درود، امروز روزِ بیثباتیست. از اینجا به شما درود.
نمیدانم ز کجا شروع کنم، تقویم کلان وقتیست از دست افتاده در این پریشانوادیِ دنیا، بلکه زمان آنچنان بر کاسهٔ زانوهایم زد که محکم بر زمین خوردم، تا آمدم بفهمم دستم کجا و چشمم کجاست، زمان دویده و رفته بود و من در پی تعقیب، تقویم را رهاییدم.
شادیها این روزها شدهاند برایم «شادک». به نوعی یعنی شادیهای کوچک و گذرا، نمناک و کوتاهقامت. به مانند شطرنج بازی کردن با پدر، سکانسی در فلان فیلم، اوراق کتابها، خندههای مامان و ماکارانیهای خاله. شادی در همین لحظات تنفسی میکند و سریع همچون کسی که از سگ هار بگریزد، میدود و جای دور دستی میرود. فقط امیدوارم اسیرِ غم نباشد.
اولین باری که رنجم تحقیر شد، توسط کسی بود که ز جانم ارجحیت داشت برایم. به خاطر دارم یک نامهٔ بلند و پر از سوز، از دردی جانکاه که جانم را به تاج موهایم رسانده بود، نوشتم و برایش ارسال کردم. سپس با اشک، سر به بالین گذاشته و به خواب رفتم.
اما واپسین روز، وقتی داشت برای دیگری دردم را میگفت، دیدم لبخند ملیحی دارد و با تهخندهای آخرِ گلو، چنین میگوید: «آری، دیشب برایم ده خطی نامه از پریشانحالی نوشته!» و گویی طنز گفته باشد، با لبخندی و سرتکاندادنی، نلبکیها را از روی میز جمع کرد.
نفهمیدم چه شده بود و نخواستم بفهمم. فقط یقین دارم از آن روز بود که بیشتر همچون گلی، در خود پژمردم. اما از ریشه. ریشهام میخشکید اما هنوز آنقدری جان در خود داشت که ظاهرم را زنده نگهدارد. همهچیز خوب بود، به نوعی کسی شکش هم نمیبرد پریشانحال باشم.
فقط از کلمات قسط گرفتم، در بین اوراق پنهان شدم. دمی زنده بودم و دمی نه. از آن روز فهمیدم آدمها بسیار عجیباند، بسیار. اما چه غافل شدهاند ز عجیبی خود که «آدمفضایی» را مخترع. فهمیدم حتی وقتی مستقیما، دردت را با آنها میگویی، کاری نمیکنند. میخندند. باری دوباره بیپرده نیاز و درد و رنجِ عذابدهندهام را گفتم و درمانی نشنیدم، کمکی ندیدم.
و علامت سوالی عظیم در ذهنم شکل گرفت، در بابِ چگونگیِ اینکه دردت را میدانند و درمان هم دارند، اما کاری نمیکنند و گر روزی بلایی به سر خود آوری، باز گمانشان نمیرود خود مقصر بودهاند.
خلاصه که عزیزم، از آنروز در خود پیچیدهام و چشمان اشکین، مادام اشکیناند. غمین و بیچارهام. در تمنای کسی که درمانی بدهد، دیگر نیاز به درک و همدلی ندارم، آقا جان ما گذشتیم ز این! لااقل اگر توان همدلیات نیست، درمانی چاره کن. خستهام. آنقدر خسته که کوهی که ز بغضِ فرو نشسته در جانش خسته.
حرفی ندارم و پایانبندیای، بگذار مثل زندگیام این نامه به طوری بنماید که گویی ادامه دارد اما به نقطهٔ انتهای خط رسیده است. بگذار همه فکر کنند هنوز حرفی هست و کلامی، حتی گر نیست. حتی گر داستان تمامیده و خواننده بیدلیل چشمانش را پی کلمهای در بابِ انتها میچرخاند. خلاصه کمسخنی کنم... از روزی میترسم که شادکهایم یکی یکی جان دهند در مقابل چشمانم، به مانندِ کتاب خواندن یا آهنگ گوش دادن، گویی مُرده در من و درمان موقتش هم بیتاثیر، همچون مسکنی که آنقدر خوردی که دیگر تاثیر ندارد.
