شکنجه بیشتر از این؟
که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد
به دیگران برسد...
_نجمهزارع
مقصدی نیست؛ بیا فلسفه بافی نکنیم
هرکسی کارِ بدی کرد تلافی نکنیم
ما چه باشیم و نباشیم؛ جهان در گذر است
کاش باور بکنی فرصتمان مختصر است
شاید این چای که از عطر خوشش مدهوشی
آخرین چای تو باشد که از آن می نوشی!
شاید امروزِ شما ختم به فردا نشود
شاید این جسم بخوابد وَ دگر پا نشود
شاید آن فرد که می خواست کنارت باشد
صبح فردا چو گُلی روی مزارت باشد!
شاید این نور که بر صورتِ تو تابیده!
روزِ دیگر دمد و چهره ی تو پوسیده!
شاید این جمع بماند تو نمانی دیگر
شاید این خنده زدن را نتوانی دیگر
شاید این راه در آغاز به پایان نرسد
شاید این یوسف گم گشته به کنعان نرسد
شاید این لقمه که خوب است برای بدنت
آخرین لقمه ی شام تو بوَد در دهنت
قصد داری بروی کافه به همراهِ کسی
شاید امروز بمیری به قرارت نرسی!
چقدَر عید بیاید که نباشیم رفیق!
داخل گور بپوسیم و بپاشیم رفیق!
کاش باور بکند هر که مرا می خوانَد:
« نیستی » بیشتر از بودنمان می ماند!
درد یعنی که نماندن به صلاحش باشد
بنویسی که خدا پشت و پناهش باشد
برود، بغض کنی، خرد شوی، دم نزنی
که دلت تشنه یک لحظه نگاهش باشد
لَعنَت به مَن و شعرِ تَر و ریزشِ باران
لعنت به تو و خاطـره و بغضِ خیابان. . .🚶🏿♂
در حسرت یک آدم تنها چه بگویم؟
دلتنگِ صدایِ توام اما چه بگویم؟
بیهوده به دنبال تو در کوچه دویدم
گیرم که رسیدم به تو حالا چه بگویم؟
در تنگ من افتادی و شوقی به دلت نیست
با ماهیِ دلبسته به دریا چه بگویم؟
هر چند که اصرار به دیدار تو دارم
در لحظه دیدارِ تو جانا چه بگویم؟