از پنجره بوی سوختگی میآمد.
انگار همین حوالی، کسی تمام گذشتهاش را آتش زده؛
جنگلی را سوزانده تا درختی را فراموش کند…
بر مزارم بعدها گاهی بیا، بنشین، ببین
تو برایم تب نکردی، من برایت مردهاَم..
هدایت شده از مثلا پرایوت'
هرچه گشتم در بساطم شعر نیست ،
سادهتر میگویم امشب شب بخیر .
"پیامهایذخیرهشده"
_
فارغ مرا ز رهگذر صبح و شام کن؛
کار مرا به گردش چشمی تمام کن..
"پیامهایذخیرهشده"
همه جا بروم به بهانهی تو که مگر برسم درِ خانهی تو
چه خوش آن نفسی که به محرمِ دل
بنشینم و تازه کنم غمِ دل :)
اما عزیزِ من!
برای آمدن تعلل نکن؛
اینجا خاورمیانه است
و فردا ممکن است برای هر چیزی
دیر شده باشد.