eitaa logo
صندوقچهٔ نامه.
223 دنبال‌کننده
0 عکس
1 ویدیو
0 فایل
مپرس از چه قلم می‌زنم، حاجتی به شرح نیست. نورهای عزیزم، روزی بیش از پنج نامه پست نشه، و هر شخص روزی یه نامه می‌تونه بذاره*
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام عزیزم. سلام. جمعه قرار است گریه کنم، می‌دانم. امروز به حرمتِ پنجشنبه بغض کردم فقط. آری. تعجب می‌کنی؟ این روزگاری‌ست که تو برایم ساختی. دیگر از خنده‌های بی‌دغدغه خبری نیست، از لبخندهای آبکی و وا رفته حتی. فقط منم و بغض، منم و غم، منم و غصه. روزها و روزها. از تو، شکایت آورده‌ام برایت. شرم‌زده باید باشم؟ هستم، آری. تو برای تمامِ من تصمیم می‌گیری، از تو بسیار خسته‌ام. تو حرف‌هایم را نمی‌شنوی، نگاه‌هایم را نمی‌خوانی، فقط زور می‌جوری. فقط خوب می‌تازی. آنقدر خسته‌ام که رمقِ دلخور بودن و بغض داشتن ز تو را، ندارم. فقط خسته‌ام. از زن بودن خسته‌ام. کلیشه نمی‌گویم، از زن بودن خسته‌ام. راستش را بخواهی به این فکر می‌کردم که زن‌ها، اگر آدم‌ها بگذراند، عاشقِ زن بودن خویشتنند. اما وقتی به غایتِ زن بودن، قدرت انتخاب و کیفیت حرفشان، و تمامی جسم و روحشان تحت الشعاع قرار می‌گیرد، دلخور می‌شوند. و آدمی وقتی از کسی دلخور می‌شود، چه می‌کند؟ آه! از خودش دلخور می‌شود! معادله‌ی سختی نیست، به خودت نگاه کن، می‌فهمی. آب ظرفشویی ناگهان داغ می‌شود، دستم می‌سوزد. هنوز هم جلز ولز می‌کند. اما ناگه به این فکر می‌کنم وقتی از آستانه‌ی ده سالگی تا به حال، چنین دلم سوخت _ که پوست در مقابل داغی آب، چوب در میان آتش و گوشت روی آتش _ این چنین قلبم، دلم، روحم سوخت، چگونه زنده‌ام. چگونه دلم تاب آورد. من کل زندگی‌ام را قمار کرده‌ام، روی فردا. قمار کرده‌ام روی زنده بودندم. قمار کرده‌ام، روی آینده. اگر آینده خوب نباشد... آه باوان! بد می‌بازم. جانم را می‌بازم. اما چه باختنی وقتی حتی رمق بازی کردن نداشته باشی؟ زندگی چه می‌بالد به بردنش! آخر عزیزم، وقتی رمق تو را برای بازی کردن گرفت، چه افتخاری ز بردن؟ مادر می‌گوید خسته است، می‌گوید کاش یک‌بار می‌توانستم انتخاب کنم کجا بروم کجا نروم، چه بر سر و صورتم بیاورم و چه نیاورم. من می‌گویم داستان غم‌ناکی‌ست زن بودن مامان. به راستی، چه داستانِ غم‌ناکی‌ست. دلتنگِ تو، آیدا.
