فردا قراره بارون بباره، پس درحالی که منتظری بارون قطع بشه دوباره زندگی کن، اگه به همین روش ادامه بدی، ممکنه روزی برسه که زندگی کردن خوب به نظر بیاد
_دونده دوست داشتنی
813.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یادمه آخرین باری که خاله بازی کردم، چقدر همهچیز طبیعی به نظر میرسید. اون موقع فکر نمیکردم که این بازی، آخرین باری باشه که در دنیای کودکی جا میزنم. با دوستانم تو حیاط خانه، دور هم نشسته بودیم، عروسکها رو با دقت چیدیم و هر کدوم نقش خودمون رو بازی میکردیم.
خندهها و دعاهایی که رد و بدل میشد، حس عجیبی رو به من میداد. نه خبری از دغدغههای بزرگسالی بود و نه فکر به اینکه روزی باید از بستر قشنگ کودکی خارج بشم. به نظر میرسید این بازی هیچوقت تموم نمیشه، اما وقتی یادم میاد، میبینم که بعد از اون روز دیگه هیچ وقت پایم به اون حیاط نرسید و با دوستانم اونطوری خاله بازی نکردم.
حسرتش همیشه با منه، نه به خاطر فقط بازی، بلکه چون یادآور روزهاییست که زندگی چقدر سادهتر و قشنگتر بود. این آخری، به یادگار مونده و همیشه توی قلبم جا داره؛ دنیای کودکانهای که هیچ وقت فکر نمیکردم باید ازش وداع بگم.
کاش بزرگ نمیشدیم… کاش زمان دست خودمون بود و میتونستیم لحظهها رو معلق کنیم، لحظههایی که در دل کودکی، زندگی به معنای واقعی کلمه زیباتر بود.
کاش میتونستیم همانطوری بمانیم، بیغم و بیغصه، فقط با یک دنیا امید و رویایی پشت سر هم
جایی که هر مشکلی با یک بغل کردن توسط مادر حل میشد، و هر دردی با یک غذا خوشمزه از طرف پدر التیام مییافت...؛
مکثی کرد و نوشت
ممنون که در دلم ریشه دواندی !
گفتم :
خاکت خوب بود ؛
من گیاهی نیمهجان بودم ، خسته از زیستن و از ماندن ؛
هـوای تو سبزم کرد