خستهام.
ارادتمندت، غزال.
سلام. از نظر تو، کنار گذاشته شدن ترسناک است؟ من فکر میکنم به عنوان آدمی گوشه گیر، تمام خواسته ام کنار گذاشته شدن باشد. اما این ترس تنهایی ام را به یغما میبرد. ترس گم شدن در خود. من از این سکوت بینهایت و تنهایی بیکران خود میترسم. از مواجه شدن با اعماق درونم میترسم. پس تو مرا کنار نگذار. تو کنارم باش.
(الف، ر، الف)
پس از مدت ها این دفتر را باز کردم تا دوباره بنویسم، آن هم در شرایطی که هم به خودم، هم به دبیر عزیزم و هم به رفیقم قول دادم که دیگر درباره ات ننویسم و فکر نکنم...
خب حقیقت این است که نمیخواهم راجع به شخص شخیص شما بنویسم، میخواهم راجع به احساسات اکنون ام به شخص شخیص شما بنویسم، میخواهم با تمام حسی که بهت دارم و اکنون با تعجب بسیار که نمیدانم وجود دارد یا نه، برایت بنویسم...
من قول داده بودم تو را به یاد نیاورم و دلتنگت نشوم، من قول داده بودم که بروم و رد پای احساساتم را هم با خود ببرم و احتمالا فقط بتوانم احساساتم و رد پایم را ببرم...
من میخواهم از خودت بنویسم اما قلمم همراهی نمیکند و من میترسم که آنچنان شدید دوباره درگیرت شوم و من نمیخواهم به حال و احوال گذشته بازگردم...
ولی مسئله این است که من میخواهم قلمم زنده بماند و اگر از تو ننویسم اصلا قلمی ندارم که بخواهد زنده بماند...!
اگر نتوانم از ستاره ی درخشان چشم هایت بنویسم از چه بنویسم؟
اگر از دستانت هنگامی که خودکار آبی، میان انگشت شصت و سبابه و سومت در حرکت است ننویسم از چه بنویسم؟
اگر از ابریشم موهایت ننویسم خود را چگونه کنترل کنم؟
اصلا جهان به چه کار آید اگه از تو ننویسم؟
_ایران بانو
آه عزیز من
متاسفم اگر این متن های اشک آلود من را خواهی خواند اما چه کنم؟ می نویسم شاید این بار کسی کلمات جان گداز مرا درک کند ، آری ؛ یکبار از تو پرسیدم که بنظرت مرگ چه طعمی دارد، نمی دانم به یاد داری یا نه اما من خوب به خاطر دارم آن ریسه رفتنت و تعجبی را که بعد از سوال این بنده حقیر در چشمانت نشست که انگار می خواست بگوید مثل همیشه سوالات غریب می پرسی و جواب دادی که معلوم است ، تلخ ! و منگفتمهیچکس نمی داند ولی می دانمکه تلخ نیست ، اما حال محبوب من ، حال که مرگ هر شب با من می خوابد و هر روز با من از بالین بر می خیزد و دستانش را بر شانه هایم می گذارد به تو میگویممی دانم که مرگ چه طعمی دارد ، شور است ، شور ! به اندازه اشک هایی که آدمی می ریزد و به اندازه شوربختی های ما ، تلخ بودن یعنی ناگواری ولی مردن ناگوار نیست بلکه چون شوری غم انگیز است . فکر کنم متوجه شدی که چه حالی دارم ولی بگذار واضح تر بگویم که دلبندم من دیگر آن بوی خوش سابق نرگس های باغ شیرازمان را ندارم و حالا تمام بدنم بوی بیماری و قرص و دارو می دهد ، دستانم همیشه سرد بود ولی حالا تمام این جسم ناتوان سرد و بی رنگ شده ، و این سرما آنقدر آزاردهنده است که گویی جهنم هم باید فروزنده می بود و نه سوزان. چشمان به قول تو پر فروغم دیگر نوری ندارد . راستی از آن وقت گیسوانم را هم کوتاه تر کرده ام ، می دانم که تو دوستشان داشتی ولی دست و پاگیرم بودند . این داس به دست لحظه ای تنهایم نمی گذارد تا یادآور شود که راهی برای بازگشت نیست این بار ، که این بار همسفرم خواهد شد و من هم دیگر نمی ترسم ولی می خواهم این را بدانی که پیش از هر چیزی این قلب زخمی من برای بودن در میان بازوان تو و گرفتن دستان گرمت تنگ می شود
نارسی تو .،؛
جانِ جانانِ من، ای که یادت، گنجینهیِ قلبِ نا آرامِ من است،
چگونه آغاز کنم؟ چگونه شرح دهم این دلتنگیِ بیکران را که چون موج، روحم را در بر گرفته؟ چگونه واژگان را به سخره بگیرم تا وسعتِ این غمِ کهنه را به تصویر کشند؟ آتشی که از فراقِ تو در جانم شعلهور است، یادگارِ همان نگاههایِ نافذ و همان لبخندهایِ گرمِ توست.