شما در صورت تمایل می‌تونین پیام بدین به این اکانت [ @ThisIsQazal ] و ادمین بشین. نامه می‌نویسین، از هرچیزی و برای هرکسی. از روزتون، دلخوری‌ای که دارین، تفکراتی که تو سرتونه، حتی ریپلای به نامه‌ی بقیه عزیزان. امضا هم باز نیست که معذب نشین. حضورتون مایه‌ی روشنی و سرسبزیِ اینجاست ☕️
سلام. فکر نمیکردم نامه نوشتن به تو انقدر سخت باشد. کلمات را با سلیقه ردیف میکنم، لحظه ای درنگ میکنم و بعد حس میکنم آنقدر شایسته نیستند که وقت چشمان تو را بگیرند. من آدم برای تو نوشتن نیستم. کلا آدم نیستم میدانی. ولی مینویسم چون اگر ننویسم چه کنم. اگر روزی نامه ام این افتخار را داشت که در دستانت قرار بگیرد، چیزی که میخواهم به تو بگویم این است. من میدانم که تو خیلی خوبی. فراتر از حد انتظاری. نمیدانم کسی به تو گفته یا نه، چشمان عجیبی داری. ابروانت هم به طرز خود خواهانه ای چشم هایت را احاطه کرده. ابروهایت حصاری تیره تر از شب است بالای چشمانت. انگار که صاحب چشمانت خط مرزی برای قلمرو اش کشیده. من دوست دارم موقع راه رفتن، حرف زدن، کار کردن، خندیدن، تو را تماشا کنم. حالت های دست تو به تنهایی اثر هنری‌ست. اما میدانی، از پس همه اینها، من مطمئنم که قلبی زیبا تر از چشم هایت داری. مطمئنم که خوش قلبی و با ذوق. از برق چشم هایت میشود فهمید. امیدوارم همیشه همین جور باشی. دوستت دارم. (الف، ر، الف)
امروز خورشید کمی غمگین تر جلوه می نمود ، نمی دانم چرا تماشای غروب آفتاب ، این بار روی شانه هایم که حالا بخاطر ضعف افتاده شدند سنگینی می کرد . راستش را بخواهی این روز ها همه چیز کمی اندوهگین تر شده است ، فیلم هایی که می بینم ، موسیقی هایی که به آن گوش می سپارم و چشم های آدم هایی که از برابرم می‌گذرند .نمی‌دانم… آیا در دیاری که تو هستی هم آسمان همین‌قدر کدر است؟ آیا لبخندها واقعی‌اند، یا تنها نقابی بر اندوهی پنهان؟ چون این‌جا، گویی میانِ من و شادی‌هایِ گذشته‌ام، دیواری نامرئی کشیده‌اند که عبور از آن دیگر ممکن نیست. آری این وضع دنیای بیرون من است و اما درونم آشفته تر از اتفاقات پیرامونم است و این پریشانی قابل توصیف نیست . نه روانم و نه این کالبد بی جان و نیم سوخته هیچ کدام به سامان نیست . ای کاش اینجا بودی تا مثل همیشه با آن دست های گرم و چشم های همیشه محزون ولی شرقی بهم همان جمله ی همیشگیت را بگویی که " هیچیت نمیشه همه چیز درست میشه من اینجام " تا دلم قرص شود برای چند دم و کمی این حزن در من آرام شود اما نیستی… و من ناگزیرم اندوهِ تمامِ این لحظه‌هایِ تنهایی را، با کوله‌باری از حسرت، تنها به دوش بکشم. تنها همان استوارترین واژه‌ها در ذهنم می‌مانند؛ سوگند می‌خورم تا زمانی که سرنوشت، حکمِ دیدارمان را صادر کند، منتظرت بمانم. نارسی تو .،؛
برای تو مینویسم عزیزِ نداشته‌ام؛ برای تویی که از تمامِ بودنت تنها خیالت برایم مانده و بس... با تو میگویم از دنیایی بی رحم و حسود... دنیایی که با تمامِ عظمتش نتوانست ببیند تکه ای از آن به وسعتِ کمی آغوشِ تو نصیبِ من شود... اصلا گمانم بخل و حسادت از همین خاک در تنِ آدمیان پیچیده است... با تمامِ اینها؛فرق است میانِ کسی که عمقِ دریا را نمیداند و ناخواسته غرق میشود با کسی که میداند و خودخواسته تن به نیستی میدهد... شاید این گونه کمی از نگاهِ تو سهمِ من شود؛ منه خسته دلِ، تن داده به امواج... :) برایت می نویسم که زیرا هیچ گاه بزرگ سالي را چنین وحشتناک نمی دانستم.. برای اندکی شادی به اندازه ی دریاها گریستن.. برای ذره ایی امید زندگي را زیر و رو کردن.. و برای عشق از تمام خود گذشتن.. اینکه حال خوبت گره بخورد به خوشحالی های دسته جمعي اما تنهايی، بدجور از گلوی زندگی ات پایین برود... ترس از آینده ایی که نیامده و فرار از اکنونی که درست نمیشود و گذشته ایی که دنبالمان افتاده تا پیرمان کند..؛ اما من هنوز بی هیچ امیدی ادامه میدهم کوچک‌شما؛هیـوا.
