از سرما دارم میمیرم،اما پنجره اتاقمو باز گذاشتم
پتو پیچیدم دورم،فقط بخاطرِ صدایِ بارون>>>>
غم هیچوقت کهنه نمیشه، فقط یاد میگیری چطور باهاش زندگی کنی؛ انگار زخمی باشه و بدونی دیگه نباید بهش دست بزنی
دلم میخواد فردا صبح برم با آنوشا و ستایش تو بارون قدم بزنیم{درواقع همدیگه رو تخریب کنیم}