ما از دلگیری روزهایمان به شب پناه میبردیم،
و از دلتنگی شبهایمان به روز، و اینگونه بود که تمام جوانیمان در ناتمامی یک انتظار، تمام شد
من از اون آدمام كه توجه ميكنم،
اهميت ميدم،توجه ميكنم،اهميت ميدم،توجه ميكنم،اهميت ميدم...
يهو دیگه مهم نيستی جوری که اصلا نمیشناسمت
و این دیگه بستگی به خودت داره بیدلیل اینکارو نمیکنم هرگزززز
هیچوقت تا حالا با همچین ورژنی از خودم که بعد از کلی صبوری ، یهو تو یک لحظه ، تمومِ چیزایی که با چنگ و دندون نگهشون داشته بودم و رها کنم و برم ، روبرو نشده بودم.
و چقدر از این کارم خوشحالم واقعا...