سلام بر عزیز قلبِ من؛ گمانم این نامه از جنسِ کلماتِ معمولی نیست… از جنسِ دل‌تنگیِ پنهانی‌ست که سال‌ها در سینه جا خوش کرده و امروز راهِ بیرون می‌جوید. روزگار این قصه‌گوی بی‌رحم گاه چنان سخت می‌تازد که آدم خیال می‌کند دیگر نه امید می‌ماند، نه آغوشی برای آرام گرفتن. و من… در میانِ همین سختی‌ها، بارها بی‌اختیار به تو رسیده‌ام؛ به تویی که حتی دوری‌ات هم بویی از مهر می‌دهد. می‌دانم، زندگی همیشه مهربان نیست؛ اما تو از آن آدم‌هایی هستی که انگار برای نجاتِ دل آفریده شده‌اند. وقتی جهان سنگین می‌شود، نگاهت سبک می‌کند. وقتی روزها رنگِ خستگی می‌گیرند، وجودت برایم رنگِ دوباره می‌سازد. جانم برایت ، قربانِ آن مهری که بی‌صدا هم بلد است دل را صدا بزند. گاهی با خودم می‌گویم: اگر قرار باشد از سختیِ روزگار جان سالم بدر ببرم، باید به چیزی تکیه کنم که لرزش را به تاب‌آوری تبدیل کند. و من تکیه‌گاهِ خود را یافته‌ام؛ در تو. تو که فقط دوست داشتن نیستی… تو امیدی. تو آرامشی. تو معنای ادامه دادن در روزهای بی‌رحم. جانانم ، می‌خواهم تو را به نامِ مهربانی بخوانم؛ حتی وقتی واژه‌ها کم می‌آورند. می‌خواهم به تو بگویم: اگر روزگار برایت سنگین شد، من سهمِ کوچکی از بارش را با دستانِ دعا برمی‌دارم. و اگر سختی به سراغِ من آمد، باز هم می‌دانم راهِ برگشت به توست؛ به همان جایی که قلبم برایش خانه می‌سازد. دوستت دارم… آن‌قدر عمیق که حتی سکوت هم از شدتِ گفتن، راهِ خودش را پیدا می‌کند. با تمامِ وجود فقط برایِ تو ؛ هدیه
تو بدونِ من توانستی، من نه. این «نه»ی کوتاه، تمامِ جهانِ فروپاشیده‌ی من است؛ تمامِ آنچه از ایستادنم باقی مانده، خمیدگیِ واژه‌هایی‌ست که هر بار نامت را در خود می‌شکنند. نمی‌دانم در کدام فصلِ فراموشی، مرا از تقویمت خط زدی که این‌گونه بی‌صدا، از حاشیه‌ی حضورت به هیچ رانده شدم. تو رفتی، و رفتنت شبیهِ حادثه‌ای نبود که بتوان روایتش کرد؛ بیشتر شبیهِ فروریختنِ آهسته‌ی سقفی بود که من زیرش، با خیالِ امنیت، خواب دیده بودم. باور کن من نیز کوشیدم، نه برای بازگرداندنت، که برای عادت کردن به نبودنت. اما نبودنِ تو، چیزی نیست که «عادت» شود؛ غیابی‌ست که در رگ‌ها می‌دود و هر تپش را به یادآوریِ تو آلوده می‌کند. تو بدونِ من توانستی... و این، بیش از هر زخمی، عمیق است. نه از آن رو که رفته‌ای، بل از آن جهت که رفتنت، خللی در نظمت نینداخت، جهانت را مختل نکرد، و این یعنی من، آن‌گونه که می‌پنداشتم، در متنِ زندگی‌ات نوشته نشده بودم، فقط حاشیه‌ای کم‌رنگ بودم که به سادگی پاک شد. اکنون من مانده‌ام و انبوهی از کلماتِ بی‌مصرف که هر شب، به نیتِ گفتنت، در من زاده می‌شوند و بی‌آنکه شنیده شوند، می‌میرند. اگر روزی، از کنارِ خاطره‌ای عبور کردی که بوی من را داشت، مکث نکن. من به ایستادنِ تو دیگر امیدی ندارم؛ تنها بگذار این حقیقت در سکوت باقی بماند که: تو بدونِ من توانستی، و من، در همان «نه» برای همیشه جا ماندم. از خاطره‌ای که محو شد و دیگر نزیست. ترانه؛
