eitaa logo
صندوقچهٔ نامه.
224 دنبال‌کننده
0 عکس
1 ویدیو
0 فایل
مپرس از چه قلم می‌زنم، حاجتی به شرح نیست. نورهای عزیزم، روزی بیش از پنج نامه پست نشه، و هر شخص روزی یه نامه می‌تونه بذاره*
مشاهده در ایتا
دانلود
پنجره ی اتاق بهم شب ها چشمک میزند، درخواست کمک دارم . حوالیه یک تا چهار شب ها، دگر در این چهار دیوار که بهش میگویند اتاق اکسیژنی وجود ندارد بلکه من یقین دارم درحال فرو بردن غم در ریه هایم هستم . باز هم من تک و تنها مانده در این اتاق، تک و تنها به پشت خود می‌نگرم که هیچکس اون جا وجود ندارد‌ اما جلوی خود را که می‌نگرم هزاران فرد عجیب پشت همدیگر مشاهده میکنم، گویا از این موجودهای عجیب که بهش میگوند انسان تنفر دارم، از خود هم تنفر دارم و از این اتاق و پنجره ی چشمک زنان، که نمیدانم مانند همیشه آسمان تاریکِ زیبای شب را بنگرم و یا ارتفاع زیاد پایین را؟. غریبه ی تو آبی .
شناسنامه‌ام را گم کردم. از سهل‌انگاریی‌‌هایم بیزارم. مامان دلداری‌ام میدهد.مامان میگوید: «آدم ها هر روز کلی چیز گم میکنند،مشکلی نیست. اصلا این چیزها برای گم کردنند.» شاید اگر یک سال پیش این اتفاق می‌افتاد مثل یک فاجعه با آن برخورد میکردم اما حالا نه. ببین،جنگ شده مردم شناسنامه که پیش‌کش خانه‌هایشان را از دست داده‌اند. دیگر چه اهمیتی دارد چند تا قل‌هو‌الله بخوانم تا پیدا شود؟مردم بچه‌هایشان را گم می‌کنند و بعد هم اعلامیه‌ی گم شدنش را روی دیوار دکه‌ی پارک میزنند. مردم خودشان را گم می‌کنند و ماه‌ها افسرده گوشه‌ی اتاق می‌نشینند. پیرمرد‌هایی که آدرسشان را فراموش میکنند ، خانه را گم می‌کنند و دیگر هیچ وقت برنمیگردند.مردم چیز هایی را گم می‌کنند که برایشان المثنیی نیست.یادگاری‌هایی را گم می‌کنند که دیگر هیچ وقت، هیچ‌جا پیدا نمیکنند. حالا که فکر میکنم چقدر خوشانسم که فقط شناسنامه‌ام را گم کردم. یحیی.
درود بر سیب‌های سبز و نامه‌نویسان گران‌قدر و خوش‌کلامِ صندوقچه نامه، از تمامی شما عزیزان مچکرم که هنوز اینجا رو با حضورتون نورانی و زنده نگه‌داشتید. توی روبیکا و ایتا چندی چنل دیدم که نامه‌های اینجا رو به غارت برده بودن، از شما خواهشمندم، لطفاِ لطفا نامه‌های اینجا رو کپی نکنید. این‌ها فقط دستی کلمه نیستن، درد، رنج، عشق، دلتنگی و یا تکه‌های از روز عزیزی هستن که افتخار به اشتراک گذاشتنش رو دادند؛ به غارت بردن اون‌ها و استفاده در راه بیش کردنِ ممبرها، کار پسندیده و درستی نیست. مچکرم از ادب‌و فرهنگِ شما ⭐️
چشمانش همیشه رو به بالا بود.همواره خیره به آسمان.. نمی‌دانستم چه چیزا را گم کرده است. اما فهمیده بودم دارد در پی خود می‌گردد. میگفت آسمان صادق است،در تمام حالات زیباست،گویی جداست از این دنیا و آدمیانش‌.. ببین چه شفاف است،میتوانی خود را در آن ببینی. برق چشمانش را می‌دیدم و می‌اندیشیدم که اشکِ صرف است یا از شدت علاقه اش به آسمان؟اگر برای عشق بود چرا هنگام چرخاندن چشمانش در بین انسان ها آنرا نمیافتم،باور کنم که هیچ کس را دوست نداشت؟فقط به آسمان عشق می‌ورزید؟ نه..بیا بپذیریم که برای نوری بود که در چشمانش منعکس میشد و تبدیل میشد به اشک.. گفتم عزیزم خسته نشدی از دیدن پیاپی و تکراری نشد برایت؟اما خود می‌دانستم آسمان به اون جرئت و شوق ادامه دادن میداد.حد و مرز نداشت و همین باعث شده بود آرزو و خواسته هایش حصر نداشته باشد.قدم های بلند برمی‌داشت،دست را برای دور ترین ها دراز میکرد.ذهن و روحش در آسمان بود و جسمش در زمین.اما ناگهان دست کشید از آرزو ها،خواسته ها،قدم ها..از آسمان.. حالا دیگر برق اشک را نخواهی دید.. احتمالا فهمیده بود بی انتهایی و عمق اینجا جواب نمی‌دهد پس گم شد در اعماق خودش.. حالا تو بگو،مشکل از او بود یا آسمان؟ _حنا