به یاد دارم آن روزِ تلخ را، روزی که آژیرِ خطر در شهر پیچید و تو، چونان شیر، برای نجاتِ هموطنِ دردمندی به دلِ خطر زدی. گفتی: میروم و بازمیگردم. و من، با قلبی که گویی هزاران پرندهیِ بیقرار در آن بال میزدند، بدرقهات کردم. لبخند زدم، لبخندی که تلاش میکرد تا اضطرابِ پنهانم را بپوشاند. ترسِ جنگ، سایهیِ شومش را بر دلم انداخته بود و هر لحظه، گویی از درندهای ناشناس، در هراسی عمیق بودم.
وعدهیِ بازگشتت، در گوشم پیچید، اما تقدیر، نقشی دیگر بر دفترِ زندگیمان زد. خبرِ شهادتت، چون خنجری بر قلبم نشست. همان قهرمانی که برای نجاتِ جانِ دیگری، جانِ خود را در طبقِ اخلاص گذاشت و زیرِ آوارِ ویرانی، آرام گرفت.
این عشق ناتمامِ من، ای اسطورهیِ روزگارِ من، چگونه تاب بیاورم این جهانِ بیتو را؟ چگونه نفس کشیدن را ادامه دهم، وقتی نفسِ زندگیام، با رفتنت بند آمده است؟ چگونه بخندم، وقتی صدایِ خندههایت، تنها در خاطراتم پژواک دارد؟ چگونه به راه ادامه دهم، وقتی تمامِ امیدم، تمامِ معنایِ بودنم، در رفتنِ تو خلاصه شد؟
هر شب، در کوچههایِ رؤیا، تو را میبینم؛ همانگونه که بودی، استوار و پر صلابت. دستت را به سویم دراز میکنی و من، با تمامِ وجود میخواهم به تو برسم، اما همیشه، فاصلهای نامرئی میانِ ماست. با چشمانی اشکبار از خواب میپرم و اندوه، چون غباری غلیظ، بر جانم مینشیند.
آن انسانی که به دستِ تو نجات یافت، نفس کشیدن را دوباره آموخت، اما این نجات، به بهایِ پروازِ ابدیِ تو تمام شد. من ماندم و دریایی از حسرت و دلی که جز یادِ تو، در آن هیچ گوهری نیست.
تو رفتی، اما عشقِ پاکمان، چون آتشی مقدس، در سینهیِ من جاودانه خواهد سوخت. یادِ تو، خاطراتِ تو، چون نگینی درخشان، بر تارکِ قلبم خواهد درخشید. دعا میکنم آن سرا، جایگاهِ ابدیِ آرامشِ تو باشد، جایی که دیگر هیچ هراسی تو را نیازارد و هیچ مرزی، میانِ ما نباشد.
تا همیشه دلباخته تو ؛
/به دخترک دیوانهی شبهای تهرانم، آخرین آوازهخوان این سرزمین یخزده.
