیدن چهره هایمان خوششانس بودیم می گذرد . فاصله ی بین ما به فرسنگ ها می رسد و نه تو توان عزیمت به خانه داری و نه من قادر به سفر هستم و این جبر است که مقدر کرده چنین باشیم . می دانم و می توانم متصور شوم که ممکن است چقدر نگران باشی یا دلواپس از اینکه چقدر سیاهی ها در ذره ذره این جسم نیمه جانم پیش روی کرده اند و چقدر دلتنگ باشی. همان طور که آخرین بار گفتی که چقدر دلتنگ کیک های خانگی من هستی ؛ چرا دروغ بگویم راستش را بخواهی من هم دلتنگم برای آن چای های پیش از حد تلخی که صبح ها برایمان دم می کردی یا بوی دود روی پیراهن هایت و زلف خرمایی رنگت که با نوازش آفتاب روشن تر می شود و حتی برای در هم کشیدن چهره ات بعد از اینکه می فهمیدی در غذا سیر ریخته ام ! آری دل بند من ، من هم دل تنگم و ای کاش عمری باشد که اگر جان سپردنی در کار است در میان دستان تو سپارمش.
نارسی تو .،؛
دست میکشم رویِ گونههایم. گرم است. انگار که شعلهای کوچک، از درونِ سینهام زبانه میکشد. این گرما، نه از آتشِ عشق، که از سوزِ حسرت است. حسرتِ دیروزی که دیگر هرگز نخواهد آمد. حسرتِ اویی که حالا، فقط یک خاطرهیِ دور است، که گاه و بیگاه، در ازدحامِ خاطراتِ دیگر، مثلِ مرواریدی گرانبها، میدرخشد و بعد، در سیاهیِ ابدی، فرو میرود.
چقدر دلتنگِ آن شانههایی هستم که پناهِ گریههایم بودند. آن دستهایی که اشکهایم را پاک میکردند. آن صداهایی که آرامم میکردند. حالا، فقط خودم هستم و سکوت. و این بغضِ دیرینهیِ ناگفته.
هر شب، قبل از خواب، چشمانم را میبندم. و در آن تاریکیِ مطلق، در میانِ هزاران خاطرهیِ رنگی و بیرنگ، به دنبالِ او میگردم. گاهی پیدایش میکنم. در آغوشِ گرمش، در صدایِ پرمهرش، در لبخندِ زیبایش. اما همین که میخواهم بگویم دوستت دارم، او محو میشود. انگار که وهمی بوده باشد. و من، دوباره تنها میمانم، با اشکهایی که راهشان را گم کردهاند.
نمیدانم این اندوه، کی پایان خواهد یافت. نمیدانم این بغض، کی خواهد شکست. فقط میدانم که این درد، بخشی از وجودم شده. زخمی عمیق، که هر روز، عمیقتر میشود. و من، در این دریایِ بیکرانِ حسرت، غرق میشوم؛آرام و بیصدا.
هـدیـه؛
بلی. من هیچگاه از غم و رنج و اندوه و مخلفاتش فرار نمیکردم. رنج را، دوات قلم نویسنده، قافیهی شعر شاعر و بومِ نقاشی نقاش میدانستم. یقین داشتم غم آدمی را وادار به حرکت کردن میکند، حتی اگر وزنِ یک کوه روی شانههایش باشد.
اما ..
غمِ تو عزیزِ من، توفیر دارد. غمِ تو، جوهر نیست.قافیه ندارد. چهارچوب ندارد. از من نویسنده نمیسازد، بلکه فقط مرا به مبارزِ زخمی، شکست خورده و بازمانده بدل میکند.
ما نباید یکدیگر را مقابلِ هم میدیدیم. نباید دست از مراقبهم بودن برمیداشتیم. نباید بینمان دیوار میساختیم.
عزیزِ من، من لب پرتگاه بودم. من به دستانِ تو -آخرین شاخههای امیدم- آویزان بودم. من نزدیکِ سقوط بودم، خیلی خیلی نزدیک. قبول دارم دستانت را رها کردم. اما تماماً برای این بود که نمیخواستم تو را همراهِ خودم به ته درّه بکشانم. نمیخواستم سقوط کنی. من برایت دردسر بودم. غم بودم. رنج بودم، نه یک معشوقهی پریچهره. من اگر دستت را رها کردم مطمئن باش که سقوط کردم. میدانستم که اگر رها کنمت، به ته درّه میافتم. تو گفته بودی "دیگر کسی را پیدا نمیکنم که اندازهی تو، مرا دوست داشته باشد", درحالی که من هراس دارم، خوف دارم، از اینکه صبحی جمعه، میانِ بستههای پست شدهام، دوست داشتنی را دریافت کنم که فرستندهاش تو نیستی.
