من ابلهی هستم با قلب اما بدون مغز و تو ابلهی هستی با مغز اما بدون قلب و ما هر دو غمگینیم و ما هر دو زجر میکشیم
داستایوفسکی ـ ابله
دل در غمِ این جهانِ فانی چه کند
با دیدهی پر ز اشک، جانی چه کند
گردون به مدارِ خویش میگردد
دل بسته به این گمانِ واهی چه کند
هر نقش که زد زمانه بر لوحِ حیات
چون باد گذشت، باقیِ راهی چه کند
ما سایهی زخمِ خویش میزییم
در آینهی غبارِ آهی چه کند
گر مقصدِ جان فناست، پس ای دلِ خام
با عشوهی این سرابِ خالی چه کند
از حافظِ روزگار پرسیدم راز
گفتا: به فنا رسد، الهی چه کند؟
هر روز که میگذرد بیشتر احساس میکنم که زندگی چیزی جز یک خواب بی معنا نیست
داستایوفسکی ـ شیاطین
حس میکنم تعادل احساساتم از بین رفته،
یا اونقدر بی حس و ریلکسم که هیچی نمیتونه عصبی و ناراحتم بکنه.
یا اونقدر حساسم که کوچیک ترین چیزی میتونه عصبیم کنه...
مردم منو نادیده میگیرن و فقط زمانی که بهم نیاز داشته باشن توجه و کمک میخان.درست مثل یه خدا.
تو هیچوقت نفهمیدی چه تروما هایی داشتم ،
الان چجوری میتونی بگی کنارمی؟
چجوری میتونی بگی دوسم داری؟
چجوری میتونی انقد دروغ بگی ؟
چجوری؟...