/آشفته و نازیبا مینویسم و میگذرم. تو روح زلال شعری و تلاش برای شاعرانه نوشتن از شعر، اوج حماقت. میدانی؟ در این روزهای دلگیر، بیشتر از هر وقت دیگری به تو میاندیشم. گاهی بیدلیل نیمه شب از خواب میپرم و از خودم میپرسم که تو با خیال چه کسی شبها از خواب میپری؟ گاهی بیدلیل گوشهی پیادهرویی میایستم و از خودم میپرسم که آیا هیچوقت از کنار این جدولها رد شدهای؟ گاهی بیدلیل نگاهم را از کلمات میگیرم و از خودم میپرسم که اگر مشغول خواندن این کتاب بودی، کدام عبارتها را هایلات میکردی؟ بیدلیل میبینمت، بیدلیل دنبال بهانه می گردم برای بهیادآوردنت. اصلا تو خودت دلیلی، دلیل هرچه که هستم، هر چه که نیستم و هرچه که می توانستم باشم؛ برای فکر کردن به تو منتظر دلیل باشم؟! انگار کسی بگوید زیبایی غزلهای حافظ را با جبر و معادله اثبات کن. و مگر میشود به چنین کسی فهماند که جمال چهره ی تو حجت موجه ماست؟
جمل چهرهتو، خدای من. با خیال توست که شبها عاشقانه می شوند و کوچهها بیانتها و کلمات شاعرانه. خیال توست که مسجد و مجراب را تقدیس میکند و شراب انگوری ناب را تطهیر. به جنگلهای هیرکانی سبز میبخشد و به قلههای البرز ابر. داغ ازلی بر سینهی لالهها میکارد و بار چندین هزاره را از شانههای دماوند بر میدارد. با خیال توست که عشق و شعر و زیبایی معنا میشود. و در خلل این نازیبا نوشتنها و بیصدا گذشتنها، برایت فال میگیرم. هزار بار. و هربار به نیت خیال تو، حافظ مست مست میخواند، که مرا به کار جهان هرگز التفات نبود، رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست.
/همپیالهی شقایقها.
در کدام اقلیمِ فراموششده، در کدام بُعدِ خاموشِ هستی، میتوان دوباره به تماشای تو نشست؟
جهان، با تمامِ صلابتِ بیرحمش، پیش میرود؛ بیآنکه مکثی در فقدانِ من کند. خیابانها لبریز از عبورند، صداها بیوقفه بر دیوارِ سکوت میکوبند، و زندگی -این تکرارِ بیتردید- خود را بر همهچیز تحمیل میکند. اما در من، چیزی از حرکت بازمانده است؛ گویی نقطهای از زمان، درست همانجا که تو از آن عبور کردی، برای همیشه فرو ریخته و دیگر امتدادی ندارد.
نبودنت، حضوریست معکوس؛ سنگین، نافذ، و بینام. نه میتوان آن را انکار کرد، نه میتوان به زبان آورد. همچون ترکِ مویی بر شیشهای شفاف که هرگز نمیشکند، اما هرگز نیز از یاد نمیرود. من در این تَرَک زندگی میکنم؛ ایستاده، اما از درون شکسته.
گمان میبردم زمان، این داورِ کهنه، روزی حکمِ فراموشی خواهد داد. اما زمان، نه داور بود، نه درمان. فقط گذشت -و مرا با خود برد- بیآنکه از تو چیزی کم کند. اکنون، نبودنت نه حادثه است و نه خاطره؛ حالتیست ممتد، همچون سایهای که از نور جدا نمیشود.
گاه به وهمِ جهانهای دیگر پناه میبرم؛ به احتمالی دور که در آن، جدایی هنوز اتفاق نیفتاده است. اما حتی خیال نیز، در برابر حقیقت، زانو میزند. تصویرها فرو میریزند، پیش از آنکه به نجاتی برسند.
اکنون، با یقینِ تلخی که بهسختی به دست آمده، میدانم: برخی حضورها، یگانهاند و تکرارناپذیر. نه بازگشتی برایشان مقدر است، نه جایگزینی. آنها میآیند، و با رفتنشان، معیاری میسازند برای تمامِ نبودنهای بعدی.