من نمی‌گویم که بمان، چرا که دانسته‌ام ماندن تنها زوالِ تو و آرزوهایت خواهد شد؛ و آه که تلخ است، بخاطرِ زنده ماندنِ کسی دیگر خودت را به نابودی بکشانی حتی اگر بازهم بدانی؛ پس از این چون گلی پرپر شده آباد خواهی شد. من نه می‌گویم بمان، نه می‌گویم برو. به عنوانِ کسی که سال‌ها خموش مانده و تنها دیده و فقط با خود سخن گفته، این را هم می‌دانم که اگر به تو اذنِ رفتن بدهم زودتر از ماندن در کنارِ من ویران خواهی شد. پس به تو چه بگویم که در آن زوالی نباشد؟ رفتنی نباشد و ماندنی هم نباشد تا ویران نشوی؟ شاید هم ویران ماندن، همان آباد شدن است. و رفتن، نوعی ماندن. به راستی اگر من و تو روزهای خود را با اندیشه‌ی هم‌دیگر شب کنیم، چه کسی ما را قضاوت کرده و خواهد گفت که((:آن‌ها هم‌دیگر را ترک کرده‌اند؟!)) یا چه کسی اجازه‌ی این را خواهد داشت، تا بر ریشِ من بخندد و بگوید:((چه شد آن ماهِ تابناک‌ت که بخاطرِ او قیدِ ستاره‌ها‌ را زدی؟)) نه، اشتباه نکن. تو آسمانی. من نه ماه را برگزیدم نه قیدِ ستاره‌ها را زدم. من فقط آسمان، یعنی تو را برگزیدم. تو، همان آسمان گرفته و آبی‌ای بودی که همه‌چیز را در قلبِ کوچکت جا داده بودی. در روزهایِ خوب زندگی‌‌ات چون خورشید بر ماهِ بی‌‌نورت که من باشم، می‌تابیدی و نورت را از آنِ من می‌کردی. هنگامی هم که اشک چشمانت بر گونه‌هایت بوسه می‌زدند، همانند شبی بودی که ستاره‌ها‌را به چشمانِ من و دیگران می‌کشیدی تا بگویی:((می‌توان تاریک بود و هم، نورِ دیگری شد.)) و من اما ندانستم که سرنوشتِ آسمان همین است که نجات بدهد و خودش ویران شود، نفهمیدم اگر تنها از زیباییِ خورشید بگویی قلبِ آسمان خواهد شکست. این که ستاره‌ها را ببینی، و از نورِ تابان‌شان تمجید کنی؛ اما ندانی آسمان خود را سیاه‌پوش کرده تا مروارید‌های سپیدش معلوم باشند سبب می‌شود تا آسمان برای همیشه خود را سیاه‌پوش کند. نه چون ستارگان را بر دیگران نشان دهد. تا دیگر کسی او را نبیند و او با خیالی راحت ویران شود؛ حتی اگر دیگران گمان کنند او صحیح و آباد است. پس به تو چه‌طور می‌توانم بگویم که بمان یا برو، درحالی که بودی و تو را ندیدند. چگونه بگویم برو، درحالی که هزاران سال پیش از این‌جا رفته‌ای. شاید تو محکومی تا نه بمانی، نه بروی. و من محکومم تا از آسمان گویم بی‌آن‌که بدانم او برای من نیست. پایان. به قلمِ شبگرد.
