eitaa logo
صندوقچهٔ نامه.
218 دنبال‌کننده
0 عکس
1 ویدیو
0 فایل
مپرس از چه قلم می‌زنم، حاجتی به شرح نیست. نورهای عزیزم، روزی بیش از پنج نامه پست نشه، و هر شخص روزی یه نامه می‌تونه بذاره*
مشاهده در ایتا
دانلود
عزیزدلم ، این روز ها تنم کمی رنجور تر و نحیف تر از همیشه است ، البته همان طور که همواره بوده ام اخیرا هم سعی می کنم قوی بمانم و از ناخوش احوالی هایم کمتر حرف بزنم تا این هم آشیانه ای های نگران کمتر در عذاب باشند ولی اخیرا این کار برایم خیلی دشوار تر شده ، درسته که از روز های اول حال بهتری دارم ولی انگار دوباره این درد ها و احوال ناگوار جور دیگری درگیرم کرده اند ، نفس کشیدن برایم سخت تر شده ، دوباره! گاهی به این فکر می کنم که کدام یک از دم یا بازدهم ها قراره آخریش باشه ، آخ که غذا خوردن هم برام دردآوره بیشتر از گذشته و نمی توانی تصور کنی چقدر می ترسم . آری سخت هراسانم از اینکه مبادا همه ی این تلاش ها و هزینه ها برای معالجه و همه این گریست هایم برای بهتر شدن بیهوده باشد و سهمگین تر از همه اینکه دوباره چشم های غم زده و ناامید هم خون هایم را ببینم ، آره فکر می کنم که بیشتر از هر چیز این موضوع مرا خجل و شرمگین می کند . می ترسم به جای بهتر شدن بدتر بشوم و هنوز نمی دانم این افکار ناخوشایند از کجا می آید و قلبم را تیکه و پاره می کند ، گاهی دلم می خواهد همه چیز زودتر تمام بشه. کم رنج تر ، آسوده تر اما این چرخ گردون ناجوانمرد تر از این حرف هاست و همیشه قرار نیست طبق خواسته ی ما عمل کند عنوز نفهمیدم این درد و هزینه های گزاف من چه حمکتی می خواهد داشته باشد ولی سخت به خدا امید بستم شاید معجزه ای ببینم یا دری به روم گشوده بشه که حالمو بهتر کند و امیدوارم هر چه سریع تر رخ بدهد نارسی تو .،؛
سلام ازدست رفته‌ام اما همچنان ادامه می‌دهم گویی چه چیز طاقت فرسا و جالبی برای رسیدن دارم اما من احساس میکنم بیشتر بجای اینکه جایزه‌ای برای رسیدن بهش داشته باشم برای ادامه دادن چیز ترسناکی دنبالم افتاده مثلا من هیچ واهمه‌ای از اینکه همین الان خودمو از پشت بوم طبقه ۳۰ام یک ساختمان بندازم ندارم یا اینکه ۳۰ تا قرص از هرچیزی تو خونه‌امون داریم بندازم بالا(اگه شانس منه همش مولتی ویتامینه و فوقش حالت تهوع بگیرم) اما میدونی چیه احساس میکنم اگه این کارا یا از این قبیل کارا(زدن رگ و فلان....) انجام بدم چیز ترسناک تری بعد بستن چشمام به سراغم میاد درد قلبم امونمو میبره و یه جاهاییم درد میکنه که هیچ کدوم از اعضای بدنم گردن نمیگیره D: من واقعا خستم میخوام برم تو قبر بخوابم و احتیاج دارم کمی از زندگی دور شم معمولا میگن خدایا از شر شیطان و... نجاتمون بده و دورمون کن اما من میگم خدایا منو از شر این زندگی خلاص‌کن شما میگید میخوایید خودتونو بکشید و وقتی کم میارید به خودتون آسیب می‌زنید حقیقتا بهتون حسودیم میشه کاش منم واقعا از اون چیزی که مجبورم میکنه زندگی میکنم نمیترسیدم و یبار فقط میتونستم به خودم آسیب بزنم مشت زدن به دیوار و جیغ زدن و کوبیدن تو آیینه ؛دیگه حتی فکرشم خسته کننده‌اس من اونقدر خستم که دیگه به خودمم حال ندارم آسیب بزنم شاید این بزرگسالیه بزرگ میشید از چیزایی‌که بچه بودید بدتون میاد دیگه بدتون نمیاد یعنی درواقع باهاش کنار میایید