بدم میاد ازت،تا پای تهوع
گاهی میرسه زیر گلوم اما تردید باعث میشه دست نگه دارم،نمیدونم تا کی قراره کوه رو قلبم رو تحمل کنم..
میخوام سرت غر بزنم و بگم که چجوری عصبانیم میکنی،میخوام بگم چقدر نمیتونم تحملت کنم
دلم میخواد سرت داد بزنم
بهت مشت بکوبم
افسوس
افسوس که فقط بار رو به دوشم میکشم و تو هیچ وقت نخواهی فهمید که یک شبایی چطور اشک اوردی تو چشمام و بهمم ریختی
هیچ وقت نمیفهمی چه طوفان هایی درونم راه انداختی.
من خیلی سرت اذیت شدم
از طرف خودم،اطرافیانم،و حتی خودت
متاسفم که تو فقط کمی بداخلاقی های بی دلیل رو دیدی . .
متاسفم که همچنان غمگینم میکنی . .
هیچ ظنی راجب کی دست کشیدنم ندارم
وضعیتم به نازکی و سستی خونهی عنکبوتاست
نمیدونم گره میزنم و محکم میشم یا پاره و گسیخته
از این تردید و دودلی متنفرم اما از پشیمونی متنفر تر
پس فعلا دندون رو جگر که نه،خنجر رو جگر پاره پاره مو تاب میارم...
_حنا
آن روز در ماشین، وقتی «شبونه»ی شروین را برایم گذاشتی ، چیزی در قلبم فرو ریخت...
همانجا، در آغوشت، دلم میخواست زمان بایستد،سرم روی شانه هایت بماند، دستانت مرا در آغوش گرفته باشد و برای چند دقیقه، دنیا دست از ترساندنمان بردارد...
وقتی گرمای اشکهایت را روی موهایم احساس کردم ، قلبم مرد ...
نه فقط برای اشکهایت؛ برای آنکه فهمیدم تو هم از رفتنِ این «ما» میترسی... درست به مثل من.
دلم میخواست سرت را در آغوش بگیرم و بگویم ،گریه نکن، من اینجام.
اما خودم آنقدر شکسته بودم که فقط میتوانستم تو را محکمتر در آغوشم نگه دارم...
کاش میشد دستت را بگیرم و از تمام دنیا فرار کنیم؛
برویم جایی که فقط من باشم و تو، بیحرفِ آدمها و بیفاصلهای میانمان.
با این حال، هنوز یک تصویر را در قلبم نگه داشتهام؛
خانهای که اسمش «خانهی ما»ست...
من در آشپزخانه، تو کنارمان، و نورمان در آغوشت.
یک زندگی ساده، اما آنقدر عزیز که برای رسیدنش، تمام قلبم را بدهم.
و اگر روزی دنیا آنطور که میخواستیم نشد، فقط این را یادت بماند؛ شاید کنارت نباشم اما جای تو در جان من است...
من فقط تو را دوست نداشتم؛
من با تو، زندگیای را دوست داشتم که هنوز فرصت نکرده بودیم زندگیاش کنیم.
«هـِ» تو ، برای آنکه هر شب برایش دعا میکنم .
آخر رنج کجاست؟
آدم میتونه فراموش کنه یک موقع هایی وسط خیابون پاچیده؟
یا گوشه آشپزخونه یا هرجای خونه؟
مگه یک چیزایی از یاد آدم میره
مگه لقمه نخورده و باز شده مامان گوشه سفره از جلو چشمات کنار میره؟
مگه چشم های بابا وقتی داشت تلاش میکرد نشون نده حال خرابی هاشو یادت میره
مگه صدای گرفته شو از پشت گوشی فراموش میکنی؟
اگه از یادم نره دیگه چجوری زندگی کنم
چجوری برگردم
کاش یادم بره
دست و پاهای ورم کرده رو یادم بره
از ورم متنفرم،
ورم از خون و درد یا رنج و غم
دست های ورم کرده،پاهای ورم کرده
جای ورم کرده و کبود سرم روی دست..
کی میدونه آخرین جای رنج کشیدن کجاست
اونجایی که وقتی تنهایی نتیجه کنکور تو دیدی و خندیدی و گریه کردی
گشتی و گشتی ولی کسی رو پیدا نکردی باهاش شریکش بشی؟
اونجایی که تا صبح مثل پتوست کنج دیوار اتاق پیچیدی و دنبال یه آغوش گشتی؟
یا اونجایی که تا صبح از لرز و سرما و تشنگی از خواب پریدی و منتظر بودی؟
آدمیزاد عمیقا تنهاست،چرا تلاش میکنی خودت رو گول بزنی و بعضی وقتا فراموشش میکنی
این رو از یاد نبر که تنهایی ایستادی
مجبور نیستی زیر بغل بقیه رو بگیری و از تنهایی درشون بیاری
یکچیزایی رو از یاد ببر و یکچیزایی رو نه
اما خودت رو تو از یاد رفته ها نزار
نباید یکهو ببینی مِه شدی
از درون خالی و فرو ریخته با ظاهری بهم پیچیده.
توی مِه فرو نرو عزیزم..
_حنا
گفتم میدونی بدترین حرف دنیا کدومه؟
گفت باز شروع نکن،اگه بعدش بیخیال میشی بگو
گفتم نون
گفت چرا؟
گفتم سر هر فعلی اومد خرابش کرد،غمناکش کرد
نمیام،نمیخوامت،نمیگم،نمیزارم،نیستم و . . .
همچی خوبه بودا،این نون که اومد تو حرفامون، تو مکالمه ها تو خواسته ها تو زندگی
این سرِ پیکان رفت تو دیوار ارتباط مون
کم کم خراب شد،از همونجا ریخت
یه نون کوچیک بود،شد حفره شد سیاهچاله
کشیدمون تو همون قوس گرد و چاله مون کرد زیر نقطهش
گفت خب مگه چال نشدی و تموم نشد؟ پس فراموشش کن
گفتم فقط اون نبود،خیلی وقته فاصله من با دنیا شده قوسِ نون
اومده و افتاده وسط فعلام،وسط کارام
همیشه میچسبه بهشون
جدا نمیشه
از این حرف متنفرم
با کدوم پاکن باید پاکش کنم که فعل ها پاک نشه
چرا جدا شدنی نیست..
گفت بیخیال،این فکر ته که قبل شروع همچی این حرف رو میچسبونه تنگ شون و این لیموی فشرده شده میریزی تو حلق مون و مارو میسوزونه
دست از مکدر کردنِ ما بردار..
گفتم نمیخوام،یعنی میخوام ولی نمیشه
میبینی؟باز این حرف اومد و اهمیت نداد من چی میخوام..
از نون متنفرم . . .
_حنا