این نامه را مینویسم که به تو چیزهایی بگویم.حرف هایی را بزنم که شاید دلیل ادامه دادنت شوند. هدفم از ردیف کردن این کلمات انگیزه بیهوده دادن به تو نیست.بلکه هدفم این است که تو را با حقیقت زندگی‌ات روبرو کنم. عزیزِ من! عزیز از دور بوسیده شده! می دانم. همه چیز را می دانم. می دانم که در غم غوطه ور شدی.می دانم تلاش کردن در این اوضاع و شرایط خیلی سخت است. می دانم گاهی دلت میخواهد آنقدر گریه کنی که در سیل اشک هایت غرق شوی. اما دخترِ خسته و رنجورِ من! گوش‌هایت را کمی، فقط کمی، در اختیار من بگذار و به کلمات درهم و برهم من، گوش بسپار. این غم ها میگذرد. بقول سهراب سپهری:«نه ما می مانیم. نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی. به حباب نگران لب یک رود قسم. و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت، غصه هم میگذرد.» فقط و فقط کافی است صبر کنی. صبر کن، تلاش کن و زندگی کن! زندگی. تو به دنیا آمده ای که زندگی کنی. برای آینده‌ات تلاش کن. تلاش کن. تلاش کن! آنقدر تلاش کن تا خون بالا بیاوری. آنقدر تلاش کن که شب ها قبل از اینکه سرت را روی بالش بگذاری، بیهوش شوی! تو مثل نهال کوچکی در گوشه ی باغی هستی که باغبان آن خدای آسمان ها و زمین است.باید به خودت برسی. کود خوشحالی زیر پایت بریزی. رشد کنی. رشد کنی تا به قله ی رویاهایت برسی و با رشد کردنت، باغبانِ این باغِ زیبا را ذوق زده کنی. و خلاصه ی همه ی این صحبت ها، با خودت بیشتر مهربان باش! به قلمِ مارکوُ
ای عشقِ من،وطنِ من… نمی‌دانم چطور باید حرف بزنم، وقتی تمامِ واژه‌ها کم می‌آورند. وقتی هر بار اسم تو را می‌گویم، انگار دنیا آرام‌تر می‌شود، حتی اگر بیرون از پنجره‌مان طوفان باشد. تو از جنسِ آرامشی؛ من تو را دوست دارم؛ نه از آن دوست‌داشتن‌های معمولی… دوست‌داشتنی که با سختی بزرگ می‌شود، با غم عمیق‌تر می‌شود، و با دوری… سوزان‌تر. ما خیلی چیزها کشیده‌ایم. گفته‌اند این روزها ،می‌گذرد؛ اما من می‌دانم بعضی روزها نمی‌گذرند؛ فقط جای‌شان در دل آدم می‌ماند،مثل زخم‌هایی که هنوز می‌سوزند، ولی روشن می‌کنند. چه سخت است وقتی عشق، همزمان مجبور است قوی باشد و سوگوار… با این همه، با تو بودن یعنی زنده ماندن با امید، یعنی ادامه دادن با ایمان،حتی وقتی نفس کم می‌آید. و وطن،آه وطن. تو فقط یک کلمه نیستی؛ تو ریشه‌ای، تو تاریخِ زخمیِ ما هستی… تو همان جایی هستی که قلب، قبل از هر من، می‌گوید ما. عشقِ من، من وطن را مثل تو دوست دارم؛ مثل تو که بعضی شب‌ها از فرطِ دلتنگی گریه‌ات می‌گیرد، مثل تو که وقتی دنیا سخت می‌شود، دستِ مهربانِ امید را از داخلِ تاریکی پیدا می‌کنی. من نمی‌خواهم بگویم همه‌چیز درست می‌شود،نمی‌دانم آینده چه شکلی می‌آید… فقط می‌دانم یک چیز را: عشق ما از میانِ این سختی‌ها رد می‌شود، مثل نور از لایِ دیوارهای ترک‌خورده. و هر بار که اشک در چشم‌هایم جمع می‌شود، نه از شکست، از این است که هنوز باور دارم. و اگر روزی دل‌تنگ شدم؛ فقط بدان آن دلتنگی هم برای توست و هم برای آن سرزمینی که با اسمش نفس می‌کشم. من می‌خواهم با تو بمانم، تا آخرِ این راه، حتی اگر راه، دردناک باشد. چون من تو را عاشقانه دوست دارم، و چون عشقِ وطن، در جانم مثل تو، زنده است. با تمامِ دلِ سوخته‌ ام ؛ هدیه
