تورا هیچوقت آرزو نخواهم کرد!
تو را لحظه ای خواهم پذیرفت
که با دل خود بیایی،
نه با آروزی من . . .
میتپد این روزها قلبم برای یک نفر
خواب را دزدیده از من چشمهای یک نفر...
«زندگی یعنی چه؟» پای این سوال فلسفی
صاف و ساده مینویسم:«خندههای یک نفر»
کاش بین من و او فاصله اجبار نبود...
یا اگر بود، دگر این همه بسیار نبود!
غرق در جاده شدیم و نرسیدیم به هم؛
مشكل از فاصله نیست جاده هموار نبود
قلب من پر شده بود از سبدی شعر و غزل،
فقط افسوس مرا ، فرصت اقرار نبود!
جرم او كشتن احساس و غزلهای من است
خاک روی غزلی ریخت که بیمار نبود؛
اشک می ریزم و هی بغض فرو میبرم از
فال تلخی كه در آن ، میل به دیدار نبود!
خـواستم در دل آشفتهی من خانه كند
كاش بـر روی دلـم ، كـوه غـم آوار نبود
سال ها بـا دل من عـشق هوس بازی كرد؛
عـشق هـم بـا دل ما ثـانـیـه ای یار نبود...
دوستش دارم و عـالم ، هـمه جا باخبرند!
حـیف و صد حـیف دگر مهلت انكار نبود
مـاه مـن، بـاز بـیا چهـرهی خود را بنما؛
وعدهی ما بـه خدا ایـن همه آزار نبود!
_مرتضی بابایی
یه زمين خوردنايی هم هست؛
اونی كه زمين ميخوره تويی
اما اونی كه بلند ميشه یه آدم ديگه اس:)