هیچگاه برخواهی گشت؟ نمیدانم، اما من اینجا منتظرت میمانم؛ حتی اگر هیچ قولی دریافت نکردهام.
با احترامی که از دل اندوه برخاسته است.
ترانه؛
امروز نزدیک به ۶۴ روز از آخرین باری که برای شنیدن صدای یکدیگر و دیدن چهره هایمان خوششانس بودیم می گذرد . فاصله ی بین ما به فرسنگ ها می رسد و نه تو توان عزیمت به خانه داری و نه من قادر به سفر هستم و این جبر است که مقدر کرده چنین باشیم . می دانم و می توانم متصور شوم که ممکن است چقدر نگران باشی یا دلواپس از اینکه چقدر سیاهی ها در ذره ذره این جسم نیمه جانم پیش روی کرده اند و چقدر دلتنگ باشی. همان طور که آخرین بار گفتی که چقدر دلتنگ کیک های خانگی من هستی ؛ چرا دروغ بگویم راستش را بخواهی من هم دلتنگم برای آن چای های پیش از حد تلخی که صبح ها برایمان دم می کردی یا بوی دود روی پیراهن هایت و زلف خرمایی رنگت که با نوازش آفتاب روشن تر می شود و حتی برای در هم کشیدن چهره ات بعد از اینکه می فهمیدی در غذا سیر ریخته ام ! آری دل بند من ، من هم دل تنگم و ای کاش عمری باشد که اگر جان سپردنی در کار است در میان دستان تو سپارمش.
نارسی تو .،؛
دست میکشم رویِ گونههایم. گرم است. انگار که شعلهای کوچک، از درونِ سینهام زبانه میکشد. این گرما، نه از آتشِ عشق، که از سوزِ حسرت است. حسرتِ دیروزی که دیگر هرگز نخواهد آمد. حسرتِ اویی که حالا، فقط یک خاطرهیِ دور است، که گاه و بیگاه، در ازدحامِ خاطراتِ دیگر، مثلِ مرواریدی گرانبها، میدرخشد و بعد، در سیاهیِ ابدی، فرو میرود.
چقدر دلتنگِ آن شانههایی هستم که پناهِ گریههایم بودند. آن دستهایی که اشکهایم را پاک میکردند. آن صداهایی که آرامم میکردند. حالا، فقط خودم هستم و سکوت. و این بغضِ دیرینهیِ ناگفته.
هر شب، قبل از خواب، چشمانم را میبندم. و در آن تاریکیِ مطلق، در میانِ هزاران خاطرهیِ رنگی و بیرنگ، به دنبالِ او میگردم. گاهی پیدایش میکنم. در آغوشِ گرمش، در صدایِ پرمهرش، در لبخندِ زیبایش. اما همین که میخواهم بگویم دوستت دارم، او محو میشود. انگار که وهمی بوده باشد. و من، دوباره تنها میمانم، با اشکهایی که راهشان را گم کردهاند.
نمیدانم این اندوه، کی پایان خواهد یافت. نمیدانم این بغض، کی خواهد شکست. فقط میدانم که این درد، بخشی از وجودم شده. زخمی عمیق، که هر روز، عمیقتر میشود. و من، در این دریایِ بیکرانِ حسرت، غرق میشوم؛آرام و بیصدا.
هـدیـه؛
بلی. من هیچگاه از غم و رنج و اندوه و مخلفاتش فرار نمیکردم. رنج را، دوات قلم نویسنده، قافیهی شعر شاعر و بومِ نقاشی نقاش میدانستم. یقین داشتم غم آدمی را وادار به حرکت کردن میکند، حتی اگر وزنِ یک کوه روی شانههایش باشد.
اما ..
غمِ تو عزیزِ من، توفیر دارد. غمِ تو، جوهر نیست.قافیه ندارد. چهارچوب ندارد. از من نویسنده نمیسازد، بلکه فقط مرا به مبارزِ زخمی، شکست خورده و بازمانده بدل میکند.
ما نباید یکدیگر را مقابلِ هم میدیدیم. نباید دست از مراقبهم بودن برمیداشتیم. نباید بینمان دیوار میساختیم.
