این دیگران یا تراپیست نیست که مشکلات مارا حل میکند و به ما کمک میکند، این مغز خودمان است که به ما دستور چنین کاری میدهد. تراپیست فقط حرف میزنند اما این مغز است که دستور میدهد چگونه خودش را درمان کند.
هرچی شبها طولانی تر میشه، احساسات کمتری رو حس میکنم. بیشتر توی خودم میرم و حتی نمیدونم کدوم یکی از احساساتم واقعیه.
سنگینم. مغز و افکارم توی سرم سنگینی میکنه.
به نظر من همه چیز در اینجا زیباست.
باغچه ، باغهای میوه ، جویبار و جنگل ، همهجای این دنیای دوست داشتنی ، قشنگ است .
شما هم احساس میکنید در چنین صبح
قشنگی ، میشود عاشق دنیا شد ؟ من از
اینجا صدای خنده جویبار را میشنوم ، تا
به حال متوجه شدهاید که شادترین چیز در
دنیا ، همین جویبارها هستند ؟ آنها در تمام طول مسیرشان میخندند . حتی در زمستان ، صدایشان از زیر یخها به گوش میرسد.
خوش به حال بچهها. راحت میتونن هیجاناتشونو بروز بدن. وقتی ناراحتن، یا ترسیدن یا عصبانیان حتی. من واقعن خسته شدم انقدر همهچیز رو تو خودم قورت دادم. انقدر بروز ندادم که حتی با خودم تنها میشینم هم نمیتونم دیگه حس کنم دقیقا چمه.
باشه قبول هممون تحت فشاریم اما دلیل نمیشه درست رفتار نکنی، چه با من، چه با هر آدم دیگهای.
متاسفم برای خودم!
که همیشه مثل بچه های پنج ساله ذوقی و دلی رفتار کردم
ولی هربار دودوتا چهارتا و سیاست بازی تحویل گرفتم.