شانه هایت ساعتی چند؟ بگو، میخرمش!
گاه خرجِ گریه هایم سخت بالا می رود ...
دل به دل راه ندارد که اگر داشت، دلت
لحظه ای یادِ من و این همه دلتنگی بود ...
هر چه منت میکشی او بی محلی میکند ...
ای دلِ دیوانه بس کن، قحطی آدم که نیست!
نَفَسَش سخت گرفتهست، به آغوش بکش
این زنِ خستهی رنجورِ به هم ریخته را . . .
چنان دل بسته ام کردی
که با چشم خودم دیدم
خودم میرفتم اما
سایه ام با من نمی آمد!
جای گلایه نیست اما
ما شب را
به دلتنگیِ کسانی بیداریم؛ که جز ما،
همهچیز را دوست داشتند :)!
دیدم که برنداشت کسی نعشم از زمین؛
خود نعشِ خود به شانه گرفتم، گریستم ...
حال دل پرسیدی و گفتم که خوبم بارها
خوبم، اما خوب ویرانم؛ نفهمیدی مرا ...