عزیزِ من، من لب پرتگاه بودم. من به دستانِ تو -آخرین شاخههای امیدم- آویزان بودم. من نزدیکِ سقوط بودم، خیلی خیلی نزدیک. قبول دارم دستانت را رها کردم. اما تماماً برای این بود که نمیخواستم تو را همراهِ خودم به ته درّه بکشانم. نمیخواستم سقوط کنی. من برایت دردسر بودم. غم بودم. رنج بودم، نه یک معشوقهی پریچهره. من اگر دستت را رها کردم مطمئن باش که سقوط کردم. میدانستم که اگر رها کنمت، به ته درّه میافتم. تو گفته بودی "دیگر کسی را پیدا نمیکنم که اندازهی تو، مرا دوست داشته باشد", درحالی که من هراس دارم، خوف دارم، از اینکه صبحی جمعه، میانِ بستههای پست شدهام، دوست داشتنی را دریافت کنم که فرستندهاش تو نیستی.
اهمیتی ندارد. نه عزیزم نه، ندارد. تو مرا فراموش میکنی. فراموش کردن من اصولاً کار دشواری نیست. تو مرا فراموشم میکنی، به روتینِ زندگیات برمیگردی و من؟ من، من، من .. همچنان روی زمین چمباتمه میزنم و برایت نامه مینویسم، نامههایی که هیچگاه بهدستت نمیرسد.
/مبارز.
سلام عزیزم. سلام.
جمعه قرار است گریه کنم، میدانم. امروز به حرمتِ پنجشنبه بغض کردم فقط. آری. تعجب میکنی؟ این روزگاریست که تو برایم ساختی. دیگر از خندههای بیدغدغه خبری نیست، از لبخندهای آبکی و وا رفته حتی. فقط منم و بغض، منم و غم، منم و غصه.
روزها و روزها. از تو، شکایت آوردهام برایت. شرمزده باید باشم؟ هستم، آری. تو برای تمامِ من تصمیم میگیری، از تو بسیار خستهام. تو حرفهایم را نمیشنوی، نگاههایم را نمیخوانی، فقط زور میجوری. فقط خوب میتازی.
آنقدر خستهام که رمقِ دلخور بودن و بغض داشتن ز تو را، ندارم. فقط خستهام. از زن بودن خستهام. کلیشه نمیگویم، از زن بودن خستهام. راستش را بخواهی به این فکر میکردم که زنها، اگر آدمها بگذراند، عاشقِ زن بودن خویشتنند. اما وقتی به غایتِ زن بودن، قدرت انتخاب و کیفیت حرفشان، و تمامی جسم و روحشان تحت الشعاع قرار میگیرد، دلخور میشوند. و آدمی وقتی از کسی دلخور میشود، چه میکند؟ آه! از خودش دلخور میشود! معادلهی سختی نیست، به خودت نگاه کن، میفهمی.
آب ظرفشویی ناگهان داغ میشود، دستم میسوزد. هنوز هم جلز ولز میکند. اما ناگه به این فکر میکنم وقتی از آستانهی ده سالگی تا به حال، چنین دلم سوخت _ که پوست در مقابل داغی آب، چوب در میان آتش و گوشت روی آتش _ این چنین قلبم، دلم، روحم سوخت، چگونه زندهام. چگونه دلم تاب آورد.
من کل زندگیام را قمار کردهام، روی فردا. قمار کردهام روی زنده بودندم. قمار کردهام، روی آینده. اگر آینده خوب نباشد... آه باوان! بد میبازم. جانم را میبازم. اما چه باختنی وقتی حتی رمق بازی کردن نداشته باشی؟ زندگی چه میبالد به بردنش! آخر عزیزم، وقتی رمق تو را برای بازی کردن گرفت، چه افتخاری ز بردن؟
مادر میگوید خسته است، میگوید کاش یکبار میتوانستم انتخاب کنم کجا بروم کجا نروم، چه بر سر و صورتم بیاورم و چه نیاورم. من میگویم داستان غمناکیست زن بودن مامان. به راستی، چه داستانِ غمناکیست.
دلتنگِ تو، آیدا.