یاد میگیرید که نمی‌تونید یه آدم رو برای خودتون بدونید حتی یک وسیله رو چه برسه به آدم اون اسباب بازی که با هیچکی شریک نمیشدید رو میدید میره یا با دونفر دیگه شریک میشید تازه اگه خوش شانس باشید و عروسک زیاد خاطرخواه نداشته باشه یاد میگیرید رنگ هایی که وقتی بچه بودید بنظرتون حتی ذره ‌ای زیبایی نداره رو دوست داشته باشید می‌فهمید هر غذایی که مامان میپزه رو باید خورد و تشکر کرد متوجه میشید اگر خانواده بد رفتاره یا محدودیت زیاد داره باید سکوت کنید و کار خودتو کنی میفهمی هیچ بزرگتری لایق احترام نیست اما ارزش احساساتی بیشتر از بی حسی رو نداره و.... خلاصه که خستم و اونقدر فرسوده شدم که حد نداره . ارادتمند شما "ستاره.س"
از آخرین باری که پانزده سالمان بود، بیشتر از هزار روز می‌گذرد. بیشتر از یک میلیون ثانیه از آخرین باری که داستان چیزی را برایم خواندی، می‌گذرد. من اینجا را می‌شناسم. می‌دانم که چهار قدم دیگر باید دست دراز کنم و چهارچوب روغنی در را بگیرم. سالها پیش بود. قدم اول، صدای برخورد مداوم قاشق با کف ظرف. آوازی که برای خودمان ساخته بودی. "من قهرمان بودم، اما این تو بودی که تمام افتخاراتم رو مال خودت می‌کردی. حالا من می‌خوام شرور داستان تو باشم." قدم دوم، رایحه کم‌رنگ وانیل و شکلات در هوا پیچ‌ می‌خورد. قدم سوم، گفته بودی همیشه که به اینجا می‌رسم، باید به چپ نگاه کنم. گفته بودی باید به پنجره ها سلام داد. "من یه الهه بودم، تو قبلاً منو می‌پرستیدی." من یاد گرفته بودم، بودن تو را با گرمای آفتاب بیاد بیاورم. گرمای آفتابی که تو با هر سلامی که به پنجره ها می‌دادی، به خانه دعوت می‌کردی. قدم آخر، قدم چهارم، چهارچوب در آشپزخانه بود. دست روی رد روغنی دست های تو می‌گذارم و وارد می‌شوم. همیشه به اینجا که می‌رسید، صدای تند قدم های تو با برخورد فرفری نرم موهایت به صورتم تمام می‌شد. دستانت احتمالا همیشه کثیف بود. آوازت را نیمه، رها می‌کردی و بخاطر حواس پرتی‌ات عذرخواهی می‌کردی. خاکستر مرده پاشیده‌اند اینجا عزیزم! دست لیز و کثیفی نیست که راه را نشانم دهد. هنوز هم پس از سالها، به گوشه های تیز کابینت ها می‌خورم و این بار، دردش کمتر است. سرمای دلگیری دارد کاشی‌ها را می‌گریاند. پنجره‌ای باز نیست. تو نیستی. خاکستر مرده پاشیده‌اند اینجا قهرمان من! بوی کهنگی خاطراتت روی ظرف هایی که دوستشان داشتی نشسته و من از لب‌هایم خجالت می‌کشم. از نداشتن نم شیرین لب‌هایت روی لب‌هایم. از نداشتن رد کثیفی دست‌هایت روی لباس‌هایم. من سالهاست که از نداشتن تو در این خانه خجالت می‌کشم. -آبان-
گاه می اندیشم برای گریه کردن چه غمی نیاز است عزیز من ؛ چه غم بزرگی آدمی را وادار به گریه میکند؟ و بعد میتوانم برای کمی اهمیت دریافت نکردن از سمت تو گریه کنم ... با خود می اندیشم چه دردی می‌تواند بغض را مهمان ناخوانده‌ی گلویم کند مانند یک خروس بی محل تیزی را در گلویم بفشارد و ناگهان تو می‌گویی میخواهم بروم ... با خود می اندیشم چه چیز تلخی می‌تواند مرا /آدمی را روی دو زانو بر زمین بی‌اندازد و ناگهان تو را که با دیگران خوش برخوردی میکنی و دل از آنان میبری میبینم .... و مشکل اصلی من نه زیبایی تو و نه محبت و خوبی بسیار تو است و نه حسادت بسیار زیاد من مشکل من خودم