یه نسخه ی به شدت پر شور و اشتیاق ، خوشحال و شاد ،
از خودم داشتم که نمیدونم چطور ،
ولی از دستش دادم ..
نشست روی سکوی چوبی توی ایوان. اول نگاه کرد به ستارهها و بعد سربرگرداند سمت آبادی که زیر ابروی ایوان آنها خواب بود. تاریکی بود اما مهتاب شب این خوبیها را دارد که نورش، اگر چه درزها را دو چندان میکند اما آن سو که سمت ماه است، ماهتابی میشود
ترکیب جالبیست برخورد متکای سرد و خیس از اشک من با صورت متورم و داغ و سرخم .و حنجره ی خشک شده از فریاد با چشم های تَرَم و موهای مواج شدهام به خاطر کشیدنش .دیوانگی هم زیبا بود و نمیدانستیم