اهمیتی ندارد. نه عزیزم نه، ندارد. تو مرا فراموش میکنی. فراموش کردن من اصولاً کار دشواری نیست. تو مرا فراموشم میکنی، به روتینِ زندگیات برمیگردی و من؟ من، من، من .. همچنان روی زمین چمباتمه میزنم و برایت نامه مینویسم، نامههایی که هیچگاه بهدستت نمیرسد.
/مبارز.
سلام عزیزم. سلام.
جمعه قرار است گریه کنم، میدانم. امروز به حرمتِ پنجشنبه بغض کردم فقط. آری. تعجب میکنی؟ این روزگاریست که تو برایم ساختی. دیگر از خندههای بیدغدغه خبری نیست، از لبخندهای آبکی و وا رفته حتی. فقط منم و بغض، منم و غم، منم و غصه.
روزها و روزها. از تو، شکایت آوردهام برایت. شرمزده باید باشم؟ هستم، آری. تو برای تمامِ من تصمیم میگیری، از تو بسیار خستهام. تو حرفهایم را نمیشنوی، نگاههایم را نمیخوانی، فقط زور میجوری. فقط خوب میتازی.
آنقدر خستهام که رمقِ دلخور بودن و بغض داشتن ز تو را، ندارم. فقط خستهام. از زن بودن خستهام. کلیشه نمیگویم، از زن بودن خستهام. راستش را بخواهی به این فکر میکردم که زنها، اگر آدمها بگذراند، عاشقِ زن بودن خویشتنند. اما وقتی به غایتِ زن بودن، قدرت انتخاب و کیفیت حرفشان، و تمامی جسم و روحشان تحت الشعاع قرار میگیرد، دلخور میشوند. و آدمی وقتی از کسی دلخور میشود، چه میکند؟ آه! از خودش دلخور میشود! معادلهی سختی نیست، به خودت نگاه کن، میفهمی.
آب ظرفشویی ناگهان داغ میشود، دستم میسوزد. هنوز هم جلز ولز میکند. اما ناگه به این فکر میکنم وقتی از آستانهی ده سالگی تا به حال، چنین دلم سوخت _ که پوست در مقابل داغی آب، چوب در میان آتش و گوشت روی آتش _ این چنین قلبم، دلم، روحم سوخت، چگونه زندهام. چگونه دلم تاب آورد.
من کل زندگیام را قمار کردهام، روی فردا. قمار کردهام روی زنده بودندم. قمار کردهام، روی آینده. اگر آینده خوب نباشد... آه باوان! بد میبازم. جانم را میبازم. اما چه باختنی وقتی حتی رمق بازی کردن نداشته باشی؟ زندگی چه میبالد به بردنش! آخر عزیزم، وقتی رمق تو را برای بازی کردن گرفت، چه افتخاری ز بردن؟
مادر میگوید خسته است، میگوید کاش یکبار میتوانستم انتخاب کنم کجا بروم کجا نروم، چه بر سر و صورتم بیاورم و چه نیاورم. من میگویم داستان غمناکیست زن بودن مامان. به راستی، چه داستانِ غمناکیست.
دلتنگِ تو، آیدا.