نمی دانم چطور از خالی بودن این روز ها برایت بنویسم و از خالی بودن خانه وقتی که تو نیستی . جسم تو شش فوت زیر زمین است ولی عشق تو در قلب من . این روز ها به هر کجا که می نگرم تو را می بینم . وقتی به گل هایی با اسم تو ، که در کنار خیابان در انتظار یک خریدار در آستانه پژمرده شدن هستند ، به تارهای خرمایی موهایت که لابه لای شانه جا مانده، به عطرت که آهسته در اتاق پراکنده شده و هنوز رد حضور تو را دارد گویی که تو همچنان در هر ذره اش زندگی می کنی ، به آب نبات های مورد علاقه ات روی میز می نگرم همواره تو را می یابم . آره عزیزم من پیوسته تو را بیاد می‌آورم. وقتی به صدای کلاغ ها که مورد علاقه ات بودند گوش می دهم یا به موسیقی های دلخواهت گوش می سپارم باز هم تو را به خاطر می آورم انگار که نمی خواهم باور کنم که تو به سفری رفته ای که دیگر بازگشتی ندارد و من چطور می توانم با تو خداحافظی کنم وقتی مدام در کنارم تو را احساس می کنم؟این خیابان ها هم هنوز ردی از تو دارند و من در هر گوشه تکه ای از تو را پیدا می کنم و می مانم در این عطر ها ، در این صدا ها و این خاطرات زنده . نمی دانم که خلا نبودن تو با من چه خواهد کرد ولی می‌دانم که این خلا دیگر هرگز با هیچ چیز جز بودن تو پر نخواهد شد . نارسی تو .،؛
شما هرگز نمی‌توانید از عشق بگویید، نه تا وقتی که با نفرت از هم زاده شدید. من هم به‌ خاطر همین، احساسانم را خرجِ کسی نمی‌کنم. بگذارید ساده‌تر بگویم در منطقِ من: انسان اول خودش است و بعد دیگران. می‌دانم که اکنون من‌را محکوم کرده و خواهید گفت که:((من اشتباه می‌کنم.)) اگر کارِ من اشتباه است، حتما کارِ شما اشتباهِ محض‌ست که نه به خود محبت می‌کنید؛ نه به دیگران. البته، مهربانی می‌ورزید اما خودتان هم می‌دانید که از روی دلسوزی و نقشِ زندگی است. مهربانی یعنی به او محبت کنم، بی‌آن که برایم کاری کرده باشد، یا برایم آشنایی بوده باشد. مگر تنها باید آشنایان مهر و محبت ببینند؟! شرط می‌بندم که افرادِ غریبه بیش از همه‌ی آن آشنایان به محبت‌تان نیاز دارند. اما صادقانه بگویم:من دلم می‌خواهد حتی به شماها، خودم محبت کنم. اما بلد نیستم. نه آن که بلد نباشم، اما کدام احساسات را به پای خویش و شماها بریزم؟ درحالی که تمامِ آن‌ها را سیلِ اشک برده، یا آتشِ حسرت و انتقام سوزانده. اکنون که من نمی‌توانم برای خودم و دیگران کاری کنم، از شما تقاضا دارم. اگر کسی را دیدید که چشمانش را می‌دزدید، یا اواسط میهمانی آرام لبخند می‌زد و به زور چیزی می‌گفت. از سر جای قبلی‌تان بلند شده، و به نزدِ او بروید و در آغوشش بکشید؛ لازم نیست چیزی بگوئید. شاید حتی دیگران فکر کنند دیوانه شده‌اید، اما تنها خودِ فرد خواهد دانست که این آغوش، چه سخن‌هایی به همراه داشت که حتی کلمات هم نتوانستند آن‌را به خوبی بازگو کنند. به قلمِ شبگرد؛