هستم عزیز دلم که نمی دانم چه کنم که شاید کمتر احساس کنم گاه به رها کردنت می اندیشم اما میدانی رها کردنت مانند دراز کشیدن روی دشتی از کاکتوس است و ادامه زندگی بی تو غلط/غلت زدن روی آن است . اصلا این چه دنیای بی مصرفیست که نمی‌توانم با تو جایی دور از این آدم ها زندگی کنم . از دست دادنت چه سخت است و ماندن درکنارت آن هم زمانی که می‌دانم و میبینم انقدر تورا آزار میدهم و اذیت کرده‌ام چه سخت تر است . این را می‌خوانی، نخواندی هم فدای سرت اما اگر خواندی از دستم دلخور نشو و خواهش مندم که بیشتر از پیش خودت را آزار و مرا شرمنده قلبت و قلبم نکن . ارادتمند غمگین تو " ستاره سیاه"
پنجره ی اتاق بهم شب ها چشمک میزند، درخواست کمک دارم . حوالیه یک تا چهار شب ها، دگر در این چهار دیوار که بهش میگویند اتاق اکسیژنی وجود ندارد بلکه من یقین دارم درحال فرو بردن غم در ریه هایم هستم . باز هم من تک و تنها مانده در این اتاق، تک و تنها به پشت خود می‌نگرم که هیچکس اون جا وجود ندارد‌ اما جلوی خود را که می‌نگرم هزاران فرد عجیب پشت همدیگر مشاهده میکنم، گویا از این موجودهای عجیب که بهش میگوند انسان تنفر دارم، از خود هم تنفر دارم و از این اتاق و پنجره ی چشمک زنان، که نمیدانم مانند همیشه آسمان تاریکِ زیبای شب را بنگرم و یا ارتفاع زیاد پایین را؟. غریبه ی تو آبی .
شناسنامه‌ام را گم کردم. از سهل‌انگاریی‌‌هایم بیزارم. مامان دلداری‌ام میدهد.مامان میگوید: «آدم ها هر روز کلی چیز گم میکنند،مشکلی نیست. اصلا این چیزها برای گم کردنند.» شاید اگر یک سال پیش این اتفاق می‌افتاد مثل یک فاجعه با آن برخورد میکردم اما حالا نه. ببین،جنگ شده مردم شناسنامه که پیش‌کش خانه‌هایشان را از دست داده‌اند. دیگر چه اهمیتی دارد چند تا قل‌هو‌الله بخوانم تا پیدا شود؟مردم بچه‌هایشان را گم می‌کنند و بعد هم اعلامیه‌ی گم شدنش را روی دیوار دکه‌ی پارک میزنند. مردم خودشان را گم می‌کنند و ماه‌ها افسرده گوشه‌ی اتاق می‌نشینند. پیرمرد‌هایی که آدرسشان را فراموش میکنند ، خانه را گم می‌کنند و دیگر هیچ وقت برنمیگردند.مردم چیز هایی را گم می‌کنند که برایشان المثنیی نیست.یادگاری‌هایی را گم می‌کنند که دیگر هیچ وقت، هیچ‌جا پیدا نمیکنند. حالا که فکر میکنم چقدر خوشانسم که فقط شناسنامه‌ام را گم کردم. یحیی.
شناسنامه‌ام را گم کردم. از سهل‌انگاریی‌‌هایم بیزارم. مامان دلداری‌ام میدهد.مامان میگوید: «آدم ها هر روز کلی چیز گم میکنند،مشکلی نیست. اصلا این چیزها برای گم کردنند.» شاید اگر یک سال پیش این اتفاق می‌افتاد مثل یک فاجعه با آن برخورد میکردم اما حالا نه. ببین،جنگ شده مردم شناسنامه که پیش‌کش خانه‌هایشان را از دست داده‌اند. دیگر چه اهمیتی دارد چند تا قل‌هو‌الله بخوانم تا پیدا شود؟مردم بچه‌هایشان را گم می‌کنند و بعد هم اعلامیه‌ی گم شدنش را روی دیوار دکه‌ی پارک میزنند. مردم خودشان را گم می‌کنند و ماه‌ها افسرده گوشه‌ی اتاق می‌نشینند. پیرمرد‌هایی که آدرسشان را فراموش میکنند ، خانه را گم می‌کنند و دیگر هیچ وقت برنمیگردند.مردم چیز هایی را گم می‌کنند که برایشان المثنیی نیست.یادگاری‌هایی را گم می‌کنند که دیگر هیچ وقت، هیچ‌جا پیدا نمیکنند. حالا که فکر میکنم چقدر خوشانسم که فقط شناسنامه‌ام را گم کردم. یحیی.