شما در صورت تمایل میتونین پیام بدین به این اکانت [ @ThisIsQazal ] و ادمین بشین. نامه مینویسین، از هرچیزی و برای هرکسی. از روزتون، دلخوریای که دارین، تفکراتی که تو سرتونه، حتی ریپلای به نامهی بقیه عزیزان. امضا هم باز نیست که معذب نشین. حضورتون مایهی روشنی و سرسبزیِ اینجاست ☕️
سلام. فکر نمیکردم نامه نوشتن به تو انقدر سخت باشد. کلمات را با سلیقه ردیف میکنم، لحظه ای درنگ میکنم و بعد حس میکنم آنقدر شایسته نیستند که وقت چشمان تو را بگیرند. من آدم برای تو نوشتن نیستم. کلا آدم نیستم میدانی. ولی مینویسم چون اگر ننویسم چه کنم. اگر روزی نامه ام این افتخار را داشت که در دستانت قرار بگیرد، چیزی که میخواهم به تو بگویم این است. من میدانم که تو خیلی خوبی. فراتر از حد انتظاری. نمیدانم کسی به تو گفته یا نه، چشمان عجیبی داری. ابروانت هم به طرز خود خواهانه ای چشم هایت را احاطه کرده. ابروهایت حصاری تیره تر از شب است بالای چشمانت. انگار که صاحب چشمانت خط مرزی برای قلمرو اش کشیده. من دوست دارم موقع راه رفتن، حرف زدن، کار کردن، خندیدن، تو را تماشا کنم. حالت های دست تو به تنهایی اثر هنریست. اما میدانی، از پس همه اینها، من مطمئنم که قلبی زیبا تر از چشم هایت داری. مطمئنم که خوش قلبی و با ذوق. از برق چشم هایت میشود فهمید. امیدوارم همیشه همین جور باشی. دوستت دارم.
(الف، ر، الف)
امروز خورشید کمی غمگین تر جلوه می نمود ، نمی دانم چرا تماشای غروب آفتاب ، این بار روی شانه هایم که حالا بخاطر ضعف افتاده شدند سنگینی می کرد . راستش را بخواهی این روز ها همه چیز کمی اندوهگین تر شده است ، فیلم هایی که می بینم ، موسیقی هایی که به آن گوش می سپارم و چشم های آدم هایی که از برابرم میگذرند .نمیدانم… آیا در دیاری که تو هستی هم آسمان همینقدر کدر است؟ آیا لبخندها واقعیاند، یا تنها نقابی بر اندوهی پنهان؟ چون اینجا، گویی میانِ من و شادیهایِ گذشتهام، دیواری نامرئی کشیدهاند که عبور از آن دیگر ممکن نیست. آری این وضع دنیای بیرون من است و اما درونم آشفته تر از اتفاقات پیرامونم است و این پریشانی قابل توصیف نیست . نه روانم و نه این کالبد بی جان و نیم سوخته هیچ کدام به سامان نیست . ای کاش اینجا بودی تا مثل همیشه با آن دست های گرم و چشم های همیشه محزون ولی شرقی بهم همان جمله ی همیشگیت را بگویی که " هیچیت نمیشه همه چیز درست میشه من اینجام " تا دلم قرص شود برای چند دم و کمی این حزن در من آرام شود اما نیستی… و من ناگزیرم اندوهِ تمامِ این لحظههایِ تنهایی را، با کولهباری از حسرت، تنها به دوش بکشم. تنها همان استوارترین واژهها در ذهنم میمانند؛ سوگند میخورم تا زمانی که سرنوشت، حکمِ دیدارمان را صادر کند، منتظرت بمانم.
نارسی تو .،؛
برای تو مینویسم عزیزِ نداشتهام؛
برای تویی که از تمامِ بودنت تنها خیالت برایم مانده و بس...
با تو میگویم از دنیایی بی رحم و حسود...
دنیایی که با تمامِ عظمتش نتوانست ببیند تکه ای از آن به وسعتِ کمی آغوشِ تو نصیبِ من شود...
اصلا گمانم بخل و حسادت از همین خاک در تنِ آدمیان پیچیده است...
با تمامِ اینها؛فرق است میانِ کسی که عمقِ دریا را نمیداند و ناخواسته غرق میشود با کسی که میداند و خودخواسته تن به نیستی میدهد...
شاید این گونه کمی از نگاهِ تو سهمِ من شود؛
منه خسته دلِ، تن داده به امواج... :)
برایت می نویسم که زیرا هیچ گاه بزرگ سالي را چنین وحشتناک نمی دانستم..
برای اندکی شادی به اندازه ی دریاها گریستن..
برای ذره ایی امید زندگي را زیر و رو کردن..
و برای عشق از تمام خود گذشتن..
اینکه حال خوبت گره بخورد به خوشحالی های دسته جمعي اما تنهايی، بدجور از گلوی زندگی ات پایین برود...
ترس از آینده ایی که نیامده و فرار از اکنونی که درست نمیشود و گذشته ایی که دنبالمان افتاده تا پیرمان کند..؛
اما من هنوز بی هیچ امیدی ادامه میدهم
کوچکشما؛هیـوا.